امتحانات امونت رو بریده تازه عدل زد و مریض شدی بگو خدایا هم اکنون ما رو بکش.
به یادتون هستم.
به یادتون هستم.
بعد از اون انقدر این قیچی تو دستت ول شد که من هر لحظه منتظر بودم دریای خون رو سرم راه بندازی. فکر کنم انگشتات به دستت زیادی میکرد.
غیر از اونهاو مرد حسابی مگه با من پدر کشتگی داری. حالا دیگه چرا میزنی. چند دفعه این سشوارت خورد تو سرم. حالا اون به جهنم چرا بادشو میگرفتی تو گوشم. مگه اومدم تنظیم باد؟
اخرشم که با لبخند وحشتناکی شکلات تعارف میکنی. ادم چیتو نگاه کنه.
وایساده بودم جلو اینه با حرس شکلات میخوردم و جای پاهاتو تماشا میکردم.
پ.ن:
امتحن یمتحن فاینال
دانشجوی محترم (جیگرتو سگ بخوره) وی میس یو.
سلام از ماست البته.
بدین وسیله میخواستیم به اطلاع برسونیم که بابا سایت سنگین شده. نیستی. کم رنگی. یه رخی به ما بنما عشقی. الان دو ساله که پیغوم پشت پیغوم میفرستیم دریغ از یه خط جواب. بیا و دانشجو مسئولیت پذیری باش و به تعهدت عمل کن. هوایی شدی دیگه اینورا پیدات نیست چندتا واحد گذاشتی رو دست ما. افرین گلم ما رو از نگرانی در بیار.
ملالی نیست جز دوریه شما. تمامیه پرسنل امدنتان را به انتظار نشسته ایم در غیر اینصورت از شما سلب مسئولیت نخواهد شد. اره داداش!
تیک کر!
فکرشو بکن صبح علی طلوع روز شنبه چهارم فروردین ساعت دو و نیم از خواب ناز بیدارت کنند ناهار خورده و نخورده بشوننت پشت ماشین که چی؟ بریم مسافرت ! هر کاری می کنی یه جوری مخشونو بزنی که بابا حالا هیچ هتل و مسافرخونه ای جا نیست میریم آواره میشیم و جاده ها شلوغه و خطرناکه و این حرفا فایده نداره که نداره. قبلا تصمیم گرفته شده و مثل یه راننده تو سری خور هر جا که دستور میدند باید بری. بابا چشماش ناراحت و رانندگی طولانی نمی تونه بکنه.
حالا کجا؟ شمال. شمال؟ الان؟ آره بابا فکرشو نکن برو. مثل یه راننده توسری خور جامعه گفتیم چشم و رفتیم. آقا چشمتون روز بد نبینه آب و هوا که نگو سرد و بارونی و برفی (من نمی دونم این همه آدم واسه چی میرن شمال) طول روز رو رانندگی میکردم شبها یه دو ساعتی رادیو گوش می دادم (هیچ تفریح دیگه ای نبود) و می خوابیدم. برگرشتن از چالوس اومدیم که نزدیک بود توی برف گیر کنیم. ۶ ساعت از مرزن آباد تا کرج رانندگی کردم تازه یه کله باید تا اصفهان میومدم. اومدم ولی عدل همون یه تیکه که خواستیم به قوانین احترام بزاریم بیست تومن ناقابل جریمه شدیم. ۱۲۰ تا بیشتر نمیرفتم خود یارو هم فهمید ولی جناب پدر بد جور توپید به جناب ستوان و لج کرد و نوشت. خلاصه این بود داستان مسافرت نوروزی با اعمال شاقه.
نتیجه اخلاقی این که در نوروز آدم باید بشینه تو خونه و هوای مسافرت هم به سرش نزنه. "اردیبهشت" فصل به این زیبایی رو مخصوصا گذاشته اند واسه مسافرت.
اینم صوغاتی
نوروز برای من یه حالت خاصی داره یه تقدس یا همچین چیزی٬ از نظر من شاید مهمترین و بهترین اتفاقی که در سال رخ میده همین نوروزه و با همه وجودم دوستش دارم. با تمام این احساسم سال خوبی رو برای همه آرزو می کنم.
از کپی کردن بی نهایت متنفرم ولی این متن استاد بقدری زیبا بود که دلم نیومد کپیش نکنم.
احمدی نژاد » رجایی » مصدق » لابد امیرکبیر » .... » حتما میمون
مقام معذب رهبری : ... کش ها اصل 44 رو اجرا کنید. به چه زبونی بگم؟ چند بار بگم؟ اون انرژی هسته ای هم ور دارین بیارین کار داریم.
حالا همه توی دولت مثل مرغ سر کنده این ور و اون ور می پرند که اجرا کنن. اما ....
بعد از دو هفته و چند روز آوارگی (تهران-تبریز و بالعکس) با داد و بیداد و پارتی و خواهش تمنا یه ترم دیگه مهمان گرفتم و خوشحال اومدم اصفهان. توی این مملکت حتی کار قانونی هم باید سفارش شده باشه و گرنه دچار مشکل صراحت قانون و عدم تشکیل شورا و هزار تا بهانه دیگه میشید.
الان که دارم همین جفنگیات رو مینویسم ( من واقعا عذر میخوام که الان داری اینارو میخونی٬ حالا من نوشتم تو دیگه چرا؟) کلی کار دارم. درس و پروژه و کار و مهمون و شمع و گل و پروانه همه جمعند چون معمولا قرعه به نام من دیوانه میزنند.
حالا حداقل تا اینجا که اومدید این رو بخونید که دست خالی نرید:
در یکی از روزهای اردیبهشت شادی و غم در کنار دریاچه ای هم دیگر را دیدند.به هم سلام دادند و در کنار ابهای ارام نشستندو گفتگو کردند.شادی از زیبیی های روی زمین سخن گفت٬ از شگفتی های هر روزه ی زندگی در دل جنگل . در میان تپه ها . از اوازی که سپیده دمان و شامگاهان شنیده میشود.
انگاه غم سخن گفت و با هر انچه شادی گفته بود موافقت گرد٬ زیرا غم٬ جادوی ان لحظه و زیباییش را میفهمید. غم هنگامی که از زیبایی ماه اردیبهشت در مرغزار و در میان تپه ها سخن میگفت٬ بیانی شیوا داشت.
شادی و غم زمانی دراز سخن گفتند٬ و درباره هر انچه که میدانستند تفاهم داشتند.
دو شکارچی از ان سوی دریاچه میگذشتند. هنگامی که به این سوی اب نگاه کردند٬ یکی از انان گفت:"نمیدانم ان دو نفر کیستند؟" دیگری پاسخ داد:"گفتی دو نفر؟ اما من فقط یک نفر میبینم."
شکارچی اول گفت: " اما دو نفر انجا هستند." شکارچی دوم گفت: " من در انجا فقط یک نفر را میبینم٬ تصویری که در دریاچه افتاده نیز تصویر یک نفر است."
شکارچی اول گفت: " نه. دو نفرند. تصویری که در اب راکد افتاده است از ان دو نفر است."
اما مرد دوم تکرار کرد: " من تنها یک نفر میبینم." و دیگری باز گفت : " اما من به وضوح دو نفر را میبینم."
تا به امروز هنوز یکی از شکارچی ها میگوید که دیگری لوچ است و دو تا میبیند٬ در حالی که ان دیگری میگوید:" دوست من کمی کور است."
"جبران خلیل جبران"
حالا شما لوچ هستید یا کور؟ ![]()
تا بعد ![]()
کلی چرت و پرت و فحش و ناسزا و مطالب رکیک دیگه به این دنیا و اون دنیا و اون یکی وسطیش نوشته بودم که بلاگفا آشغال ... ..... همه شو پروند. من نمی دونم چرا اینجا وبلاگ می نویسم. فقط بدونید که حالم خرابه و اعصاب مصاب تعطیل.