تبليغاتX
|| دوخط ||

|| دوخط ||

دو خط، دو فکر، دو دیدگاه

پاره کردن

یه عده ای با اهداف مشخص یه تصویر نشون ملت میدن که عکس امام پاره شده.
یه عده ای در راستای اهداف مشخص شروع به دُر افشانی میکنن و به زمین و زمان فحش میدن.
به عده ای میان تو خیابون گلو شونو پاره میکنن.
یه عده ای هر عکسی میاد دستشون پاره میکنن.
یه عده ای خودشونو پاره میکنن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 23:3  توسط امید بیگ  | 

حکایت احمدی نژاد و زاینده رود

      روی صندلی عقب تاکسی نشسته بودم یه جوون نسبتا خوش تیپ هم جلو نشسته بود که بی مقدمه از راننده پرسید {با لحجه خوزستانی} "نماینده های احمدی نژاد رفتن؟"
بی اختیار و بلند گفتم خود احمدی نژاد چیه که نماینده اش باشه؟
سریع رفت سر چیزی که میخواست بگه و این سوال رو واسه گفتن اون مطرح کرده بود. {لحجه خوزستانی} "نماینده هاش اومدن آب رودخونه رو باز کردن"
بازم بی اختیار و بلند با لحجه اصفهانی غلیظ تر گفتم "شیر دستشویی ما هم خرابه بگو بیان عوض کنن"
راننده زد زیر خنده و جوون خوش تیپ انگار که به مقدساتش توهین شده برگشت یه چشم غره به من رفت و چون با نیش باز من مواجه شد گفت {لحجه خوزستانی آمیخته به اصفهانی} "مگه نمیدونی ای چیزای زرد که تازگیا به تایر ماشینها می بندن هم همینا (نماینده های احمدی نژاد) آوردن اصفهان من قبلا ندیده بودم {اشاره به قفل چرخ که پلیس به تایر ماشین متخلف میبنده}
دیدم یارو خیلی پرته گفتم از قول من ازشون تشکر کن
بعدش هم با راننده قاه قاه خندیدیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 20:12  توسط امید بیگ  | 

عجب نازی داره دلبر

ملت سبز و شریف ایران
احتراما به استحضار می رساند رییس جمهور کودتایی با ده تا آفتابه آب هم پایین برو نیست مکررا از سیفون استفاده فرمایید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 20:26  توسط امید بیگ  | 

و بالاخره فردا 13 آبان

     راستش رو بخوای هم منتظرش بودم هم ازش میترسیدم ولی امشب فقط منتظرشم فردا ساعت 10 میدون انقلاب اصفهان رو همینطور مجسم میکنم یه بار سبز و مسالمت آمیز یه بار سبز و گاز اشک آور و یه بار سبز و "سرخ" {زبونم رو گاز بگیر}

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 23:23  توسط امید بیگ  | 

حال چشام خیلی بده

- امید: دوباره می خوام بنویسم.
- هر کی: که چی بشه؟
- که بدجوری دلم پره باید با یکی درد دل کنم کی بهتر از یه صفحه وب که هر چی میخوای تو گوشش میخونی و صداش هم در نمیاد فقط ممکنه "فیلتر" بشه
- چی شد که این تصمیم رو گرفتی؟
- راستش رو بخوای داشتم اخبار می خوندم که گذرم افتاد دم حجره سید ممد آقا و توی گالری، عکسهای سفر ایشان به اصفهان را ملاحظه کردم (ملاحظه کنید)و وای که اگه بدونی چه حالی شدم. تمومه اون شور و شوق قبل انتخابات و شبهای تبلیغات و ستاد و ... خلاصه بدجوری رفتم تو اون حال و هوا یه دفه مثل این که اینکه از خواب بپرم به زمان حال برگشتم و دیدم "حال چشام خیلی بده" این شد که تصمیم گرفتم بنویسم.
- قانع شدم میتونی بنویسی فقط یه چیزی بنویس که به قول ابراهیم نبوی سبز راه راه نشی و کارت به انفرادی و بازجو و دادگاه و رسانه دولتی و اعتراف و ... اینا نکشه.
- حالا بکشه چی میشه از همین الان اعتراف میکنم که بدجوری خس و خاشاک شدم بلکی بیان خاموشمون کنن.

یادش بخیر عجب روزایی بود شور و "امید" رو توی چشمای همه میشد دید حتی اجمدی نژادی ها اما حالا همه "یه حالتی تو چشماشونه که .... " خلاصه حال چشمامون خیلی خرابه. به قول ابراهیم رها اینم از دستاوردهای دولت بعد از نهمه

قالب بلاگ با فایرفاکس مشکل داشت که رفع شد اگه مشکلی دید لطفا گزارش کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 1:42  توسط امید بیگ  | 

والا، به خدا قسم، این انقلاب ...

     مثل این می مونه که بیست واحد درس اصلی و تخصصی داشته باشی و حال و حوصله درس و زندگی نداشته باشی. یا مثل اینه که از این و اون و اون یکی وسطیش ترنت زده بشی و یه وبلاگ رو هوا داشته باشی. حتی می تونه مثل این باشه بعد از دو ماه و اندی تازه امروز آنلاین بشی اونم واسه دانلود اسلایدهای استاده که تازه اگه بشه از روش بخونی.
امتحانات امونت رو بریده تازه عدل زد و مریض شدی بگو خدایا هم اکنون ما رو بکش.

     به یادتون هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 18:0  توسط امید بیگ  | 

فرایند زدن پشم گوسفند

اول که گره ی کاور رو رو گردنم انقدر محکم زدی که هر چند دقیقه عزراییل میومد حالم و میپرسید و نفس مصنوعی بهم میداد.

بعد از اون انقدر این قیچی تو دستت ول شد که من هر لحظه منتظر بودم دریای خون رو سرم راه بندازی. فکر کنم انگشتات به دستت زیادی میکرد.

غیر از اونهاو مرد حسابی مگه با من پدر کشتگی داری. حالا دیگه چرا میزنی. چند دفعه این سشوارت خورد تو سرم. حالا اون به جهنم چرا بادشو میگرفتی تو گوشم. مگه اومدم تنظیم باد؟

اخرشم که با لبخند وحشتناکی شکلات تعارف میکنی. ادم چیتو نگاه کنه.

وایساده بودم جلو اینه با حرس شکلات میخوردم و جای پاهاتو تماشا میکردم.

 

 

پ.ن:

امتحن     یمتحن       فاینال

+ نوشته شده در  جمعه 31 فروردین1386ساعت 0:3  توسط رضا بیگ  | 

نامه فدایت شوم دانشگاه...

از جناب ما به جناب شما

دانشجوی محترم (جیگرتو سگ بخوره) وی میس یو.

سلام از ماست البته.

بدین وسیله میخواستیم به اطلاع برسونیم که بابا سایت سنگین شده. نیستی. کم رنگی. یه رخی به ما بنما عشقی. الان دو ساله که پیغوم پشت پیغوم میفرستیم دریغ از یه خط جواب. بیا و دانشجو مسئولیت پذیری باش و به تعهدت عمل کن. هوایی شدی دیگه اینورا پیدات نیست چندتا واحد گذاشتی رو دست ما. افرین گلم ما رو از نگرانی در بیار.

ملالی نیست جز دوریه شما. تمامیه پرسنل امدنتان را به انتظار نشسته ایم در غیر اینصورت از شما سلب مسئولیت نخواهد شد. اره داداش!

تیک کر!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 23:3  توسط رضا بیگ  | 

مسافرت نوروزی با اعمال شاقه

     فکرشو بکن صبح علی طلوع روز شنبه چهارم فروردین ساعت دو و نیم از خواب ناز بیدارت کنند ناهار خورده و نخورده بشوننت پشت ماشین که چی؟ بریم مسافرت ! هر کاری می کنی یه جوری مخشونو بزنی که بابا حالا هیچ هتل و مسافرخونه ای جا نیست میریم آواره میشیم و جاده ها شلوغه و خطرناکه و این حرفا فایده نداره که نداره. قبلا تصمیم گرفته شده و مثل یه راننده تو سری خور هر جا که دستور میدند باید بری. بابا چشماش ناراحت و رانندگی طولانی نمی تونه بکنه.
     حالا کجا؟ شمال. شمال؟ الان؟ آره بابا فکرشو نکن برو. مثل یه راننده توسری خور جامعه گفتیم چشم و رفتیم. آقا چشمتون روز بد نبینه آب و هوا که نگو سرد و بارونی و برفی (من نمی دونم این همه آدم واسه چی میرن شمال) طول روز رو رانندگی میکردم شبها یه دو ساعتی رادیو گوش می دادم (هیچ تفریح دیگه ای نبود) و می خوابیدم. برگرشتن از چالوس اومدیم که نزدیک بود توی برف گیر کنیم. ۶ ساعت از مرزن آباد تا کرج رانندگی کردم تازه یه کله باید تا اصفهان میومدم. اومدم ولی عدل همون یه تیکه که خواستیم به قوانین احترام بزاریم بیست تومن ناقابل جریمه شدیم. ۱۲۰ تا بیشتر نمیرفتم خود یارو هم فهمید ولی جناب پدر بد جور توپید به جناب ستوان و لج کرد و نوشت. خلاصه این بود داستان مسافرت نوروزی با اعمال شاقه.
نتیجه اخلاقی این که در نوروز آدم باید بشینه تو خونه و هوای مسافرت هم به سرش نزنه. "اردیبهشت" فصل به این زیبایی رو مخصوصا گذاشته اند واسه مسافرت.

اینم صوغاتی

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 3:38  توسط امید بیگ  | 

نوروزتان خجسته باد

     نوروز برای من یه حالت خاصی داره یه تقدس یا همچین چیزی٬ از نظر من شاید مهمترین و بهترین اتفاقی که در سال رخ میده همین نوروزه و با همه وجودم دوستش دارم. با تمام این احساسم سال خوبی رو برای همه آرزو می کنم.
از کپی کردن بی نهایت متنفرم ولی این متن استاد بقدری زیبا بود که دلم نیومد کپیش نکنم.

بهرام ... بر بال ابرهای سپیدبال
    گرز تیشتر را
بر پیکر تخته‏سنگ‏های کوهستان کوبید
    و خروش تندر؛ زمین و آسمان را درنوردید
بهرام ... با نیزه­ی تیشتر
بر بال ابرهای پر از باران
بر گستره­ی فراخ بی‏پایان پیچید
و درخش آذرخش؛
زمین و سبزه و سنگ ... و پهنه­ی دشت رنگارنگ را
روشن کرد
چکه چکه ؛ دانه‏های باران
در رگ­های زمین
فرورفتند ...
و از ریشه و آوند گل­ها
فراز آمدند ...
بوی گل را یاری کردند،
تا از میان مویرگ‏های آن
بیرون تراود ...
باد ... بوی گل را بر گردونه­ی خویش نشاند
و بر گستره­ی سپندارمذ زمین روان شد
تا با گرمای جان جهان - رَپیتوین -
به خوان نوروزی ایرانش افشانَد
 
نوروز ایران بر شما خجسته باد
 
فریدون جنیدی
نوروز 1386 خیامی
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 3:28  توسط امید بیگ  |