تبليغاتX
|| دوخط ||

یکدیگر را دوست بدارید

اما عشق را به بند نکشانید.

بگذارید میان با هم بودنتان فاصله ای باشد

کنار هم بایستید٬ اما نه چسبیده به هم!

جبران خلیل جبران

سلام به همگی.. مقداری مشغولیات باعث شده که اپ کردنمون دیر بشه. می اییم !

یک معترف یا همچین چیزی...

نمیدونم. یک روز فکر کردم انگار داره اخر زمان میشه. اومدم دیدم همه یک حرفهایی میزنندو به نوعی دارن اعتراف میکنند. کم بود دیگه از هم دیگر هم حلالیت بطلببند. ببین چطور سر یک بازی از هم اعتراف گرفنتد ها. اخه اعتراف بدون بازجویی که حال نمیده. حالا اشکال نداره. اینم مال من. اما اعتراف نیست فقط چیزهایی هست که تا حالا اینجا نگفتم.

۱- ۲۲ سالمه. ۲ سال هست که از ایران خارج شدم و هنوز هم مراجعت نداشتم  و معلوم نیست کی داشته باشم یا اصلا مراجعتی در کار باشه.

۲- دو ترم مونده به فارغ التحصیل شدن در رشته مهندسی صنایع٬ مدرک رو بی خیال شدم و از ایران خارج شدم.

۳- تمام دوستان من از نظر سنی از خودم بزرگتر هستند.

۴- علاقه زیادی به رانندگی و عکاسی دارم. البته با دوربین رادار پلیس.

۵- بنده رکورد داره حمل اپانتیس عفونی به مدت دو سال هستم. البته این توفیق اجباری بود و مدیون پزشکان محترم هستم که تشخیص نمیدادند.

۶- یادم نمیره روزی رو که با مامانم رفتیم مدرسه داداش کوچیکم. چون داداشم اون موقع که ۷ سالش بود رو ناظم مدرسه کمربند کشیده بود جلو کل مدرسه.یادم نمیره چه بقضی کرده بود اقای ناظم.

۷- یکی از دوستانم توی دانشگاه با بقیه دوستان شرط بندی کرده بود که در طول یک ترم که ۴ ماه باشه هر جور که شده یعنی به هر طریقی که شده منو عصبانی کنه. اما متاسفانه شرط رو باخت.

۸- ترم های اول که تازه وارد بودم اینجا٬ توی خوابگاه بودم. خوابگاه یک اشپزخونه داشت که با بچه ها روز ها غذا درست میکردیم. یک روز به کل حواسمون پرت شد و غذا سوخت اونم چه سوختنی. کل لابی خوابگاه رو دود برداشت. ایدی کارت همه رو گرفتن غیر از من که روز بعدش به خدمتشون برسند. اما اخرش امدند سراغ خودم چون فیلم ضبط شده رو که چک کرده بودند دیده بودند اخرین نفر که سر غذا بوده و از اشپزخونه میاد بیرون من بدبخت بودم. دیدم هدِ سکیوریتی واسم پیغام گذاشته که من باید برم دفترش. با یک لبخند بی شرمانه وارد شدم. بهم گفت: پسر جان دیگه تکرار نشه.

۹- یادش بخیر اون موقع که ایران بودم با پسر خاله هام تو خیابون بودیم با پای پیاده. توی پیاده رو یک وانتی پارک کرده بود دم در یک خونه. به نظر که اثاث میبردند. یک پیر مردی هم ایستاده بود دم در و اطرافش رو نگاه میکرد. تا ما ۵ تا پسر رو دید گفت :"جوونا یه دستی بزنید این یخچال رو بزاریم تو وانت." تا اینو گفت ما ۵ تا بی اختیار وایسادیم به دست زدن. خیلی جدی ها. بنده خدا پیر مرده خشکش زده بود و ما رو نگاه میکرد. اخرش ترکید از خنده. اما کمکش کردیم هر چی اثاث داشت گزاشتیم تو ماشین.

خوب بسه دیگه همین ها...

حالا باید همش منتظر بشینیم به مناسبت های مختلف همه اعتراف منند. اولیش که بد نبود. منم بقیش رو گذاشتم برای اعتراف بعدی.

 

اندر حکایت واژه شناسی

این پست درباره سری اول واژه شناسی هستش. در این پست به واژه "شوهر" میپردازیم. بر تمامی ما کاملا واضح و مبرهن است که این کلمه بصورت عامی هستش و ممکن که در زندگی زناشویی و مرداشویی ( جهت رعایت حقوق و رفاه حال گی های عزیز ) خیلی استفاده نشود یعنی جناب اقای همسر با این نام خوانده نشود. اگر توجه کرده باشید این کلمه "شوهر" به طرق مختلف تلفظ میشود که ما اینجا به سه تا از رایج ترین انها اشاره میکنیم و کاملا ریشه یابی میکنیم.

۱-  شوعَر /SHO_AR/: دیده شده که اقای محترم به این صورت خوانده میشود. اما این روش خیلی خوشایند نمی باشد. این کلمه به دو قسمت تبدیل میشه: (شو) و (عَر). خوب این یعنی چی. (شو) به معنی شب هستش و (عَر ) هم که پیداست از صداش که چی هست. حالا یعنی چی. یعنی کسی که شب عر عر میکنه. مثل گرگ که شب زوزه میکشه. اما این عر عره. خوب پیشنهاد میشه که به کل از این نوع تلفظ به هیچ عنوان استفاده نشود.

۲- شووَر /SHO_VAR/: این نوع از تلفظ تجزیش کمی پیچیده تر از نوع قبلی هستش. اول باید اشاره کنم که جمیع علما بر این باورند که این طرز تلفظ اشاره به پدیده ی زن ذلیلی داره و با پیدایش این پدیده اون هم شکل گرفته. حالا ببینیم این قضیش چیه. این شووَر از دو قسمت تشکیل شده که قسمت اول مخفف  کلمه دیگریست و قسمت دوم یک معنی رو میرسونه. قسمت اول (شو) که مخفف همان شوهر هستش و قسمت دوم ( وَر) که از این قسمت معانیه ( کنار٬ طرف٬ و حاشیه) ازش استنباط میشه. خوب دیگه این به پدیده زن ذلیلی اشاره داره و به کنار گذاشتن شوهر و دادن یک نقش حاشیه ای به اون. که صد هزار مرتبه شکر ٬بانوان محترم اصلا از این قصد ها ندارند.

۳- شوهر /SHO_HAR/ : به تدریج این کلمه داره به اصل خودش برمیگرده اما با تعبیر و قصدی دیگر. اینجا ما مجبوریم که یک سری به امار بزنیم. اعلام این امار که تعداد دختران بیشتر از پسران است باعث کمی تشویش و نگرانی در جنس مونث شده و این کابوس به برخی دست داده که مبادا سرشان بی کلاه بماند. حال این کلمه شوهر درواقع یک عبارت را در خود جای داده و اون عبارت این هست که: " شوهر باشه هر چی میخواد باشه٬ کوفت باشه".

 

**یک توضیح: اگر از خواندن این مطلب ناراحتی یا دل خوری یا حتی نگرانی به هر عزیزی دست داده بر ما ببخشد. (بی کول). هر اقدام تلافی جویانه را نیز به جان میخریم.**  اوکی اصلا خیالی نیست. پروانه خانم گفت کسی عصبانی یا ناراحت یا هر چیزه دیگه ای نمیشه٬ به گفته نازنین هم هر کی هر چی میخواد بشه از هر چی و هرکی .

دیگه زنگ اخر شده.

همه یک جورایی هم از زنگ اخر بدشون میاد هم خوششون میاد. هر کس یه حالی داره. همه خسته. قیافه ها داغون.

همه دارن به ساعت نگاه می کنند که اصلا از جاش تکون نمی خوره. اه پس چرا زنگ و نمی زنند بریم دیگه. بسه دیگه.

معلم با شور و حرارت داره درس میده اما برای دیوار. می بینمش که همش داره جلو تخته حرکت میکنه و حرف میزنه اما صداشو نمیشنوم. هر چقدر سعی کردم که صداش رو بشنوم نشد که نشد.

خیلی هم مهم نیست. تنها چیزی که دوست دارم الان بشنوم صدای زنگ هستش.

هیچکس حواسش به درس نیست. یکی ولو شده رو نیمکت. یکی داره صفحه اخر کتاب رو خط خطی میکنه. اون پسره نیمکت اخری هم که طبق معمول داره کاریکاتور معلم رو میکشه. منم که دستم رو زدم زیر چونم و نگاهم رو انداختم به ساعتم که جلوم رو نیمکته.

همش میخواستم روزنامه با خودم بیارم بچسبونم به این شیشه. اما دیگه این کله برای من کله نمیشه. از بس که افتاب خورده بهش. اونم فقط تو زنگ اخر.

ایول زنگ و زدند. اینم از زنگ اخز امروز. ایول به این زنگ که از صدای بلبل هم کیفش بیشتره.

بزار ببینم. این زنگ امروز یک چیزیش میشه انگار. همیشه اقای ناظم زنگ رو دو سه بار میزد اما ایندفعه یا دستش رو زنگ مونده یا این زنگ امروز قاطی کرده....

صدای زنگ هی بیشتر و بیشتر میشه... در کلاس رو میکبند... در با شدت کنده میشه و میاد طرف من......

..

.

از خواب میپرم . ای بابا هنوز صدای زنگ مدرسه میاد که. یکمی هواسمو جمع کردم دیدم دارن در میزنن. رفتم دم در دیدم نگهبان ساختمان میگه خونه تو اتیش گرفته؟ میگم نه. حالا نگو این زنگ مدرسه زنگ اتیش طبقه ما بوده. اما هیچ جا اتیش نگرفته بود فقط اتصالی کرده بوده. برگشتم تو و ساعت رو دیدم. ۶:۳۰ صبح. دوباره خوابیدم.

بازی " دست خود رو کنی "

     این بازی بسیار ناجوانمردانه است و من هم بصورت ناخوانده، غیر رسمی و نصفه نیمه واردش شدم (در وبلاگ ماهور). من فکر می کنم که آدم بعضی مواقع نیاز داره درون خودشو همونطور که هست نشون بده. حالا به همین بهانه یه چندتا از این موارد رو می نویسم که این نیازه برآورده بشه. شخص خاصی رو هم دعوت نمی کنم. هر کی دلش خواست از طرف من دعوت میشه که هر چند تا مورد که دوست داره بنویسه. چون بیشتر دوستان از دسته گلهایی که به آب دادند نوشتند من هم سعی می کنم چند تا بنویسم.

۱- قدم ۱۶۵ سانتی متره
۲- رضا پسر داییمه
۳- از روی کنجکاوی دوست دارم بمیرم.
۴- از ۵ سالگی توی زیر زمین خونمون "سیگار کوپنی" (اون روزا سیگار کوپنی هم بود)می کشیدم (اصطلاح درستش "کاه دود" کنایه از پایین ندادن دود سیگار) در ۱۲ مهر ۷۴ کلاس اول دبیرستان بودم که سیگار کشیدن رو بطور جدی شروع کردم (پایین می دادم) و تا حالا ادامه دادم. نکته دیگه اینکه تا حالا سعی نکردم ترک کنم.
۵- تا قبل از دبیرستان بچه خرخون و بسیار سوسول (از لحاظ درس و مدرسه) بودم.
۶- دوره متوسطه رو ۶ ساله خوندم. کاردانی رو ۸ ترمه
۷- رکورد افتادن درسهای قران و معارف در اختیار بنده هست. در دبیرستان قران ۱ سه مرتبه، قران ۲ چهار مرتبه (در واقع ترم دوازدهم با نمره ۱۰پاس شد)، بینش اسلامی ۱ دو مرتبه. در دانشگاه معارف ۱ سه مرتبه (دفعه چهارم هم نمره ام ۸ بود ولی چون استاده می خواست بره مکه همه هشتها رو ده کرد و رفت.) اخلاق اسلامی دو مرتبه.
۸- اول راهنمایی یه روز وقتی رفتم در خونه دوستم که با هم بریم مدرسه برای اولین بار یه استکان عرق که باباش توش آلبالو و توت سیاه خوابونده بود خوردم و رفتیم مدرسه. (تعجب می کنم که هیچ کس بوش رو نفهمید یا فهمید و به روی خودش نیاورد)
۹- وقتی سرباز بودم توی پادگان آموزشی هیچکس به اندازه من بازداشت نشده بود. با بیش از ۱۰۰ ساعت بازداشت (در ۲ ماه خدمت) رکورد دار پادگان بودم. عمده این بازداشتها بخاطر سیگار بود. بعد از این که به مسول بازرسی گفتم ۱۰ ساله که سیگار میکشم دیگه کاری به کارم نداشتند.

دیگه بسه. تا بیشتر از این آبروی خودم رو نبردم برم.

< آرشیو وبلاگ > < بالای صفحه >