یه عده ای در راستای اهداف مشخص شروع به دُر افشانی میکنن و به زمین و زمان فحش میدن.
به عده ای میان تو خیابون گلو شونو پاره میکنن.
یه عده ای هر عکسی میاد دستشون پاره میکنن.
یه عده ای خودشونو پاره میکنن.
روی صندلی عقب تاکسی نشسته بودم یه جوون نسبتا خوش تیپ هم جلو نشسته بود که بی مقدمه از راننده پرسید {با لحجه خوزستانی} "نماینده های احمدی نژاد رفتن؟"
بی اختیار و بلند گفتم خود احمدی نژاد چیه که نماینده اش باشه؟
سریع رفت سر چیزی که میخواست بگه و این سوال رو واسه گفتن اون مطرح کرده بود. {لحجه خوزستانی} "نماینده هاش اومدن آب رودخونه رو باز کردن"
بازم بی اختیار و بلند با لحجه اصفهانی غلیظ تر گفتم "شیر دستشویی ما هم خرابه بگو بیان عوض کنن"
راننده زد زیر خنده و جوون خوش تیپ انگار که به مقدساتش توهین شده برگشت یه چشم غره به من رفت و چون با نیش باز من مواجه شد گفت {لحجه خوزستانی آمیخته به اصفهانی} "مگه نمیدونی ای چیزای زرد که تازگیا به تایر ماشینها می بندن هم همینا (نماینده های احمدی نژاد) آوردن اصفهان من قبلا ندیده بودم {اشاره به قفل چرخ که پلیس به تایر ماشین متخلف میبنده}
دیدم یارو خیلی پرته گفتم از قول من ازشون تشکر کن
بعدش هم با راننده قاه قاه خندیدیم.
راستش رو بخوای هم منتظرش بودم هم ازش میترسیدم ولی امشب فقط منتظرشم فردا ساعت 10 میدون انقلاب اصفهان رو همینطور مجسم میکنم یه بار سبز و مسالمت آمیز یه بار سبز و گاز اشک آور و یه بار سبز و "سرخ" {زبونم رو گاز بگیر}
یادش بخیر عجب روزایی بود شور و "امید" رو توی چشمای همه میشد دید حتی اجمدی نژادی ها اما حالا همه "یه حالتی تو چشماشونه که .... " خلاصه حال چشمامون خیلی خرابه. به قول ابراهیم رها اینم از دستاوردهای دولت بعد از نهمه
قالب بلاگ با فایرفاکس مشکل داشت که رفع شد اگه مشکلی دید لطفا گزارش کنید.
به یادتون هستم.
فکرشو بکن صبح علی طلوع روز شنبه چهارم فروردین ساعت دو و نیم از خواب ناز بیدارت کنند ناهار خورده و نخورده بشوننت پشت ماشین که چی؟ بریم مسافرت ! هر کاری می کنی یه جوری مخشونو بزنی که بابا حالا هیچ هتل و مسافرخونه ای جا نیست میریم آواره میشیم و جاده ها شلوغه و خطرناکه و این حرفا فایده نداره که نداره. قبلا تصمیم گرفته شده و مثل یه راننده تو سری خور هر جا که دستور میدند باید بری. بابا چشماش ناراحت و رانندگی طولانی نمی تونه بکنه.
حالا کجا؟ شمال. شمال؟ الان؟ آره بابا فکرشو نکن برو. مثل یه راننده توسری خور جامعه گفتیم چشم و رفتیم. آقا چشمتون روز بد نبینه آب و هوا که نگو سرد و بارونی و برفی (من نمی دونم این همه آدم واسه چی میرن شمال) طول روز رو رانندگی میکردم شبها یه دو ساعتی رادیو گوش می دادم (هیچ تفریح دیگه ای نبود) و می خوابیدم. برگرشتن از چالوس اومدیم که نزدیک بود توی برف گیر کنیم. ۶ ساعت از مرزن آباد تا کرج رانندگی کردم تازه یه کله باید تا اصفهان میومدم. اومدم ولی عدل همون یه تیکه که خواستیم به قوانین احترام بزاریم بیست تومن ناقابل جریمه شدیم. ۱۲۰ تا بیشتر نمیرفتم خود یارو هم فهمید ولی جناب پدر بد جور توپید به جناب ستوان و لج کرد و نوشت. خلاصه این بود داستان مسافرت نوروزی با اعمال شاقه.
نتیجه اخلاقی این که در نوروز آدم باید بشینه تو خونه و هوای مسافرت هم به سرش نزنه. "اردیبهشت" فصل به این زیبایی رو مخصوصا گذاشته اند واسه مسافرت.
اینم صوغاتی
نوروز برای من یه حالت خاصی داره یه تقدس یا همچین چیزی٬ از نظر من شاید مهمترین و بهترین اتفاقی که در سال رخ میده همین نوروزه و با همه وجودم دوستش دارم. با تمام این احساسم سال خوبی رو برای همه آرزو می کنم.
از کپی کردن بی نهایت متنفرم ولی این متن استاد بقدری زیبا بود که دلم نیومد کپیش نکنم.
احمدی نژاد » رجایی » مصدق » لابد امیرکبیر » .... » حتما میمون
مقام معذب رهبری : ... کش ها اصل 44 رو اجرا کنید. به چه زبونی بگم؟ چند بار بگم؟ اون انرژی هسته ای هم ور دارین بیارین کار داریم.
حالا همه توی دولت مثل مرغ سر کنده این ور و اون ور می پرند که اجرا کنن. اما ....
بعد از دو هفته و چند روز آوارگی (تهران-تبریز و بالعکس) با داد و بیداد و پارتی و خواهش تمنا یه ترم دیگه مهمان گرفتم و خوشحال اومدم اصفهان. توی این مملکت حتی کار قانونی هم باید سفارش شده باشه و گرنه دچار مشکل صراحت قانون و عدم تشکیل شورا و هزار تا بهانه دیگه میشید.
کلی چرت و پرت و فحش و ناسزا و مطالب رکیک دیگه به این دنیا و اون دنیا و اون یکی وسطیش نوشته بودم که بلاگفا آشغال ... ..... همه شو پروند. من نمی دونم چرا اینجا وبلاگ می نویسم. فقط بدونید که حالم خرابه و اعصاب مصاب تعطیل.
اول یه کم درددل دارم بکنم بعد شعر زیبای احمد شاملو رو بخونید که همچین بی مناسبت هم نیست.
- اول اینکه برای پروانه بسیار متاثر شدم و همونطور که توی کامنتم گفتم واقعا نمی دونم چی بگم.
- دوم یه گوشی W810i به سلامتی خراب کردیم و صاحب گوشی (خواهرم) از گردنمون پایین نمی آید. اگه کمکی می تونید بکنید اینجا توضیحاتش رو دادم.
- سوم با هر مکافاتی بود یه گواهی پزشک جور کردم با یه درخواست انتقال فرستادم تبریز. قرار سه شنبه توی شورای آموزش مطرح بشه و جواب بدند. دعا کنید موافقت کنن و گرنه وزارت خونه رو روی سرشون خراب می کنم.
- چهارم اینکه در اینجا نفرت و انزجار خود را از هر گونه فیلم و برنامه انقلابی و نسبتا انقلابی اعلام میکنیم و در این ایام فرخنده حتی به سمت و سوی تلویزیون نمی رویم.
پریا
يکي بود يکي نبود
زير گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا.
گيس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکي ترک.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
« - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميکردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا
***
« - پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي کند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟
شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-
پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوي آهن رگ من!
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبک مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي کشن
هوي مي کشن:
« - شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...
***
پريا!
ديگه توک روز شيکسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، کوير و نمکزار مي بينن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر کي که غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا کينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!
آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
الان غلاما وايسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش کنن
به جائي که شنگولش کنن
سکه يه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! » ...
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا ...
***
« - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله کوچيک که زير کرسي، چيک و چيک
تخمه ميشکستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف، حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
که دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟
دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.
دنياي ما عيونه
هر کي مي خواد بدونه:
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر کي باهاش کار داره
دلش خبردار داره!
دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
دنياي ما - هي هي هي !
عقب آتيش - لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترک
تا کف پات ترک ترک ...
دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه!
خوب، پرياي قصه!
مرغاي شيکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
کي بتونه گفت که بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بکنين، کارتونو مشکل بکنين؟ »
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي کنم، بازي رو تماشا مي کنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يکيش تنگ شراب شد
يکيش درياي آب شد
يکيش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
شرابه رو سر کشيدم
پاشنه رو ور کشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي کوه رسيدم
اون ور کوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:
« - دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب کرد
کلي برنج تو آب کرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله کرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ... »
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!
احمد شاملو
آره حاجی داشتم برات می گفتم که حتما صلاح و مصلحتی تو کاره و خدا رو چه دیدی ایشاالله خیر هم باشه... اینا رو یه بنده خدایی در مورد تبریز رفتن داشت می گفت اومد جمله بعدی رو بگه گفتم جمع کن بابا٬ از کی تا حالا صلاح و مصلحت سرت شده؟ خیر سیخی چنده دیگه؟ برو دنبال دمپایی بازیت. هر چی میگم بابا اصلا خودم می خوام برم، حال نمی کنم اینجا واسم، دانشگاه تبریز باحالتره و ... همه گیر دادند به و الا ماشااله دلداری و بدتر از اون نصیحت. آقا من از همین جا اعلام میکنم من تبریز رو دوست دارم
و اصلا شوخی نمی کنم. بله دیگه این ترم هم تموم شد و هنوز خیلی از نمره هام رو نزدند. وقتی نمراتم رو بگیرم (احتمالا یه ده روز دیگه) میرم تبریز.
امتحانات خوب بود (امروز آخریشو دادم) ولی چشمم آب نمی خوره معدلی که میخواستم رو بیارم. نمره دو تا از درسهایی که با من سازگاری نداره خیلی جالبه : انقلاب اسلامی : ۱۳ تاریخ اسلام : ۱۷
. واسه این که به معدل مورد نظر برسم باید خر میزدم راه دیگه ای نداشت. ۲ فروند قرص اعصاب خوردم و یه ۱۰۰ صفحه از کتاب انقلاب رو خوندم، چه چرندیاتی، انگار واسه بچه دبستانی دارن کتاب مینویسند حالم به هم خورد انداختمش اون طرف و نمره ام کم شد.
این قالب نازنین هم از درد بیکاری درست شد. راستی این مدت که ما نبودیم غیر از حاج رضا کسی دسته گلی چیزی تو وبلاگش افشا نکرده؟
این بازی بسیار ناجوانمردانه است و من هم بصورت ناخوانده، غیر رسمی و نصفه نیمه واردش شدم (در وبلاگ ماهور). من فکر می کنم که آدم بعضی مواقع نیاز داره درون خودشو همونطور که هست نشون بده. حالا به همین بهانه یه چندتا از این موارد رو می نویسم که این نیازه برآورده بشه. شخص خاصی رو هم دعوت نمی کنم. هر کی دلش خواست از طرف من دعوت میشه که هر چند تا مورد که دوست داره بنویسه. چون بیشتر دوستان از دسته گلهایی که به آب دادند نوشتند من هم سعی می کنم چند تا بنویسم.
۱- قدم ۱۶۵ سانتی متره
۲- رضا پسر داییمه
۳- از روی کنجکاوی دوست دارم بمیرم.
۴- از ۵ سالگی توی زیر زمین خونمون "سیگار کوپنی" (اون روزا سیگار کوپنی هم بود)می کشیدم (اصطلاح درستش "کاه دود" کنایه از پایین ندادن دود سیگار) در ۱۲ مهر ۷۴ کلاس اول دبیرستان بودم که سیگار کشیدن رو بطور جدی شروع کردم (پایین می دادم) و تا حالا ادامه دادم. نکته دیگه اینکه تا حالا سعی نکردم ترک کنم.
۵- تا قبل از دبیرستان بچه خرخون و بسیار سوسول (از لحاظ درس و مدرسه) بودم.
۶- دوره متوسطه رو ۶ ساله خوندم. کاردانی رو ۸ ترمه
۷- رکورد افتادن درسهای قران و معارف در اختیار بنده هست. در دبیرستان قران ۱ سه مرتبه، قران ۲ چهار مرتبه (در واقع ترم دوازدهم با نمره ۱۰پاس شد)، بینش اسلامی ۱ دو مرتبه. در دانشگاه معارف ۱ سه مرتبه (دفعه چهارم هم نمره ام ۸ بود ولی چون استاده می خواست بره مکه همه هشتها رو ده کرد و رفت.) اخلاق اسلامی دو مرتبه.
۸- اول راهنمایی یه روز وقتی رفتم در خونه دوستم که با هم بریم مدرسه برای اولین بار یه استکان عرق که باباش توش آلبالو و توت سیاه خوابونده بود خوردم و رفتیم مدرسه. (تعجب می کنم که هیچ کس بوش رو نفهمید یا فهمید و به روی خودش نیاورد)
۹- وقتی سرباز بودم توی پادگان آموزشی هیچکس به اندازه من بازداشت نشده بود. با بیش از ۱۰۰ ساعت بازداشت (در ۲ ماه خدمت) رکورد دار پادگان بودم. عمده این بازداشتها بخاطر سیگار بود. بعد از این که به مسول بازرسی گفتم ۱۰ ساله که سیگار میکشم دیگه کاری به کارم نداشتند.
دیگه بسه. تا بیشتر از این آبروی خودم رو نبردم برم.
گویند هر آنکس که از والده خود قهر به انجام رساند می رود به زمره شعرا می پیوندد. حال آنکه آیا همه شعرا با والده خود مشکل دارند یا آشتی فرمودند؟ یا آیا پس از آشتی باز هم شعر گفتند یا بوسیده و کنار گذاشتند؟ نمی دانم. نمونه را در زیر بخوانید.
خدای من خداییست برای خود
خدای من انسانها را بنده نمی پندارد
خدای من دوست می دارد بدود در میان ازدهام انسانها
خدای من رفاقتی دیرین با جوانه دارد
خوشحال می شود از بوی سیگار تفکر
می درخشد از راستی مست
می شکفد در زیبایی مهر
خوشنود از دود غلیظ بخشش
خدای من خداییست برای خود ...
آیا به آیاهای من چیکار داری؟
آیا دلم خواسته اینجوری بنویسم؟
آیا برای کسی فرق می کنه؟
آیا فرق کسی درد می کنه؟
آیا بگذریم؟
آیا هان؟
باشه
دیر زمانی ست که به فکر یک مطلب خوب (البت از نظر شخص شخیص خودم) بوده و هستم. امشب گویا حال و هوای مطلب یاد شده موجود و از فراخی های ماتحت در امور بلاگری اندکی کاست شده.
ایرانی عرب می شود، عرب ایرانی
تعبیر زیبای داش رضا جای تامل داره اونم چه تاملی. تا حالا فکر کردین که چرا اعراب به خودشون اجازه میدن همچین جسارتهایی بکنن؟ وقتی خودمونو مسلمون تر از عربا نشون میدیم، وقتی توی مدارسمون زبان عربی تدریس میشه، وقتی به بهانه اینکه در دنیای (دنیا سیخی چنده ؟) اسلام تفرقه نیوفته از حقوقمون میگذریم، وقتی بجای بزرگ و برجسته کردن (که تو سرشون بخوره) و شناساندن چهره های بزرگ ایرانی به جهان (حداقل به جوونای خودمون)، سال ایرانی به نام عربی نامگذاری میشه، وقتی همه چیز رو از دریچه اسلام می بینیم، هر کسی حتی اگه از اعراب خنگتر هم بود به فکر سواستفاده میوفتاد.
نمیخوام دینداری و اسلام رو زیر سوال ببرم ولی به نظر من از دید آیندگان ارزش فرهنگ اگر از دین بیشتر نباشه کمتر نخواهد بود. همونطور که امروز نیست. فکر می کنم خدا رو شکر اینها چیزی نیست که جهان در موردش بی خبر باشه و کسی ندونه که مثلا ابوعلی سینا ایرانی بوده (البته دندش نرم میخواست کتاب عربی ننویسه) ولی چیزی که به نظر میاد اینه که گویا برنامه ای نانوشته برای تعبیر رضا جان وجود داره. اول کاری میکنن که ایرانی ها (بعضی هاشون) در کشورهای دیگه از فاش کردن ملیتشون خجالت بکشن بعد اونقدر به اعراب بها میدن که انگار نه انگار که چی بودن و (حتی هستن) چطور زندگی میکردن حتی همین اعراب رو توی سرمون میزنن که اومدن برامون ارمغان آوردن و از " آتش پرستی و طاغوت " نجاتمون دادن (توفیق اجباری به زور شمشیر) جشن های باستانی و ملی یواش یواش از روزهای عادی، عادی تر میشه (در جریان دو روز تعطیلی بعد از عید فطر که هستید) بعد نقش اعراب شروع میشه؛ دریای پارس میشه خلیج فارس بعدش خلیج عربی تازگی هم موزه لوور پاریس ظاهرا برای اینکه هر دو طرف رو راضی نگه داره اسم "خلیج" (بدون فارس) رو روی نقشه چاپ میکنه بعد هم نوبت آثار تاریخی و فرهنگی میرسه و بعد از اون شخصیتها (احتمالا تا چند سال دیگه کوروش و داریوش هم عرب از آب در میان). بعدش می رسیم به نژاد، اعراب آریایی الصل می شوند و ایرانیان بازماندگانی از قبیله های قریش و اوس و جزرج و .... چه میدونم دیگه هزار تا از این مزخرفات.
بیچاره هادی
مسابقات هادی ساعی در بازیهای آسیایی از تلوزیون پخش نخواهد شد. هادی که نامزد شورای شهر تهران شده و اصلاح طلبان هم ازش حمایت می کنن بخاطر اینکه خدایی نکرده تبلیغ پیش از موعد و حتی پس از موعد نشده ممنوع التصویر شد.
هادی از اون انسانهایی که حقیقتا قلبش واسه مردم میتپه (حرکت زیبای اونو در کمک به زلزله زده های بم رو که یادتونه). به نظر من این هم که نامزد شورای شهر شده فقط بخاطر اینه که خدمتی که از دستش بر میاد رو برای مردم انجام بده. وقتی که همه رقیبای هادی مشغول تبلیغات و جلسات و سخنرانی این ور و اونور شهر هستند، هادی در دوحه برای کسب افتخار ملی داره مبارزه می کنه. اگرچه که پیش بینی میشه هادی با محبوبیتی که داره نیاز به تبلیغ نداره و میزان قابل توجهی رای میاره.
هادی کمتر از رضازاده نیست ولی چرا اینقدر هوای رضازاده رو دارن و به هادی اهمیتی نمیدن؟ واسه اینه که هادی خودشو دست حکومت نداده و مثل بعضیا نرفته از رهبر و دولت خونه و ماشین گدایی کنه و برعکس بعضیا که پیروزی هاشون رو به "رهبر معظم" تقدیم می کنن، هادی فقط به مردم فکر میکنه و پیروزیهاش رو با مردم تقسیم میکنه. تنها قهرمان ملی قابل احترام از نظر من همین هادی ساعیه. خدا حفظت کنه مرد.
مطلب زیاد دارم بنویسم ولی طولانی شدن مطلب اونو خسته کننده می کنه. به اخبار "یک خطی" توجه کنید.
اخبار "یک خطی"
فردا (پنج شنبه 16 آذر) تجمع اعتراض آمیزی توسط دانشجویان در دانشگاه تهران برگزار میشه.
امروز (چهار شنبه 15 آذر) تولد یک سالگی "دو خط" می باشد.
دیروز (سه شنبه 14 آذر) اینجانب با یک دستگاه موتور سیکلت بی فرهنگ تصادف کردم. (حالم خوبه هیچ آسیبی هم ندیدم فقط جزوه هام پخش زمین شد و دو ساعت داشتم جمعشون می کردم)
شش روز پیش (پنج شنبه 9 آذر) لطف الله هنرفر تاریخ نگاری که مثل "مرد" زیست چشم از جهان فرو بست. در وصفش نوشتند : "تاريخ نگاري اصفهان بي پدر شد" (حتما بخونید و بدونید همچین انسانهایی هم وجود دارند)
کل کل وزیر فرهنگ و انجمن صنفی روزنامه نگاران. (عجب آشغالیه این وزیر بی فرهنگون)
چیه اسمش پی نوشت، افزون نوشت؟ همون :
امشب مسابقه هادی ساعی پخش شد. ظاهرا با تلاشهایی که گروه ورزش کرده ستاد انتخابات صدا و سیما راضی شده مسابقه رو پخش کنه.
با اجازه امیدجان من این لینک رو میزارم اینجا:
There's a sound heard across the land
It's heard across the sea
You'll only hear it if you listen with your hearts
And one day hope to be free
To hear the sound of freedom many gave their lives
They fought for you and me
Those memories will always live in silence
And now it's our time to be free
Where the eagles fly - I will soon be there
If you want to - come along with me my friend
Say the words and you'll be free
From the mountains to the sea
We'll fight for freedom again
Scream out loud for all the world to hear
From sea to shining sea ??
Let freedom ring and every man be king
To live as one through the years
Now is the time we all must stand together
So raise your hands show them we are strong
Side by side the fight goes on forever
Marching to the battle with this song
Where the eagles fly - I will soon be there
If you want to - come along with me my friend
Say the words and you'll be free
From the mountains to the sea
We'll fight for freedom again
MANOWAR
این ترم که اومدم داشگاه اشرفی اصفهان مهمان شدم تازه فهمیدم تعصب یعنی چه؟ پرسنل دانشگاه از دربون دم در گرفته تا مدیر گروه و ریاست مرحوم دانشگاه۱ همه ریش و پشمی و تصبیح به دست اند. برای خواهران چادر اجباریه !!! توی این دانشگاه همه چیز یه ربطی به اسلام داره. حالا ما تو این دانشگاه انتخاب واحد کردیم :
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- توی دانشگاه شایع کردیم رییس دانشگاه در اثر تصادف توی کماست و تا چند روز دیگه می میره.
این منم امید بیگ، از این که چیزی نمی نویسم یا به وبلاگهاتون سر نمیزنم از من برنجید. من در حال حاضر هیچ گرفتاری یا بهانه ای برای این کارم ندارم جز بی حوصلگی. همین حالا که این مطلب رو مینویسم با بی میلی این کار رو انجام میدم. پس از من برنجید. باور کنید با بی علاقگی ایمیلهایم رو چک می کنم و حوصله اخبار خوندن هم ندارم. با وجودی که هیچ مشکل و گرفتاری مادی یا معنوی ندارم کاملا سالم و سرحالم دچار بی حوصلگی هستم و راستش رو بخواهید یه جورایی ازش لذت می برم. اما چیزی که روشن است این حالت مقطعی بوده و ظاهرا رو به افول چون یواش یواش دارم به علاقه مندی های سابق رو می آورم. وقتی آدم شدم به همگی سر میزنم.
از من برنجید.
زنده ام ولی زندگی نمی کنم. فقط نفسی میاد و میره، هیچ کار مثبت و حتی غیر مثبتی انجام نمی دم. وقتم رو به فجیع ترین شکل۱ می کشم. حوصله هیچ چیز رو ندارم حتی بلاگری یا کتاب خوندن. حس می کنم دارم زنگ میزنم یا دچار فرسایش فصلی شدم. اسمش رو گذاشتم "استراحت مطلق" فارق از هر گونه فکر و خیال. گرچه کار سختیه ولی خوب مزیتهایی هم داره. مثلا آزادی کامل یعنی هر کاری عشقم می کشه می کنم و مجبور به انجام هیچ کاری نیستم. بعضی شبها میرم کوه جای همگی خالی خیلی حال میده.
بعد از شش ماه عذاب و اعصاب خردی به این روش زندگی نیاز دارم. خلاصه یه جورایی دارم تلافی می کنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- خوابیدن، خوردن، سیگار، سیگار، سیگار، سیگار، سیگار، سیگار،... خوردن، سیگار، سیگار، سیگار، سیگار، سیگار، سیگار،.... از نو
مارک تواین : ترک سیگار آسانترین کار دنیاست، من خودم هزاران بار این کار را کرده ام.
یه مدتی موجود نمی باشم. دارم جمع و جور می کنم برم اصفهان. دعا کنید کامپیوترم سالم برسه به دستم. دفغه پیش توی باربری کیسم رو شکونده بودند.
پیاده روی های نیمه شب همیشه براش لذت بخش بود اما امشب ... از آوازهایی که می خوند میشد حال و هواش رو حدس زد. دوست داشت تا صبح توی این خیابونهای خلوت راه بره و آواز بخونه اما چیزی به طرف خونه می کشوندش. یکی دو بار راهش رو کج کرد ولی فایده نداشت، همه راه ها به خونه ختم میشد. وقتی کلید رو توی قفل در انداخت لحظه ای مکث کرد بعد با خودش گفت میشه باز هم بیاد بیرون و قدم بزنه و این دفعه با حال و هوایی دیگه. آره فکر خوبی بود ...
وقتی بعد از طی کردن پله ها وارد آپارتمان شد یک راست رفت سر یخچال قوطی ویسکی رو از جا یخی برداشت و یک لیمو و نمکدون، رفت پای کامپیوتر، CoolDisk رو از جیبش در اورد و Plug کرد. تلفن رو برداشت و شماره مهدی، دوستش رو گرفت. می دونست که بیداره. نصفه شب رفته بودند هتل نارجستان شام بخورند. همینطور که صحبت می کرد در قوطی رو باز کرد و یه لیوان پر کرد. لیمو هم با دقت از وسط نصف کرد، کمی نمک زد و به سلامتی ....
تلخی الکل کمی ناراحت کننده بود و ناگهان ترشی لیمو... جای مهدی و داوود رو خالی کرد و خدا حافظی. دوباره تلخی الکل و ترشی لیمو که با نمک معجزه می کرد. از توی CoolDisk چند تا فایل Open کرد، نوای دلنشین گیتار و صدایی از حنجره ای گرفته که مال خواننده گروه Gipsy King بود لذت خاصی می بخشید. نگاهی تردید آمیز به قوطی و لیوان کرد، آره ... امشب فرق داشت، یه نصفه لیوان دیگه، باز تلخی الکل و ترشی لیمو با نمک...تق فندک و صدای روشن شدن سیگار ... تلخی خفیف دود سیگار. خودش رو سپرد به نوای گیتار و دراز کشید، صورتش کرخ شده بود، چشمها رو بست و غرق موسیقی شد. لعنتی... سیگار تموم شده بود و خاکسترش ریخته بود روی لباسش. دوباره نشست و باقی مونده قوطی رو خالی کرد توی لیوان. سرش گیج میرفت با این حال افسوس می خورد که چرا قوطی تموم شده بود. وقتی ترشی لیمو، تلخی این پیک آخر رو شست یاد اون خاطرات تلخ پادگان افتاد، توی بازداشتگاه به خودش قول داده بود دیگه زیاد مشروب نخوره اما بی خیالی ناشی از الکل ذهنش رو منحرف کرد... یاد امین افتاد، کاش نصفه شب نبود و می تونست تلفنی باش حرف بزنه. امین یچه ای با روحیه ای باور نکردنی بود که هر موقع باش حرف می زد لایه ای از امید روی ذهنش کشیده میشد و روحیه می گرفت. خودش هم می دونست فایده نداره، این تو بمیری ها از اونها نبود. چه میشد کرد باید ساخت. سیگار بود که توی زیر سیگاری خاموش میشد و عرق سردی که روی پیشانیش می نشست.
این بار به مسافتی طولانی نیاز داشت که قدم بزنه. پیاده روی فرصت خوبی بود برای تسویه حسابهای شخصی. نگاهی به ساعت انداخت ۳:۵۵ . پاکت سیگار و فندکش رو توی جیبش گذاشت و رفت ...
اصولا با درسهای تخصصی حال می کنم و معمولا نمرات بهتری نسبت به دروس عمومی می گیرم. این ترم درسی داشتیم که خیلی ازش خوشم میومد (طراحی الگوریتم) واسه امتحان استاده چهار تا الگوریتم خواسته بود که آخریش اختیاری بود که خوب ننوشتم (سر کلاسش غایب بودم) از سه تا سوال دو تاش رو با اطمینان می گم درست نوشتم و یکیش که خیلی سخت بود و هیچ کدوم از بچه های کلاس ننوشته بودن رو یه چیزی چرت و پرت نوشتم.
نمرات خیلی جالب بودند به من و دو نفر دیگه (از دوازده نفر) داده ۹ بقیه بالای ۱۶ !!! وقتی ازش در مورد نمره م سوال کردم فرمودند " ببین دو تا Item داری : می تونی اعتراض کنی که در این صورت نمره ت کم میشه یا همین رو بپذیر"
گفتم : استاد نمره برام مهم نیست می خوام بدونم کجای این تای الگوریتم ها که نوشتم اشتباه بوده (چون مطمئن بودم درست نوشتم این رو گفتم ببینم چی میگه)
فرمودند : تو داری یه سوال ظاهرا مودبانه می کنی که پشتش می خوای بگی نمره م رو کم دادی.
عرض کردم : نمره برام مهم نیست. اشکالم رو بگید.
فرمودند : خودت برو ببین اشکالت کجا بوده
(دیدم فایده نداره ) گفتم : بله چشم ( و رفتم یه درخواست تجدید نظر نوشتم در برگشت دیدم استاد داشت با دخترای کلاس حرف میزد که شنیدم میگه)
- .... نمی دونم من همین طوری یه نگاهی به برگه کردم و یه نمره ای دادم.
مسول آموزش خیلی موکدانه توصیه کرد که اعتراض نکنم چون استاد رو می شناسه و ممکنه نمره م رو بکنه دو، درسش هم سه واحدیه و معدلت خراب میشه.
خیلی برام گرون تموم شد درسی رو که بهتر از هر کسی توی کلاس بلدی رو تازه با ارفاق بیاری ۹. امروز عصر نزدیک بود کتک سختی ازم بخوره. حرف آدم رو که نمی فهمند هیچ تازه یه برداشتی از حرفات می کنن که خودت شاخ در میاری.
جریان ما ز یاران چشم یاری داشتیم رو که یادتون هست. به سلامتی داستان به بیت دوم ختم و بخشی از مشغله فکری ام برطرف شد. شاید زودتر از اینها باید به این نتیجه می رسیدم ولی خوب ماهی رو هر وقت از آب بگیری می میره.
من : شما رو بخیر و ما رو به سلامت
دوست : نخیر "شما" رو بخیر و ما رو به سلامت
- آره همون که تو می گی. فقط تمومش کن
- باشه خدا حافظ
- خوش گلدی ![]()
احساس آرامش می کنم. Linkin Park آهنگ زیبایی داره که تقدیم می کنم به ایشان :
Don't Stay
Sometimes I, need to remember just to breathe
Sometimes I, need you to stay away from me
Sometimes I’m in disbelief I didn’t know
Somehow I need you to go
Don’t stay
Forget our memories
Forget our possibilities
What you were changing me into
Just give me myself back and
Don’t stay
Forget our memories
Forget our possibilities
Take all your faithlessness with you
Just give me myself back and
Don’t stay
Sometimes I, feel like I trusted you too well
Sometimes I, just feel like screaming at myself
Sometimes I’m in disbelief I didn’t know
Somehow I need to be alone
I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored
I don’t need one more day of you wasting me away
I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored
I don’t need one more day of you wasting me away
With no apologies
حضور محترمه پروانه خاتون فی الحال راپورت امریه حضرت عالیه را به عرض می رساند:
شبها هوا مطبوع و روزها کمی گرم است. مردم همچنان زیستن پیشه دارند و شکر گو. دختران زیبا عصرها به گردش در کوچه و خیابان در آیند و عجبا که عنایتی به ما ندارند. دختری سبزه رو با چشم و ابروی سیاه از ولایت کرج در دانشگاه پسند کرده ایم ولی گویا صاحب دارد و صاحب اهل ولایت سنندج است و از وجناتش پیداست که غیرت در خونش غل غل می کند. خدا عاقبت را بخیر کند. صاحب خانه از تهران به منزل مراجعت کرده و از برای مراعات حال پیره زن از Volume خود و کامپیوتر کاسته ایم. اوضاع خورد و خوراک بد نیست چیزی طبخ و بلادرنگ میل می کنیم. مصرف ترامادول را قطع کرده ایم و خدا را شکر مشکلی نداشته ایم. امتحانات تا بحال خوب بوده به یاری خدا همینطور ادامه می دهیم. اوضاع روحی روانی در اندازه مقبول خوب است و دارو های پزشک روانی را تا به سطل آشغال بدرقه کردم. دقدقه اساسی فعلا امتحانات است و اگر در پرتو عنایات مولوکانه و پدرانه حساب بانکی خدمتگذار شارژ شود ملالی جز دوری نداریم. زیاده عرضی نیست. امید بیگ راپورتچی ولایت تبریز.
می خواستم در این پست یه سری توضیحات در مورد خودم و برداشتهای برخی از دوشتان که از نوشته های اخیرم حاصل شده بنویسم (که تقریبا نوشته بودم) اما منصرف شدم و فقط به عنوان مطلب اکتفا می کنم. دلیلش هم اینه که هر کسی آزاده هرطور دوست داره فکر کنه حتی اگر در مورد من باشه و اشتباه ولی بدانید که من هم دلایل خودم رو دارم.
اصفهان
جای همه دوستان خالی خیلی خوش گذشت و اصلا درس نخوندم. شبها کنار زاینده رود قدم زدن چنان لذتی داشت که نگو و صعود شبانه از کوه صفه خستگی که نداشت هیچ، آرامش عجیبی می بخشید.
تعویض
گویا وقت تعویض من با رضا فرا رسیده و این در شرایطیه که من هنوز مصدومم. دیگه چاره ای نیست باید اومد تو زمین. فقط یه نکته : چون در امتحانات پایان ترم قرار دارم اگر نوشتن مطلب دیر شد یا به وبلاگتون سر نزدم ناراحت نشید. حتما سر فرصت همه مطالبتون رو می خونم به قول معروف دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. رضا جان خوش بگذره.
آمدند نبودم
بسی باعث سرافرازی و خوشنودی بود که در موقع سفر محمود سوسکه به تبریز اینجا نبودم. شندیم در سخنرانی خود چند تا سوتی اساسی داده و خلاصه خنده بازار بوده تازه چندتا تیکه ترکی اومده و ملت حسابی خر کیف شدند و رفتند تو کار صوت و کف.
ترمی که نکوست از بهارش پیداست
امروز اولین امتحان رو در شرایط بسیار گرم و عرق ریزان دادم. هر چند فقط چند ساعت توی اتوبوس و یک ساعت قبل امتحان جزوه کپی شده یکی از بد خطترین دخترای کلاس رو خونده بودم امتحانم بد نشد امیدوارم تا آخرش همین طور خوب بشه.
جای همه دوستان خالی (بخصوص آقا رضای گل) چهارشنبه دو هفته پیش بطور ناگهانی تصمیم گرفتیم بریم اصفهان که خود داستانی بود. با شور و شوق زیادی رفتیم و یک هفته اصفهان بودیم خیلی خوش گذشت اصلا نفهمیدم یک هفته چطور تمام شد، ولی صبح شنبه که رسیدم تبریز کوهی از غم بر دلم نشست و تا شب حالم گرفته و اعصابم خرد بود. نمی دونم چه مرگم شده بود، دلشوره و ترس از یه چیزی که خودم هم نمی دونستم چیه امونم رو بریده بود. دلم می خواست برم یه گوشه زار زار گریه کنم اما از آخرین باری که گریه کرده بودم انقدر گذشته بود که یادم رفته چطور گریه می کردم. وقتی فهمیدم دایی حسن و دایی امیر با آقا امین اومدن تبریز گل از گلم شکفت. دیشب رو با هم بودیم خیلی خیلی خوش گذشت (آقا رضا جات خالی) انقدر خندیدیم که تمام ماهیچه های شکم و صورتم درد گرفت. امروز هم رفتیم کندوان خیلی خوش گذشت. وقتی توی فرودگاه از هم خداخافظی کردیم دوباره شروع شد. می خواستم برم ازشون خواهش کنم چند روز دیگه هم بمونند یا من هم با خودشون ببرند اما ... سعی کردم ناراحتیم رو پنهان کنم.
انتقالی به هر قیمت خریداریم
من یکی که اینجا موندگار نیستم. می خوام برم یه سری مدارک پزشکی و روان پزشکی جور کنم و باش انتقالی بگیرم. اگه تا حالا دیونه نشده باشم با موندن توی این شهر حتما میشم. فوق فوقش انصراف میدم مگه یه کارشناسی چقدر ازرش داره که آدم این همه بابتش عذاب بکشه؟ پس فردا اگه معتاد شدم کی جواب میده؟
داستان اصفهان رفتن
چهارشنبه ۳۱ خرداد غذا خوری دانشگاه (معروف به بازداشتگاه) ساعت دوازده و نیم :
پژمان : اصفهان نمیری؟
من : نه. فکر نکم.
- پسر چه حالی میده بری لب زاینده رود قدم بزنی و سیگار بکشی.
- آره، بخصوص شب باشه، خیلی حال میده. نگو بابا من ...خلم یهو میزنه به سرم بلند میشم میرم.
- کلاس ها چی؟
- ... لقش. این دخترهای کلاس فقط بدرد جزوه گرفتن می خورن. باید از جزوه هاشون استفاده کرد.
- راست میگی. چیزه.... پایه ای بریم؟
- پایه ام ولی شنبه امتحان ورزش رو چیکار کنیم. گرچه من که نمی تونم بدوم باید یه جوری بپیچونمش. مثلا می گم من زانوهام مشکل داره.
- یه دقیقه صبر کن برم آمارش رو بگیرم.
- برو. منم میرم بیرون یه سیگار بکشم.
[ چند دقیقه بعد پژمان می آید ]
- آقا حله. میگه اگه نرید امتحان فوقش چند نمره از امتحان عملی تون کم می کنه.
- خوبه. دیفرانسیل رو چیکار کنیم؟
- اونو میشه از جزوه خوند. کاری نداره که.
[ به همین ترتیب همه درسها رو قرار شد از جزوه بخونیم ]
پژمان [در حالی که چشمهاش برق میزد] : پس بریم ؟
من [در حالی که پکی به سیگار میزدم نگاه متفکرانه ای به پژمان کردم] : برو بریم. فقط من باید برم بانک پول بگیرم.
- من هم همینطور. پس پا شو بریم.
چند ساعت بعد توی اتوبوس بودیم و صبح کنار زاینده رود قدم می زدم و سیگار می کشیدم. به همین راحتی.
تلقینات اربعه
به نظر شما این تلقینات رو دو هفته، شبی ۲۰۰ بار ذکر کنم حالم خوب میشه؟
به سلامتی امین هم معاف شد. خیلی خوشحال شدم. بیچاره جاش خیلی بد بود. حالا هم داره واسه کنکور می خونه. براش آرزوی موفقیت می کنم.
این درست نیست. نمی شود که زندگی به یکباره تا به این اندازه گند و نکبتبار بشود. اشتباهی بزرگ رخ داده٬ بله باید دید زندگی من با چه کسی عوض شده؟ شاید نه٬ این همان زندگی من است و من عوض شده ام! نه نمی توانسته هیچکدام اتفاق افتاده باشد. پس چگونه بدین شکل متحول شده ام؟ این افکار بی بنیان از کجا سرچشمه می گیرند؟ مگر این من نبودم که تصمیم گرفتم به اینجا بیایم؟ مشکل همین جاست٬ پس من کم طاقت شده ام و شاید کم حوصله. نه به هیچ وجه٬ تا جایی که بخاطر دارم مانند فلز بوده ام٬ هنوز هم هستم٬ ولی فلز هم نقطه ذوب دارد. آیا درست است؟ گرمای زندگی من به نقطه ذوبم رسیده؟ نمی دانم شاید٬ دیگر هیچ نمی دانم. مرا بحال خودم واگذارید. این افکار محمل چرا دست از سرم بر نمی دارند؟ چرا نمی گذارند مثل همه زندگی کنم؟ به هدفم بیاندیشم و در مسیرش گام بردارم؟ مغزم٬ مغزم تحمل این همه چرندیات را ندارد. باید می دانستم یا حداقل پیش بینی می کردم که ممکن است به این دالان بی سر و ته وارد شوم که راه باز گشتی در آن نیست و پیش روی جز تاریکی و اشکال و اجسام وهم گونه که فقط در تاریکی و سیاهی به نظر می آیند چیز دیگری نیست و دل را به یک انگاره خوش کردن که در پایان این دالان روشنایی و سپیدی هست و هیچ تضمینی نیست باشد و چه بسا تا ابد گرفتار این کابوس باشی و بپوسی و آخر هیچ.
همین که دارم اینها - این افکار مخرب - را می نویسم خود نشانه ضعف من است. اما دیگر دیر شده٬ خیلی دیر. سابق در بدو شکل گرفتنشان سرکوبشان می کردم اما حالا ... حالا که به غده ای به اندازه مغزم تبدیل شده چه؟ به خواب پناه می برم تا مگر این غده چند ساعتی ذهنم را راحت بگذارد ولی مگر می شود؟ خواب تصنعی! یک لحظه صبر کن، اگر اینرا بعنوان یک واقعیت بپذیری چه؟ یکی از واقعیات زندگی. مساله حل میشود، این زندگی توست و گریزی نیست. نه امکان ندارد، من موجودی نیستم که چنین زندگی کنم، من انسانم و انسان خود زندگی خود را می سازد. این چیزی نیست که من زندگی بخوانم. خفه شو خودت هم نمی دانی از این زندگی چه می خواهی. دست از سرم بردار آری تو راست می گویی فقط راحتم بگذار. چرا راحتم نمی گذارند؟ خواب... باید بخوابم...
اواخر هفته گذشته از دو روز تعطیلی استفاده کردم و رفتم اصفهان که ای کاش پاهام از چهار ناحیه می شکست و نمی رفتم و باعث دلخوری نمی شدم. از سه شنبه که برگشتم تبریز همینطور فکرم مشغوله و حالم گرفته. حتی با اینکه توجیه منطقی داشتم به فرد دلخور زنگ زدم که یه جوری دلجویی کنم اما مورد کم لطفی شدید واقع شدم که بر افسردگی ام افزوده و حال و حوصله هیچ چیز رو ندارم. خدا پدر سازنده ترامادول رو بیامرزه وگرنه خواب هم نداشتم. آخرش یه جوری باید باش کنار بیام یا حل میشه و دوستی ادامه داره یا ... "خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"
دیشب به توصیه و تاکید امین ( : "خر نشو بشین قشنگ واسه خودت موسیقی گوش یا فیلم ببین") نشستم توی خونه و اصلا بیرون نرفتم در نتیجه گزارش نیمه مستیم نخواهیم داشت بجاش به گزارش غیر مسقیم توجه فرمایید.
بنا به اخبار رسیده از برو بچه های دانشگاه دیشب در جریان تظاهرات شیشه های مغازه ها در چهارراه آبرسان شکسته شد و نیروی انتظامی که حضور گسترده ای داشت با تظاهر کنندگان بشدت برخورد کرده و به در گیری میان پلیس و تظاهر کنندگان انجامید. پلیس برای متفرق کردن اجتماع کنندگان از شلیک هوایی و گاز اشک آور استفاده کرد. امروز صبح شهر وضعیت عادی داشت.
بعضی خبرگزاری ها و مطبوعات خارجی از شدت این جریانات در شهر های کوچک ترک نشین، آتش زدن ساختمان صدا و سیمای مرکز ارومیه، حمله به ساختمانهای دولتی بخصوص ادارات فرهنگ و ارشاد و بانکها همچنین کشته و زخمی شدن تعدادی از تظاهر کنندگان در شهرهای اردبيل، اروميه، نقده و مشکين شهر گزارشاتی را منتشر کردند.
آقا ما یه کمی دلمون پر بود از این شهر یه چیزایی نوشتیم که دلمون خنک بشه وگرنه هیچ منظور خاصی رو دنبال نمی کردیم. حالا باید به هزار نفر توضیح بدیم. اینجاست که شاعر میگه "چرا عاقل کند کاری // که باز آید به کنعان غم مخور.
قابل توجه پروانه خانم اگر روی لینک "ادامه اعتراض ها به کاريکاتور ايران جمعه" که این کنار هست کلیک کنی جرنان رو نوشته.
امشب قراره توی تبریز تظاهرات بشه (دنباله همون داستان کاریکاتور) خواستم برم توی خیابون و یه گزارش نیمه مستقیم توی وبلاگ بنویسم ولی شنیدم که هموطنان عزیز آذزی با فارس ها برخود خشنی دارند. حتی چند شب پیش که تظاهرات بوده چند تا بچه های دانشگاه نزدیک بوده کتک مفصلی از هموطنان آذری بخورند که اگر یکی از اونا ترکی بلد نبود حتما می خوردند. استادی داریم که می گفت هیچ قومیتی توهین رو تحمل نمی کنه ولی اینطور برخوردهای غیرمتمدن هم باعث آبروریزیه. راست می گفت همه ایرانیها با هم برابرند ولی وقتی به ترکها گفته میشه که شما پایین تر از مایید ترکها هم در جواب می گن نه خیر ما خیلی هم بالا تر از شماییم. اینطور میشه که اگر اینجا فارسی حرف بزنی به قول نسرین خانوم آدم حسابت نمی کنند یا اون برخوردهای مذکور پیش میاد.
امروز هم مقام معذب رهبری از ترکها کلی پاچه خواری کرد تا مگر قضیه حل بشه حتی چند تا شعار به ترکی داد که حضار با صدای بلند تکرار کردند. ولی گویا موثر واقع نشده و امشب شهر تبریز شاهد تظاهرات و احتمال زیاد درگیری پلیس با مردم است. اگر در همان روزهای اولیه وزیر فرهنگ عذر خواهی می کرد و عاملان تنبیه می شدند و این مردم با بی تفاوتی مسولان روبرو نمی شدند شاید امروز شاهد این جریانات نبودیم.
دستگاه های ATM (خودپرداز) بانکها از امروز صبح تعطیل بود و حتما مغازه های محدوده چهارراه آبرسان (که گویا تظاهرات اونجا شروع میشه) امشب تعطیل خواهند بود. در این میان بعضی بدنبال اهداف دیگری از دست جدایی طلبی و استقلال آذربایجان هستند و در صدد استفاده از این موقعیت می باشند. نیروی انتظامی در آماده باش به سر میبره (این رو چون خودم توش بودم می تونم حس کنم) حتی از سربازهای آموزشی برای گشت پیاده با باطوم و تونفا که در عملیات ضد شورش استفاده میشه بهره گرفته شده و حضور نیرو در سطح شهر بطور گسترده محسوس است.
شاید فضولیم گل کرد و رفتم آبرسان که در اینصورت فردا گزارشش رو می نویسم.
ریشه تاریخی این انگاره گویا از زمان قاجار (شاید هم قبل تر٬ مثلا هخامنشیان) پا گرفته و گویند که سیاست روباه پیر (انگلیس) است که مردم ایران را به جدال قومی قبیله ای و در نهایت تفرقه بکشانند تا به اهداف شوم خود را که همانا چپاول ثروتهای این مرز و بوم بوده نزدیکتر شوند. حال باید دید که چگونه انگلیس نسبت با صلابت خریت را به اینان (ترکان) داده و چرا مثلا نگفته اند که اصفهانی ها دور از جان دور از جان (زبونم مو دربیاره) خرند و ترک ها خسیس؟
من چون همین حالا از کلاس ریاضیات گسسته به منزل آمدم و در جو ریاضی هستم این مساله را به شیوه ریاضی برای شما حل می کنم. دوستان توجه فرمایید :
به ازای سوال ما ضرب المثلی متعلق به جواب موجود است بطوری که " تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها " در نتیجه رابطه ای بین خریت و ترک ایجاد می شود که میتوان آن را با تعریف بالا اثبات کرد.
بعضی از خواص رابطه را با هم بررسی می کنیم :
خصیصه ۱ : زبان نفهمی : این خصیصه را با ذکر مثال توضیح می دهیم.
مثال : وارد مغازه ای (فرقی نمی کند بغالی باشد یا سبزی فروشی یا نانوایی) می شویم. به مکالمه توجه کنید:
صاحب مغازه : بویرون. (بعنی بفرمایید)
خریدار : سلام خسته نباشید. لطفا (لیست اقلام مورد نیاز را می گوییم)
صاحب مغاره : نمنه؟ (یعنی چی گفتی؟)
خریدار : عرض کردم (مجدد اقلام درخواستی را ذکر می کنیم)
صاحب مغازه شروع می کند به ترکی صحبت کردن که شما هیچ متوجه نمی شوید.
خریدار : لطفا فارسی صحبت کنید.
باز هم همان داستان جملات طولانی به زبان نه چندان شیرین آذری...
خریدار : خیلی ممنون. لطف کردید. خدانگهدار. (از خرید پشیمان می شویم)
خصیصه ۲ : رانندگی به صورت جنگلی : همانطور که از نام خصیصه پیداست هیچ بویی از فرهنگ ترافیک به مشام نمیرسد و هر آن ممکن است دو ماشین از طرفین شما را قیچی کنند یا موارد مشابه.
خصیصه ۳ : درگیری خیابانی : روزی نیست که در خیابان شاهد کتک کاری مردم با هم نباشیم گاهی بصورت نفر به نفر و گاهی دست جمعی که دلیل آن هر موضوعی می تواند باشد.
خصیصه ۴ : پیاده روی به صورت گاومیش : در پیاده رو باید تمام حواستان به پیاده های روبرو و پشت سر باشد مبادا در اثر تنه ای که یکی از هموطنان شریف به شما وارد می کند خود را در جوی آب نیابید و یادی از خواهر و مادر طرف نکنید یا در اثر گیر کردن پایش به پایتان پهن پیاده رو نشوید.
خصیصه های زیادی برای این رابطه وجود دارد که تنها به ذکر اینها که تجربه شخصی خودم است اکتفا نموده و بحث را تمام می کنیم. فقط ذکر این نکته ضروری است مانند بسیاری از رابطه های ریاضی در این رابطه نیز استثنا وجود دارد.
دوستان خسته نباشید.
دو هفته خیلی سختی رو گذرانده ام و دهان مبارک سرویس شده. چرا که کار بس دشواریست در این شهر (تبریز) منزلی دانشجویی اختیار کردن که اینجا دانشجو را آدم به حساب نمی آورند. به هر شکلی بود از پس آن برآمدم٬ اما از آن سخت تر جور کردن وسایل خانه است که دربدر سمساری ها شده ام از برای اجاق گاز و یخچال و غیره٬ اما از آن سخت تر تنهایی و بی همزبانی ست که سخت مطالعه گر شده ام و کتاب پشت کتاب از برای گذران وقت. باشد که از امروز که همدم دیرینه ام (رایانه ام) از راه رسیده دیگر آنچنان تنها نمانم و بلاگری کنم همچون گذشته.
اگر خواسته باشید گزارشی از اینجا برایتان ارسال دارم باید عرض کنم که شهر کثیفی است و مردم آن بدون اقراق آرزو دارند در اصفهان زندگی کنند که بهشت است پیش اینجا. از مردم که به تفضیل صحبت شد و اما دانشگاه٬ از همکلاسی ها (چه از جنس لطیف و چه خشن) خوشم نمی آید و لابد دل راه دارد به دل ولی استادید سطح بالا و نسبتا خوبی نصیبمان گشته. منزل تقریبا نزدیک دانشگاه است و آمد و شد سهل. درسها بخصوص یکی سنگینی مضاعف به شانه هایم وارد می کند که خدا پدر حذف اضطراری را بیامرزد. خورد و خوراک تعریفی ندارد آخر Fast Food هم غذا نمی شود. آب و هوا جنبه اعتدال را رعایت کرده نه گرم و نه سرد. دختران زیبا فراوانند برای آنان که زیبا پسندند. زیاده عرضی نیست جز طلب غذر از زیادت عرایض.
بالاخره سازمان سنجش در یک اقدام انسان دوستانه اسامی پذیرفته شدگان تکمیل ظرفیت رو اعلام کرد که خوب نام اینجانب هم در بین اسامی بود.
سه شنبه گذشته وقتی دم در دانشگاه از تاکسی پیاده شدم عجولانه به حسین که حال داده بود و همراهم اومده بود گفتم خداییش اینجا هم جا بود ما قبول شدیم؟! سیگار لازم شده بود. همینطور که سیگار می کشیدم اطراف رو نگاه می کردم و ملتی که توی خیابون تردد می کردند رو نظاره می کردم. انگار وارد یه کشور دیگه شده بودیم همه با یه زبون دیگه صحبت می کردند که ما هیچی ازش نمی فهمیدیم. همون مردمی که هر کدوم از ما بی نهایت جوک از خریت شون گفتیم و شنیدیم و خندیدیم در برخورد اول غریب نواز٬ مهربان و خونگرم به نظر می رسیدند. اواسط خیابونی تقریبا قدیمی٬ باریک و نسبتا پر رفت و آمد یک امارت قدیمی و زیبا با دیوارهای خشتی و کهنه واقع شده بود با درب آهنی سفید رنگ که بالای آن تابلوی "مرکز آموزش عالی ...." با زمینه سفید پشت درختهای کنار خیابون پنهان شده بود. سیگار که تموم شد خرامان خرامان وارد شدیم سریع نگاهی به دور و بر انداختم گویا زمان استراحت بین کلاسها بود پنجاه شست نفر روبروی ساختمان امارت ایستاده بودند که شاید بخاطر موهای بلند حسین بیشترشون نگاهها رو به طرف ما چرخوندند بعضی سرد٬ بعضی خشن٬ کمی گرم و اکثرا کنجکاو. پاسخ همه نگاهها با یک نگاه گذرا داده شد و از پله های سنگی ساختمان بالا رفتیم داخل کوریدور از سمت راست کلاس ۱ ٬ کلاس ۲ ٬ آموزش٬ ریاست تابلو ها رو سریع خوندم و جلو تر از حسین وارد اطاق آموزش با سه میز که به شکل U چیده شده بود شدم و سراغ میز وسطی رفتم که مردی میانسال٬ خوش قیافه٬ خوش تیپ با موهای جو گندمی و ژل زده پاسخ گرمی به سلامم داد که بعدا فهمیدم رییس دانشگاه بود. بعد از خوش آمد گویی و توضیح در مورد ثبت نام و تعداد دانشجویان و غیره چندین فرم دادند که پر کنم در فاصله انجام ثبت نام حسین در محوطه بیرون چرخ می زد٬ سیگار می کشید و دانشگاه و دانشجوها رو برانداز می کرد. وقتی برای گرفتن فتوکپی از مدارک بیرون امدم با اشتیاق خاصی شروع به تعریف کردن از دانشگاه کرد و آرزو می کرد توی همچین دانشگاهی درس بخونه. خودم هم از برخورد پرسنل و دانشجوها خوشم اومده بود و در مجموع راضی بودم.
دوره آموزشی با تمام آن سختی ها، فشارهای روحی و جسمی و با همه آنچه که قبلا گفتم به پایان رسید اما همه آنچه برایم مانده خاطره خوش است و یک دوست خوب که با آن همه سختی و عذاب برابری می کنه. برای بیشتر کسانی که سربازی رفته اند آموزشی شیرین ترین دوران خدمت محسوب میشه اما من هنوز نمی دونم ولی باید اعتراف کنم که این دو ماه از برجسته ترین دوران زندگی ام می باشد. خوش گذرانی در زیر فشارهای جسمی و بخصوص روحی تجربه جالبی بود که شاید هیچ جای دیگه تکرار نمی شه یا مثلا بجای اینکه با بهترین دوستت بشینی چهار کلمه حرف حساب بزنی مجبور باشی چرندیات چند تا ...خل رو تحمل کنی و الکی بخندی. بیشترین چیزی که فکرم رو مشغول کرده همین تضادهاست که در هر لحظه مشهود بود.
چند دلخوشی بود که جزو خوش گذرانی های من بود مثل سیگار اون هم با ترس و لرز که پشت آسایشگاه یا ساختمان کلاسها می کشیدیم یا کتاب (مخصوصا صادق هدایت) که معمولا دو سه ساعت بعد از خاموشی زیر چراغ خواب یا هر جایی که نور بود می خوندم. مرور خاطرات شیرین با امین هم خیلی حال می داد چون همه خاطراتم از بس که مرور نکرده بودم داشت یادم می رفت.
بعد از مراسم پایان دوره دیگه از اون جو خشک نظامی خبری نبود. سیگار را با خیال راحت می کشیدم حتی راحت تر از خونه. نیمی از چهره بچه ها برای پایان دوره از خوشحالی می درخشید و نیمی ناراحت بخاطر تقسیمات. امین هم که اصفهان افتاده بود ناراحت بود، حتی من هم خیلی حالم گرفته شد شاید بخاطر دوری راه بود اما بیشتر واسه این بود که با امین یه جا نیوفتاده بودم ولی باید زد به دنده بی خیالی کاری که در مدت خیلی خوب یاد گرفتم.
در هر صورت صبح روز هفدهم باید خودم رو به ستاد فرماندهی استان کردستان معرفی کنم. امیدوارم که هر جا که باشم فرمانده خوبی داشته باشم چون در این صورت است که میشه حال کرد. اونطور که می گفتند جای خوبیه تا شانس ما چی باشه.
نیروی افنضاحی جمهوری اسلامی ایران
از : فراگیر امید ... پ خ اسفند ۸۴
به : خوانندگان محترم وبلاگ دو خط
موضوع : اعلام نفرت و انزجار از هر چی نظام و نظامی
سلام علیکم
احتراما به استحضار می رساند اینجانب فراگیر فوق از نظام و نظامی گری نفرت با شدت بالا پیدا کرده و به همگان توصیه می کنم که به خدمت سربازی نروند که بد کوفتی است. و اما اتقاقات جاری شده : در هفته دوم آموزشی ۴۸ ساعت بازداشت به اتهام مصرف مشروبات الکلی که البته اثبات نشد. دوشنبه گذشته ۲۴ ساعت بازداشت به جرم حمل سیگار که با یک تعهد و ۲۴ ساعت بازداشت دیگه در قسمت حل شد. جای دارد تشکر ویژه کنم از جانشین فرمانده گروهان جناب سروان .... که در هر دو پرونده پشتیبان و حامی من بود و اگر ایشان نبود خدا می داند که اکنون کجا بودم. باور کنید هیچ چیز مثل نظام آدم رو آزار نمیده به همه چیز آدم گیر می دهند. آزادی فردی آدم رو رسما نقض می کنند و هیچ چیز نمی تونی بگی خلاصه مطلب که جهنم است.
سال نو رو به همه دوستان عزیز بویژه رضا جان تبریک می گم شاید دیر باشه ولی ما امسال نوروز نداشتیم جای دشمنتون خالی ۲۱ روز ماموریت نوروزی بودیم وقتی هم که برگشتیم گفتند کسر آموزش داریم و مرخصی میان دوره ندادند. امروز تا صبح دوشنبه یعنی مرخصی میان دوره دادند. قابل توجه رضا جان که شهرمان خیلی قشنگ و زیبا شده از پادگان که اومدم بیرون کف کردم دوست داشتم پیاده بیام خونه ولی خیلی خسته بودم عصر حتما تلافی می کنم.
فرسان جان از این که بیاد ما بودی خیلی ممنون سال خوبی رو برات آرزو می کنم. اگه وقتی بود باز هم می نویسم ولی می دونید که وقت کم و اعمال بسیار.
ساعت نزدیک ۱۰ بود و مشمولین پشت در پادگان منتظر بودند. به مهدی و داود که واسه بدرقه اومده بودند گفتم بروند و به کارشان برسند. یه پروژه دیگه گرفته بودند و کارفرما منتظر بود. یکی از بچه های دانشگاه رو دیدم٬ سیگار تعارف کرد٬ با این که خیلی نیاز داشتم نگرفتم٬ بعد هم از هم جدا شدیم. نیم ساعتی گذشت دژبان اومد بیرون تا ملت رو به صف کنه و ببره داخل. موقع داخل شدن دیگه صفی وجود نداشت ملت مثل گوسفند از در وارد شدند و در بلوار جلوی در دوباره به صف شدند. خیلی عجیب بود که هیچ کس رو بازرسی نکردند. یه افسر اومد و گفت امروز پذیرش میشید و مرخصی می گیرید تا شنبه یه سری توضیحات داد در مورد موبایل و سیگار و دیگر چیزهای ممنوع و گفت که برای لباس شخصی احترام قایل هستم و بازرسی نمی کنم ولی از شنبه تا بند پوتینهاتون هم بازرسی میشه. به دژبان دستور داد که ما رو به نمازخونه ببره. توی راه از کنار میدون صبحگاه رد شدیم که چند دسته سرباز داشتند آموزش می دیدند و در همون حال که افسر بالا سرشون بود و داشتند پامرغی میرفتند از ما استقبال کردند :
"برگردید بدبختها اینجا پدرتون رو در میارن"
"به هتل بهشتی خوش اومدید"
"بیچاره نمی دونی کجا اومدی"
"برید حالشو ببرید٬ به اینجا میگن هتل بهشتی٬ بهشته به خدا"
"کسی سیگار نداره؟ یه سیگار بنداز اینجا"
چند تا سرباز دنبال ما راه افتادند و شروع به توضیح دادن کردند که اینجا یه هفته اولش سخته و بعد بخور و بخوابه و گروهان مقداد کونگشادخونه ست و تو گروهان مسلم پدر در میارن. توی نماز خونه دوباره به صف شدیم و دوباره یه افسر اومد و یه سری توضیحات داد و گردان رو مشخص کرد بعدش هم چندتا لیست توی جمعیت پخش کردند تا ملت اسمشون رو بنویسند. حدود ۶۰۰ نفر بودیم و خیلی طول کشید تا همه اسمشون رو بنویسند.
وقتی همه اسمشون رو نوشتند از روی لیست اسمها رو صدا کردند و هر لیست به صف از نمازخونه خارج شد و رفت جلوی دفتر گردان. توی راه٬ سربازهای دوره قبل دوباره شروع به استقبال کردند. همه می گفتند مقداد گویا گروهان خیلی گشادی بود. تک و توک متلک هم می گفتند یکیشون به من گفت پایه هات رو میزنی و میای اینجا. من هم گفتم بیخیال سردار٬ درست میشه. جلوی دفتر گردان جانشین فرمانده ضمن خوش آمدگویی دوباره توضیحاتی داد (این که میگم توضیحات یعنی یادم نیست چی گفت) و بعد یه سرباز شروع به تقسیم ملت برای گروهانها کرد. اول گروهان مسلم. از روی لیست اسمها رو می خوند اولین لیست همون بود که من هم اسمم آخرش بود.رفتیم توی گروهان مسلم همونجا که می گفتند پدر در میارند. یه کم حالم گرفته شد ولی بعدش گفتم من که چند روز بیشتر اینجا نیستم پس بیخیال. رفتیم جلوی ساختمان گروهان٬ ظاهرش که خیلی تمیز بود گویا تازه ساخته بودند. دوباره به صف شدیم و اسمها رو نوشتند. گروهبان اومد و برای خوش آمد گویی ده دوازده تا بشین پاشو داد.
موقع تحویل گرفتن لبلاسها بود٬ کلاه٬ اورکت٬ پیراهن و شلوار(اصطلاحا لباس کار)٬ پوتین٬ کمربند٬ لباس گرم٬ جوراب هفت قلم لباس بود که باید تحویل می گرفتیم. همه ایستاده بودند و داشتند لباسهاشون رو با هم عوض می کردند تا براشون اندازه بشه. همه رو چپوندم تو یه پلاستیک و یه گوشه ایستادم. نیم ساعتی الاف بودیم تا جانشین گروهبان اومد و یه لیست بلند بالا از وسایلی که نیاز داریم و باید بیاریم گفت و ملت نوشتند و من چون خودکارو کاغذ نداشتم حفظ کردم. بعد برگه های مرخصی رو توضیع کردند. ساعت نزدیک چهار بود و حتی ناهار هم به ما نداده بودند. داشتم از گرسنگی میمردم صبحانه هم نخورده بودم. دوباره گروهبان اومد و بشین پاشو شروع شد. موقع نشستن شهید و موقع برپا علی باید با صدای بلند گفته می شد. حدود پنجاه تا بشین پاشو داد. دیگه داشتم غش میکردم. یه چیزایی در مورد پاسخ دادن به افسر گفت که وقتی گفتند خسته نباشید جواب نصر من الله و فتح قریبه و وقتی خواستید پاسخ مثبت بدید باید بگید بله سرکار و برعکس خیر سرکار.با صدای بلند پرسید "مفهومه؟" همه گفتند "بله سرکار" گفت "خسته نباشید" چند نفر گفتند نصر و من ..... گفت نشد و دوباره بشین پاشو شروع شد. چند تا بشین پپاشو اونجور که می خواست رفتیم و فرمان بشین داد. شروع کرد به سخنرانی :
توی گروهان مسلم زیر آب زنی نداریم هر کسی اومد زیر آب بزنه دهنش رو پر خون می کنم. من از چاپلوسی و پاچه خواری بدم میاد٬ وظایفت رو اونجور که ازت میخوان انجام بده٬ مرد باش٬ پیش من جا داری. تنها کسی که ازتون دفاع می کنه و مثل این کوه (اشاره به کوه شرق پادگان) پشتتون ایستاده منم. اینجا یه هفته طول میکشه تا به آمادگی بدنی برسید بهدش راحتید. همه به اینجا میگن "هتل". بعد از ارشد گروهان که خودش سرباز وظیفه بود پرسید مگه نه؟ اون هم تایید کرد.
سربازی که کنار من بیرون صف ایستاده بود مدام حرفهاش رو تایید می کرد و می گفت با این که درجه ش کمه ولی خیلی خرش میره. ما دیدیم به سرهنگ هم احترام نمیزاره ولی حرفش در رو داره.
حرفاش که تموم شد فرمان برپا داد و بعد هم قدم رو. پشت در پادگان چهار پنج تا گروهان به صف بودند تا بعد از بازرسی خارج بشوند. ما هم بعد از ده دوازده تا بشین پاشو نشستیم. حدود نیم ساعت منتظر شدیم تا نوبت ما شد و دژبانها شروع به بازرسی گروهان کردند بعد هم برگه های مرخصی مهر شد و از پادگان اومدیم بیرون. بیرون از پادگان چشمم به همون هم دانشگاهی افتاد رفتم جلو و گفتم سیگار داری؟ گفت آره و به پاکت نیمه پر Magna در آورد. جای اونهمه Wineston Lights که دم در دانشگاه ازم گرفته بود یک نخ از سیگاراش رو بر داشتم. وای که سیگار چه حالی میداد.
شنبه باید برگردم پادگان لباسهام رو هنوز اندازه نکردم اتیکت هم نگرفتم. اصلا حسش نیست.
پروژه ارتباط بی سیم بین دو شعبه از یک قرض الحسنه با موفقیت به انجام رسید. پروژه بسیار کوفتی بود٬ خیلی خسته شدیم ولی به هر حال تمام شد.
فردا ساعت ۸ صبح به خدمت نظام وظیفه اعزام خواهم شد. البته از طریق بعضی منابع خبری و آگاهان همچنین عوامل نفوذی اطلاع حاصل شد که در دانشگاه قبول شدم ولی چون سازمان سنجش هنوز اسامی رو اعلام نکرده باید چند روزی رو مهمون پادگان آموزشی باشم.
در همین جا وصیت می کنم که اگر از دنیا رفتم اسم شهید به من نچسبانید که من مسلمان نیستم همچنین از خانواده آن مرحوم در خواست می کنم برای من عزاداری نکنید که حالم از هر چی عزاست به هم می خورد. از تمامی دوستان که این مدت چرت و پرت های من رو تحمل فرمودند و اظهار لطف کردند تشکر می کنم و تشکر ویژه می کنم از پروانه هیچستان
اگر عمری بود باز هم نوشتار شما رو خواهم خواند و شما هم چرت و پرتهای من رو تحمل خواهید کرد.
When they see us they will run for their lives
To the end they will pay for their lies
So long did we wait, now we are home
Here once again there's a battle to fight
Gather together for the sound and the might
So long did we wait, now we are home
Now we will fight for the kingdom, fighting with steel
Kill all of them, their blood is our seal
Fight till the last of the enemy is dead
Ride through their blood that we gladly have shed
I now issue the call, are you ready to fight - yeah
Fight altogether as one for the right
To be free once again - tonight we will win
I can see by the look that you have in your eyes
You came here for metal, to fight and to die
Defenders of steel, now we are home
Fight for the kingdom bound for glory
Armed with a heart of steel
I swear by the brothers who stand before me
To no man shall I kneel
Then blood is upon my steel
Manowar
Album : Warriors Of The World
در همین جا خشم و انزجار خود را از هر گونه ویروس اعم از کامپیوتری٬ انسانی و حیوانی اعلام و از سازمانهای بین المللی درخواست نابودی تمامی ویروسهای جهان را می کنیم.
یک گروه از ویروسهای تروریست در طول سه روز گذشته بر پیکر اینجانب تاخت و تاز کرده و علیرغم مقاوت شجاعانه تیپ یک لشکر گلبولهای سفید٬ بنده را سرنگون ساخته و در بستر بیماری افکندند٬ بطوری که از شدت بدن درد توان حرکت نداشته و مدام تب داشته ام. اکنون به لطف پنیسیلین و استامینوفن کدیین بهبودی حاصل شده.
این روزها اخبار تلویزیون پر شده از تصاویر مصاحبه های معمولا تکراری :
- "ما همه جوره پشتیبان دولت هستیم و در ۲۲ بهمن هم ثابت می کنیم."
- "دولت با خیال راحت برنامه های خودش رو دنبال کنه و بدونه که مردم پشتش ایستادند."
- "دولت هر تصمیمی که بگیره مطمئن باشه که مردم پشتیبان دولت هستند."
و از این قسم اظهارات وجود. باور کنید من از این همه پشتیبانی شگفت زده شدم. اینها یا خود را به خریت زدند یا واقعا .... که در این صورت می توان گفت که تا یک نسل آینده هم روی اصلاح این مملکت نمیتوان حساب کرد.
داشتن انرژی هسته ای خوبه٬ خیلی هم خوبه٬ اصلا خداست٬ ولی به چه قیمت؟ یکی نیست بگه اگر ایران تحریم بشه بارش روی دوش همین مردمه که از گرانی و فقر فریاد میزنند و تازه صداشون به گوش کسی نمی رسه. دولت که فشار زیادی متحمل نمیشه٬ این مردم هستند که به خاطر سیاست های کودکانه یک عده خاص باید زیر بار این تحریمها کمرشون خرد بشه و صداشون هم درنیاد. آخرش هم گفته میشه دلیل همه بدبختی های ما آمریکاست.
برای حفظ حقوق رضا جان اول پست رضا رو قبل از پست من بخونید. نمی دونم چرا پست های من با رضا تداخل پیدا می کنه؟
گویا بزرگان (روح الروح الله و اکبر پسته) بدجور نگران هسته شدند. پس از اون جلسه مهم دو هفته پیش در دفتر رهبری و دیدار اکبر پسته با علمای قم این طور استنباط میشه که گویا تحولاتی در تیم مذاکرات قراره ایجاد بشه حتی بعضی احتمال هدایت تیم توسط اکبر پسته رو قوی دانستند. به نظر من این می تونه حرکت خوبی باشه چون از طرفی اروپا هاشمی رو سیاستمداری نسبتا میانه رو می داند، از این جهت بهتر می توانند مذاکرات رو پیش ببرند و از طرف دیگر استفاده از تجریبات او در تیم مذاکرات می تواند تا حدودی به نفع ایران باشد. بطور کلی جای خالی سیاستمداران خبره و کارکشته در شورای امنیت ملی کاملا محسوس است.
تغییرات حساسیت غرب نسبت به برنامه هسته ای ایران در دولت قبلی تقریبا به شکل سینوسی بود، در حالی که پس از روی کار آمدن دولت جدید با موضع گیری های تندروانه و بعضا تهدید کننده دولت این حساسیتها شکل نمایی گرفته و هر روز بیشتر می شود. مولانا چه زیبا گفته :
پس به زیر دم خر خاری نهند
خر نداند دفع آن برمی جهد
برجهد وان خار محکم تر زند
عاقلی باید که خار را بر کند
خر ز بهر دفع خار از سوز و درد
جفته می کند لگد صد جا زخم
گویند که 7 سرباز که در فقره حمله به پاسگاه مرزی پاکستان به گروگان برده بودند "بدون دادن هیچ امتیازی" آزاد شدند. هنوز یکی از به گروگان رفته ها باز نگشته و معلوم نیست چه بلایی به سرش آمده.
من جنایتی بزرگ در حق ادبیات و هنر کردم و یک نمایشنامه نوشتم. فقط می خواستم خودم رو محک بزنم که اینطوری شد. از دوستان اهل مطالعه در خواست می کنم این نمایشنامه را بخوانند و "نظر" درست حسابی بدهند٬ نه خوبه و عالیه. دوست دارم در مورد متن و شیوه نوشتن و کلا در مورد داستان نظرتون رو بگید. ممنون.
عجب تفریح خوبیه قالب خوراندن. این قالب هم مثل قبلی واسه WordPress طراحی شده بود. البته هنوز کمی کاره چون با Browser های غیر از IE درست جواب نمیده باید XHTML Validate بشه. هر قالبی رو که خوشتون اومد بگید در اوقات فراقت Convert میکنم.
اگه دانشگاه قبول نشم باید برم سربازی و شهید بشم در این صورت چندتا قالب واسه بلاگفا می فرستم که یادگاری بمونه.
علی اومده٬ چی چی اورده؟
این علی جون لاری به مانند مرغان سربریده دایم به این طرف اونطرف می پرد. تهران - وین - تهران - مسکو - تهران - پکن - تهران لابد بعدی دهلی می باشد. آقایون بارها اظهار کردند که از برنامه های هسته ای (چرخه کامل سوخت هسته ای) دست بردار نبوده حتی اگر شب و روز بر ما گلوله بارد. حالا چه شد که طرح روسیه را مثبت ارزیابی کرده و قابل بررسی دانسته اند؟ که تازه با برخی مفادش موافقت کردند؟ اصلا مگه چندتا مفاد داره؟ ها ها ها؟
بررسی طرح روسیه دو حالت داره٬ یا همه ی اینا به قول رایس برای وقت کشی و رد کردن جلسه اضطراری آژانسه (۴ روز دیگه) که قبل از اجلاس دوره ای شورای امنیت قراره در مورد ایران تصمیم نهایی گرفته بشه یا ترکمنچای دیگری در پیش است که شاید پر هزینه تر و ننگینتر هم باشد چرا که ولادمیر عاشق چشم و ابروی محمود نیست که بیاد واسه ما اورانیوم غنی کنه بعدش هم تازه بطور کنترل شده تحویل ما بده.
BBC میخونی٬ گوه می خوری
سایت BBC که یکی از بزرگترین سایتهای پورنوگرافی بشمار میره در راستای حفظ عفت عمومی و جلوگیری از نشر اخبار و گزارشهای مستهجن و سکسی که گرایشات سیاسی جامعه اسلامی را خدشه دار و شهوت آلود می کند فیلتر شد. رییس سرویس جهانی این خبرگزاری طی نامه ای به وزیر ارشاد ایران دلیل این اقدام را جویا شده و گفته ما حاضریم گفتگو کنیم که از فیلتر خارج شیم. زهی خیال باطل. فکر کرده ایرانی ها هم مثل خودشون بی فرهنگند که گفتگو کنند. راست می گی با چاقو بیا جلو تا بت بگم.
غیر از BBC سایتهای خبری دیگر نظیر روز هم فیلتر شده به نظر من علتش بحرانی بودن پرونده هسته ایه که با این کار قصد کاهش انتشار اخبار مربوط به مناقشه هسته ای و جلوگیری یا کاهش اعتراضات وارد بر طرح روسیه است که ظاهرا ایران داره شرف پذیرفتن آن است.
آسوده باشید که جوجه آخوند تروریست پشتیبان ماست
مقتدا صدر در سفر به تهران گفته "اگر كشورهاي مسلمان همسايه مورد هدف قرار بگيرند، جيش المهدي از آنها حمايت خواهد كرد." منظور قطعا ایرانه دیگه. در این خصوص آگاهان گفتند که چه خاکی بر سر ایران و کشورهای مسلمان همسایه است که این جوجه آخوند می خواهد از آن دفاع کند. او که پس از اشغال عراق با تشکیل یک گروهک تروریستی به نام جیش المهدی در کمتر از یک ماه چنان گندی به عراق زد که هنوز آثارش رو شاهدیم. در پی درگیری خیابانی با پلیس عراق با تنفگ دارانش به حرم امام علی در نجف پناه برد که اگر دخالت سیستانی نبود تا حالا هفت کفن پوسانده بود.
این قالب زیبا هم که میبینید واسه Wordpress طراحی شده بود که اینجانب زحمت ترجمه و خوراندن به بلاگفا رو کشیدم.
با تشکر فراوان از یوسف عزیز که متن این پست که پاک شده بود رو برام فرستاد.
یاد اون سوال امتحانی خیلی مهم افتادم "چرا تاریخ می خوانیم؟" برام عقده شده بود که بنویسم "چون خیلی دوست داریم و خوشمان می آید." دوست داریم بدانیم که نیاکان ما چگونه انسانهایی بوده اند و چگونه زندگی می کرده اند. دوست داریم بدانیم ایرانیان از همان دوران باستان به این نکبت زندگی می کرده اند یا نه٬ اگر آری چرا و اگر نه چه شد که به این ذلت افتادیم. دوست داریم بزرگ مردان و زنان تاریخ را بشناسیم و بفهمیم که چگونه از جان خود گذشتند و حماسه ای آفریدند و اسطوره گشتند. دوستداریم بدانیم آنان که داعیه فرهنگ و تمدن دارند چه بوده اند و چه شد که به اینجا رسیدند. دوست داریم بدانیم دلیل حقیقی اتفاقات تاریخی را٬ جنگها٬ صلحها٬ این همه کشتار و خونریزی را و بشناسیم دیگر اقوام و انگاره هایشان را. دوست داریم بدانیم حقیقتی را که از ما پنهان داشته اند.
دوست داریم بدانیم.
سایت تاریخ و فرهنگ ایران زمین یک سایت بسیار پر محتوا در زمینه تاریخ ایران است که امیدوارم از مطالبش لذت ببرید.
امروز با هر مکافاتی بود رفتم سر جلسه. اولش اصلا حالم خوب نبود. سوزش معده حاصل از مشروب خوری دیشب٬ کم خوابی بعلاوه مقدار قابل توجهی سر درد. یه لیوان قهوه بسیار سنگین خیلی کمکم کرد. سوالات عمومی رو خوب زدم واسه تخصصیها حالم بهتر شده بود رفتم یه سیگار کشیدم و برگشتم افتادم وسط ۷۰ تا سوال کوفتی. نزدیک ۵۰ فروندشو منهدم کرده بودم که وقت تمام شد تازه مخم داشت گرم میشد. حیف شد.
عطر الکل فضای راهرو رو پر کرده بود. بغل دستیم همینطور به من نگاه می کرد. اونطور که من مشغول حل کردن و محاسبه و Trace کردن برنامه ها بودم فکر می کرد خیلی خوندم و حتما قبول میشم و حتما تو دلش می گفت "نگاه کن تو رو خدا چه کسایی تو دانشگاه قبول میشن. دهنش بوی گد عرق میده."
مراقبمون یه دختر نه چندان زیبا ولی با نمک بود. اون هم بو برده بود. وقتی از سیگار کشیدن برگشتم دیدم با یکی دیگه که از خودش خوشگل تر بود کنار صندلی بنده اطراق کردن و هر هر می کنن گویا یه چرخی هم تو پاسخنامم زده بودن. من هم اخمهامو کشیدم تو هم و رفتم نشستم. وقتی جلسه تموم شد دفترچه سوال رو که دادم بش گفتم خسته نباشید فرمودند "بهتر شدی؟" سری تکون دادم٬ گفت "موفق باشی" فرمودیم ممنون.
به گمونم رضا جان غربت زده شده. اگه می تونستم حتما یه سر بش میزدم. این سربازی بد جور زده تو حالم. هر چی میگم بابا از سن و سالم خجالت بکشید تو گوششون نمیره.
ما بودیم و یه کامپیوتر Pentium III دیزلی که دلمون رو با همون جمله کزایی که میگه "کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره" خوش می کردیم. تا این که مهدی یه جاش بلند شد که دست به یک Upgrade عظیم بزنه٬ که بعد از مسافرت شمال زد (خدایش عوض دهد) چند روز پیش گفت بیا Case و Monitor و Keyboard هم عوض کن. نتیجه این که پنج روز بود که کامپیوتر نداشتم. (ولی دیشب همه رو آورد. باز خدایش عوض دهد) حالا می خوام تلافی این چند روز رو دربیارم.
این شهید که گفتی یعنی چه؟
ما نفهمیدیم شهادت چیست و به چه کسی شهید می گویند؟ از اونجا که دوران دبستان خیلی زرنگ بودم یادمه می گفتن کسی که در راه اسلام بمیره شهید میشه. پرسیدم وقتی مرده دیگه چه فرقی میکنه در راه مدرسه باشه یا اسلام؟ پاسخ دادند: کسی که در راه مدرسه بمیره هم شهید میشه چون بطور غیر مستقیم در راه اسلام بوده. اونجا دیگه من عقلم نرسید بگم پس اینطوری همه شهید میشن و در اسلام مرگ معمولی نداریم و همه اموات (خدا اموات شما رو هم حفظ کنه) شهید محسوب میشن چون همه غیر مستقیم در راه اسلام می میرن. این جناب محمود سوسکه اگه یه پیره زن در شعاع ۳ کیلومتری پایگاه سپاه یا بسیج منطقه ای بخوره زمین و پاش بشکنه نه تنها او را جانباز خطاب می کنه بلکه بعد صد و بیست سال که مرد٬ شهید رو می چسبونه بهش. نتیجه گیری اخلاقی اینکه ایشان دچار عارضه کمتر شهید بینی بوده و که بیماری بسیار خطرناکی می باشد.
دو پروژه عظیم در دست اقدام
اولیش وب سایت یک شرکت بی در و پیکره که خودشون هم نمی دونن از کجا باید شروع کرد. من که همیشه از سینه شروع می کنم حالا تا ببینیم خودشون چی دوست دارن. دومیش هم یک برنامه حسابداری تحت شبکه هست که یه جورایی خاص می باشد. امیدوارم زیاد طول نکشه همیشه از پروژه های سنگین بدلیل طولانی شدن بدم میاد. اول باید تجزیه تحلیل بشه که از فردا شروع می کنم. چند تا Component هم لازم دارم که 280 هزار تا آب می خوره٬ رایگان و Crack و این حرفا هم تو کارش نیست.
بدهکاری یا بزهکاری
اگر فرض کنیم که نیمی از عمرم را خواب بودم نیم دیگر را قطعا بدهکار بودم. شدیدا بدهی بالا آوردم همین روزا پرسنل نه چندان شریف نیروی انتظامی دعوتنامه اقامت در هتل دستگرد را برایم ارسال می کنند. باید تا اول اسفند شدیدا بچسبم به کار یا بجای صرف انرژی زیاد برای برنامه نویسی یک نقشه سرقت تمیز طراحی کنم که از Mode بدهکار به Mode بزهکار ارتقاء یابم.
خدایا چنان کن که پایان کار
من خوشنود باشم و سخت پولدار
عکسهای هنری گرفته شده توسط اینجانب در سفر به شمال
طلوع 180 Km/H سرعت تونل دره مه آلود ساحل آفتابی ساحل و آسمان آبی هتل نارجستان 1 هتل نارنجستان 2 ببری رو سنگ فرش هتل
آیا می پذیری که زین پس دیوان را پرستش نکنی و خدای یگانه مزدا که دانا و توانای برتر است بپرستی و در زندگی راه نیکی پیش گیری و از بدی و مردار و کشتار بپرهیزی؟
آیا قبول می کنی که بهوه جهان هستی را در شش روز متوالی آفرید و روز هفتم استراحت کرد و می پدیری که موعودی که یهوه به آمدش بشارت داده در کوه صهیون خواهد آمد و قوم بنی اسراییل را از ظلم و ستم نجات خواهد داد؟
آیا قبول می کنی که خداوند فرزند خود را در قالب انسان به زمین فرستاد تا برای بخشوده شدن گناهان انسان قربانی شود و اینک زنده است و روزی باز خواهد گشت تا به رهبری او سپاه نیکان در جنگ آرماگدون پیروز شود؟
آیا شهادت می دهی خدایی جز الله نیست و محمد پیامبر اوست؟
من که نمی تونم راجع به مسائلی که تو مملکت پیش میاد بی خیال باشم البته قبلا بودم ولی دیگه نمی تونم چون به هر حال توی این جامعه دارم زندگی می کنم و بعنوان بخشی از اون دارای حقوقی هستم و اهل لوطی گری در این مورد هم نیستم. ولی این هم نمیشه که چشمم که به روزنامه میوفته از اون تیتر اول تا آخر روزنامه تو دلم فحش بدم و اعصابم رو خرد کنم که چرا اون این رو گفته و اون یکی اینکار رو کرده. مدتها بود سعی داشتم راهکاری پیدا کنم که یه جورایی اعتدال رو حفظ کنم که نشد و فقط یه شعر رو تو ذهنم مرور می کنم :
چو ایران نباشد به تخمم که نیست
روم جای دگر زمین قحط نیست
همه تن به تن کون به دشمن دهیم
از آن به که خود را به کشتن دهیم
خواهش می کنم دم از وطن پرستی و ناسیونالیسم و این حرفا نزنید. کلفت ترین وطن پرستها هم اول به زندگی خودشون می رسن بعد به وطن مگر اینکه زندگیی نداشته باشن. من هم دارم متحول میشم٬ همه میشن. باور کنید هنوز ایرانیم و افتخار می کنم ولی دیگر زندگی سخت شده در این خرابه های تمدن با شکوه ایران. آنچه که دیگر نمی بینم شکوه و راستی و درستی است. هر آنچه از دستم بر بیاد می کنم ولی دوست دارم این ۲۰ سال باقی مونده رو با خیال راحت به درس خوندن و پژوهش و تحقیق بگذرانم. دوست دارم " آزاد " باشم. دوست دارم " آزاد " باشم.