اول که گره ی کاور رو رو گردنم انقدر محکم زدی که هر چند دقیقه عزراییل میومد حالم و میپرسید و نفس مصنوعی بهم میداد.
بعد از اون انقدر این قیچی تو دستت ول شد که من هر لحظه منتظر بودم دریای خون رو سرم راه بندازی. فکر کنم انگشتات به دستت زیادی میکرد.
غیر از اونهاو مرد حسابی مگه با من پدر کشتگی داری. حالا دیگه چرا میزنی. چند دفعه این سشوارت خورد تو سرم. حالا اون به جهنم چرا بادشو میگرفتی تو گوشم. مگه اومدم تنظیم باد؟
اخرشم که با لبخند وحشتناکی شکلات تعارف میکنی. ادم چیتو نگاه کنه.
وایساده بودم جلو اینه با حرس شکلات میخوردم و جای پاهاتو تماشا میکردم.
پ.ن:
امتحن یمتحن فاینال
رضا بیگ | جمعه 31 فروردین1386 | 0:3 |
از جناب ما به جناب شما
دانشجوی محترم (جیگرتو سگ بخوره) وی میس یو.
سلام از ماست البته.
بدین وسیله میخواستیم به اطلاع برسونیم که بابا سایت سنگین شده. نیستی. کم رنگی. یه رخی به ما بنما عشقی. الان دو ساله که پیغوم پشت پیغوم میفرستیم دریغ از یه خط جواب. بیا و دانشجو مسئولیت پذیری باش و به تعهدت عمل کن. هوایی شدی دیگه اینورا پیدات نیست چندتا واحد گذاشتی رو دست ما. افرین گلم ما رو از نگرانی در بیار.
ملالی نیست جز دوریه شما. تمامیه پرسنل امدنتان را به انتظار نشسته ایم در غیر اینصورت از شما سلب مسئولیت نخواهد شد. اره داداش!
تیک کر!
رضا بیگ | یکشنبه 26 فروردین1386 | 23:3 |
ای بابا نیم ساعت نشستم دارم فکر میکنم چی بنویسم. نه یعنی اینکه از کجاش بنویسم یا چطوری بنویسم. خودمونیم عجب چیز کوفتیه این بلاگ نویسی. اول به عنوان یک تفریح شروع میشه ام کمکم میشه تکلیف و از اون جایی که همه ی دوستنا مبدونند و اشراف

دارند هیچ چیز زجر اورتر از تکلیف نیست ( مخصوصا پیک بهاریه حل نشده ی شب سیزده).
الان که دارم همین جفنگیات رو مینویسم ( من واقعا عذر میخوام که الان داری اینارو میخونی٬ حالا من نوشتم تو دیگه چرا؟) کلی کار دارم. درس و پروژه و کار و مهمون و شمع و گل و پروانه همه جمعند چون معمولا قرعه به نام من دیوانه میزنند.
حالا حداقل تا اینجا که اومدید این رو بخونید که دست خالی نرید:
در یکی از روزهای اردیبهشت شادی و غم در کنار دریاچه ای هم دیگر را دیدند.به هم سلام دادند و در کنار ابهای ارام نشستندو گفتگو کردند.شادی از زیبیی های روی زمین سخن گفت٬ از شگفتی های هر روزه ی زندگی در دل جنگل . در میان تپه ها . از اوازی که سپیده دمان و شامگاهان شنیده میشود.
انگاه غم سخن گفت و با هر انچه شادی گفته بود موافقت گرد٬ زیرا غم٬ جادوی ان لحظه و زیباییش را میفهمید. غم هنگامی که از زیبایی ماه اردیبهشت در مرغزار و در میان تپه ها سخن میگفت٬ بیانی شیوا داشت.
شادی و غم زمانی دراز سخن گفتند٬ و درباره هر انچه که میدانستند تفاهم داشتند.
دو شکارچی از ان سوی دریاچه میگذشتند. هنگامی که به این سوی اب نگاه کردند٬ یکی از انان گفت:"نمیدانم ان دو نفر کیستند؟" دیگری پاسخ داد:"گفتی دو نفر؟ اما من فقط یک نفر میبینم."
شکارچی اول گفت: " اما دو نفر انجا هستند." شکارچی دوم گفت: " من در انجا فقط یک نفر را میبینم٬ تصویری که در دریاچه افتاده نیز تصویر یک نفر است."
شکارچی اول گفت: " نه. دو نفرند. تصویری که در اب راکد افتاده است از ان دو نفر است."
اما مرد دوم تکرار کرد: " من تنها یک نفر میبینم." و دیگری باز گفت : " اما من به وضوح دو نفر را میبینم."
تا به امروز هنوز یکی از شکارچی ها میگوید که دیگری لوچ است و دو تا میبیند٬ در حالی که ان دیگری میگوید:" دوست من کمی کور است."
"جبران خلیل جبران"
حالا شما لوچ هستید یا کور؟ 
تا بعد 
رضا بیگ | یکشنبه 29 بهمن1385 | 22:11 | عمومی
چرا همه ما یاد کودکیمون که می افتیم گل از گلمون میشکفه؟ کلی به خوشی ازش یاد میکنیم و همیشه هم به یک ارزو ختمش میکنیم: " ای کاش میشد برگردم به اونوقتها."
چون که ازاد بودیم؟ چون که مجبور به عهده دار بودن مسئولیتی نبودیم؟ چون صبح تا هر وقت دلمون میخواست میخوابیدیم؟چون همه قربون صدقمون میرفتن و دوستمون داشتن؟ چون برای اینکه صدامون در نیاد هر جه میخواستیم تهیه میشد؟
شاید پاسخ بعضی ها به همه اون سوال ها مثبت باشه. اما اینطور نیست و چیزی فراتر از اون در این مسئله نهفته است.
باید بگم که خیلی از ادمها (ما) به زور بزرگ میشند. چون ازمون انتظار دارند که بزرگ بشیم. توجه کردید پدر مادر ها چقدر از عبارت " دیگه بزرگ شدی" استفاده میکنند. خوب یک جمله رو به یک ادم از همه جا بیخبر که چند دفعه بگی باورش میکنه. بچه ها باور میکنند که بزرگ شدند. به زور بزرگ میشند و اون عالم بچه گی ازشون گرفته میشه. پس بیخود نیست الان انقدر حسرتش رو میخوریم چون که کممون بوده. بیشتر از اینها میطلبیم.
بزرگ شدن و بزرگ بودن هیچ افتخاری نیست. البته به این معنی که امروزه وجود داره. تو وقتی یک ادم بزرگ هستی که مشکلاتت بزرگتره٬ ساده ها برات پیچیده جلوه کنند٬ رفتارت عجیب باشه٬ پر ادعا و پر توقع باشی٬ اصولا دیگه همه چیز رو میشناسی و احتیاج به کشف کردن نداری٬ و خیلی مورد های دیگه.
اما بچه که بودی همه چیز تازه گی داشت٬ به هر چیزی انقدر خیره میشدی و بازی میکردی با هاش تا کشفش کنی و هیچ وقت هم توقف نداشتی هر روز یک چیزه جدید. خودت تلاش میکردی که دنیای اطرافت رو بشناسی. کمی که کامل تر میشدی شروع میکردی به شناختن خودت و شناختن بدنت. کامل تر که شدی مشاهداتت عمیق تر شد هر چی پیش رفت کامل تر شدی و راه طبیعی خودت رو پیش میرفتی تا کمال که یک دفعه بهت گفتند : بزرگ شو ٬ دیگه بزرگ شدی. همه چیز به هم ریخت.
بیایید بزرگ نشیم.
بیایید کامل بشیم.
بچه هامون رو بزرگ نکنیم. اجازه بدیم خودشون خودشون رو کامل کنند. ما صاحب اصلی بچه ها مون نیستیم. یک نفر هست که اصل کار دستشه و انقدر انسان رو مجهز به روی این زمین خلق کرده که خودش راه کمالش رو طی کنه. ما انسان ها بی نظیریم. خودمون رو باور کنیم.
<رضا>
رضا بیگ | پنجشنبه 12 بهمن1385 | 18:52 | عمومی
یکدیگر را دوست بدارید
اما عشق را به بند نکشانید.
بگذارید میان با هم بودنتان فاصله ای باشد
کنار هم بایستید٬ اما نه چسبیده به هم!
جبران خلیل جبران
سلام به همگی.. مقداری مشغولیات باعث شده که اپ کردنمون دیر بشه. می اییم !
رضا بیگ | جمعه 29 دی1385 | 16:31 | شخصی
نمیدونم. یک روز فکر کردم انگار داره اخر زمان میشه. اومدم دیدم همه یک حرفهایی میزنندو به نوعی دارن اعتراف میکنند. کم بود دیگه از هم دیگر هم حلالیت بطلببند. ببین چطور سر یک بازی از هم اعتراف گرفنتد ها. اخه اعتراف بدون بازجویی که حال نمیده. حالا اشکال نداره. اینم مال من. اما اعتراف نیست فقط چیزهایی هست که تا حالا اینجا نگفتم.
۱- ۲۲ سالمه. ۲ سال هست که از ایران خارج شدم و هنوز هم مراجعت نداشتم
و معلوم نیست کی داشته باشم یا اصلا مراجعتی در کار باشه.
۲- دو ترم مونده به فارغ التحصیل شدن در رشته مهندسی صنایع٬ مدرک رو بی خیال شدم و از ایران خارج شدم.
۳- تمام دوستان من از نظر سنی از خودم بزرگتر هستند.
۴- علاقه زیادی به رانندگی و عکاسی دارم. البته با دوربین رادار پلیس.
۵- بنده رکورد داره حمل اپانتیس عفونی به مدت دو سال هستم. البته این توفیق اجباری بود و مدیون پزشکان محترم هستم که تشخیص نمیدادند.
۶- یادم نمیره روزی رو که با مامانم رفتیم مدرسه داداش کوچیکم. چون داداشم اون موقع که ۷ سالش بود رو ناظم مدرسه کمربند کشیده بود جلو کل مدرسه.یادم نمیره چه بقضی کرده بود اقای ناظم.
۷- یکی از دوستانم توی دانشگاه با بقیه دوستان شرط بندی کرده بود که در طول یک ترم که ۴ ماه باشه هر جور که شده یعنی به هر طریقی که شده منو عصبانی کنه. اما متاسفانه شرط رو باخت. 
۸- ترم های اول که تازه وارد بودم اینجا٬ توی خوابگاه بودم. خوابگاه یک اشپزخونه داشت که با بچه ها روز ها غذا درست میکردیم. یک روز به کل حواسمون پرت شد و غذا سوخت اونم چه سوختنی. کل لابی خوابگاه رو دود برداشت. ایدی کارت همه رو گرفتن غیر از من که روز بعدش به خدمتشون برسند. اما اخرش امدند سراغ خودم چون فیلم ضبط شده رو که چک کرده بودند دیده بودند اخرین نفر که سر غذا بوده و از اشپزخونه میاد بیرون من بدبخت بودم. دیدم هدِ سکیوریتی واسم پیغام گذاشته که من باید برم دفترش. با یک لبخند بی شرمانه وارد شدم. بهم گفت: پسر جان دیگه تکرار نشه.
۹- یادش بخیر اون موقع که ایران بودم با پسر خاله هام تو خیابون بودیم با پای پیاده. توی پیاده رو یک وانتی پارک کرده بود دم در یک خونه. به نظر که اثاث میبردند. یک پیر مردی هم ایستاده بود دم در و اطرافش رو نگاه میکرد. تا ما ۵ تا پسر رو دید گفت :"جوونا یه دستی بزنید این یخچال رو بزاریم تو وانت." تا اینو گفت ما ۵ تا بی اختیار وایسادیم به دست زدن. خیلی جدی ها. بنده خدا پیر مرده خشکش زده بود و ما رو نگاه میکرد. اخرش ترکید از خنده. اما کمکش کردیم هر چی اثاث داشت گزاشتیم تو ماشین.
خوب بسه دیگه همین ها...
حالا باید همش منتظر بشینیم به مناسبت های مختلف همه اعتراف منند. اولیش که بد نبود. منم بقیش رو گذاشتم برای اعتراف بعدی.
رضا بیگ | سه شنبه 19 دی1385 | 20:47 | شخصی
این پست درباره سری اول واژه شناسی هستش. در این پست به واژه "شوهر" میپردازیم. بر تمامی ما کاملا واضح و مبرهن است که این کلمه بصورت عامی هستش و ممکن که در زندگی زناشویی و مرداشویی ( جهت رعایت حقوق و رفاه حال گی های عزیز ) خیلی استفاده نشود یعنی جناب اقای همسر با این نام خوانده نشود. اگر توجه کرده باشید این کلمه "شوهر" به طرق مختلف تلفظ میشود که ما اینجا به سه تا از رایج ترین انها اشاره میکنیم و کاملا ریشه یابی میکنیم.
۱- شوعَر /SHO_AR/: دیده شده که اقای محترم به این صورت خوانده میشود. اما این روش خیلی خوشایند نمی باشد. این کلمه به دو قسمت تبدیل میشه: (شو) و (عَر). خوب این یعنی چی. (شو) به معنی شب هستش و (عَر ) هم که پیداست از صداش که چی هست. حالا یعنی چی. یعنی کسی که شب عر عر میکنه. مثل گرگ که شب زوزه میکشه. اما این عر عره. خوب پیشنهاد میشه که به کل از این نوع تلفظ به هیچ عنوان استفاده نشود.
۲- شووَر /SHO_VAR/: این نوع از تلفظ تجزیش کمی پیچیده تر از نوع قبلی هستش. اول باید اشاره کنم که جمیع علما بر این باورند که این طرز تلفظ اشاره به پدیده ی زن ذلیلی داره و با پیدایش این پدیده اون هم شکل گرفته. حالا ببینیم این قضیش چیه. این شووَر از دو قسمت تشکیل شده که قسمت اول مخفف کلمه دیگریست و قسمت دوم یک معنی رو میرسونه. قسمت اول (شو) که مخفف همان شوهر هستش و قسمت دوم ( وَر) که از این قسمت معانیه ( کنار٬ طرف٬ و حاشیه) ازش استنباط میشه. خوب دیگه این به پدیده زن ذلیلی اشاره داره و به کنار گذاشتن شوهر و دادن یک نقش حاشیه ای به اون. که صد هزار مرتبه شکر ٬بانوان محترم اصلا از این قصد ها ندارند. 
۳- شوهر /SHO_HAR/ : به تدریج این کلمه داره به اصل خودش برمیگرده اما با تعبیر و قصدی دیگر. اینجا ما مجبوریم که یک سری به امار بزنیم. اعلام این امار که تعداد دختران بیشتر از پسران است باعث کمی تشویش و نگرانی در جنس مونث شده و این کابوس به برخی دست داده که مبادا سرشان بی کلاه بماند. حال این کلمه شوهر درواقع یک عبارت را در خود جای داده و اون عبارت این هست که: " شوهر باشه هر چی میخواد باشه٬ کوفت باشه".
**یک توضیح: اگر از خواندن این مطلب ناراحتی یا دل خوری یا حتی نگرانی به هر عزیزی دست داده بر ما ببخشد. (بی کول). هر اقدام تلافی جویانه را نیز به جان میخریم.** اوکی اصلا خیالی نیست. پروانه خانم گفت کسی عصبانی یا ناراحت یا هر چیزه دیگه ای نمیشه٬ به گفته نازنین هم هر کی هر چی میخواد بشه از هر چی و هرکی
.
رضا بیگ | شنبه 16 دی1385 | 19:59 | طنز
دیگه زنگ اخر شده.
همه یک جورایی هم از زنگ اخر بدشون میاد هم خوششون میاد. هر کس یه حالی داره. همه خسته. قیافه ها داغون.
همه دارن به ساعت نگاه می کنند که اصلا از جاش تکون نمی خوره. اه پس چرا زنگ و نمی زنند بریم دیگه. بسه دیگه.
معلم با شور و حرارت داره درس میده اما برای دیوار. می بینمش که همش داره جلو تخته حرکت میکنه و حرف میزنه اما صداشو نمیشنوم. هر چقدر سعی کردم که صداش رو بشنوم نشد که نشد.
خیلی هم مهم نیست. تنها چیزی که دوست دارم الان بشنوم صدای زنگ هستش.
هیچکس حواسش به درس نیست. یکی ولو شده رو نیمکت. یکی داره صفحه اخر کتاب رو خط خطی میکنه. اون پسره نیمکت اخری هم که طبق معمول داره کاریکاتور معلم رو میکشه. منم که دستم رو زدم زیر چونم و نگاهم رو انداختم به ساعتم که جلوم رو نیمکته.
همش میخواستم روزنامه با خودم بیارم بچسبونم به این شیشه. اما دیگه این کله برای من کله نمیشه. از بس که افتاب خورده بهش. اونم فقط تو زنگ اخر.
ایول زنگ و زدند. اینم از زنگ اخز امروز. ایول به این زنگ که از صدای بلبل هم کیفش بیشتره.
بزار ببینم. این زنگ امروز یک چیزیش میشه انگار. همیشه اقای ناظم زنگ رو دو سه بار میزد اما ایندفعه یا دستش رو زنگ مونده یا این زنگ امروز قاطی کرده....
صدای زنگ هی بیشتر و بیشتر میشه... در کلاس رو میکبند... در با شدت کنده میشه و میاد طرف من......
..
.
از خواب میپرم
. ای بابا هنوز صدای زنگ مدرسه میاد که. یکمی هواسمو جمع کردم دیدم دارن در میزنن. رفتم دم در دیدم نگهبان ساختمان میگه خونه تو اتیش گرفته؟ میگم نه. حالا نگو این زنگ مدرسه زنگ اتیش طبقه ما بوده. اما هیچ جا اتیش نگرفته بود فقط اتصالی کرده بوده. برگشتم تو و ساعت رو دیدم. ۶:۳۰ صبح. دوباره خوابیدم.
رضا بیگ | دوشنبه 11 دی1385 | 22:5 |
من گم شدم و پیدا شدم...
حسابی درگیر امتحانات پایان ترم بودم. حالا دیگه تموم شد. دلم برای همه دوستانم تنگ شده بود. ممنون از احوال پرسی هاتون٬ چه دوستهای با معرفتی میشه اینجا پیدا کرد. دیدم دوست های جدیدی هم بهمون اضافه شدند از همین جا سلام میگم و خوش امد.
امتحان تمام شد و رضا موند و یک خونه اونم چه خونه ای بیا و ببین انگار چنگیز خان و دار و دستش رد شدند از خونه من. امروز صبح که تمیز میکردم دیدم که چه گندی زدم قبلش حواسم نبود یعنی اصلا نمی فهمیدم
.
امشبم مهمون دارم از ایران و دوباره سرم شلوغ میشه. شرمنده اومدم به تک تکتون سر زدم و دیدم از خیلی چیزها عقب افتادم اما فرصت کامنت هم نداشتم. از همین جا به همتون درود میفرستم و تولد بلاگ پروانه خانم وحدیث رو با تاخیر تبریک میگم.
اها راستی یادم نره یک تبریک گنده دیگه هم باید به حدیث و اقا صادق بگم. دیگه چراش رو برید بخونید. 
دیگه نمیدونم کی بیام اما به یاد همه دوستان هستم.
یلداتونم مبارک. خوش باشید.
رضا بیگ | پنجشنبه 30 آذر1385 | 11:14 |
چیه چرا ماتت برده؟ خشکت زده؟
تو یک مشکل گیر کردم موقعیت ارّه ای شده.
هان؟
نه راه پس دارم نه راه پیش. جفتش میبره.
رضا بیگ | دوشنبه 13 آذر1385 | 20:19 |
ای عرب...
ای بدبخت...
ای بی هویت...
ای بی فرهنگ.....
ای دزد......
ای قطر......
بازم دزدیند.... خیلی راحت... جلو چشم خودمون...
این مراسم افتتاحیه بازی های اسیایی تو قطر رو میگم. بازم قسمتی از تاریخ و تمدن ما رو کندند و بردند. پست تر از اینها اونهایی که خودشون رو به خری میزنند و باور میکنند . تازه پست تر از همه اونها خود ما ایرنیها.... هیچ معلمو هست چیکار میکنیم؟ البته کسی که خودش اونجا که نباید سد بزنه میزنه اونجا که نباید قطار رد بشه اتفاقا بهتر نقطه رو زمین هست و باید از همونجا رد بشه٬ باید هم هویت و تمدن هزار سالش رو ازش بکنند ببرند. حقشه. چشمش کور. من عصبانیم اینطوری نگاه نکنید.
تو این افتتاحیه ابوریحان بیرونی به ابوریحان البیرونی تغییر نام یافت... ابوعلی سینا به یک دفعه از ان عرب ها شد و مایه افتخار ان بی تمدن ها. ما داریم عرب میشیم و انها فارس.
اصلا خودتون اینجا بخونید....من بیشتر بگه یه چهارتا فحش درست حسابیم میدم اونوقت بد میشه.
رضا بیگ | یکشنبه 12 آذر1385 | 20:2 |
نوشته یک پیرمرد هشتاد و پنج ساله در استانه مرگ:
اگر میتوانستم یک بار دیگر زندگی کنم انوقت سعی میکردم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم٬ انقدر ها بی عیب و نقص نباشم. بیشتر استراحت میکردم و نادان تر از این سفرم میشدم. در واقع خیلی چیز ها بود که من انها را بیش از حد جدی گرفتم باید دیوانه تر میبودم. اگر یک یک بار دیگر به دنیا می امدم شانس خود را بیشتر امتحان میکردم٬ بیشتر سفر میکردم٬ قله های بیشتری را فتح میکردم٬ رودخانه های بیشتری را شنا میکردم٬ به نقاط تازه تر میرفتم و بستنی های بیشتر میخوردم. با مشکلات حقیقی رو در رو میشدم و مشکلات خیالی را کنار میگذاشتم. میدانید٬ من از ان ادمهایی بودم که لحظه به لحظه عمرم را محتاط و عاقلانه و سالم زیستم. اگر دوباره به دنیا می امدم تمام لحظات زندگی ام را از ان خود میکردم.
من از ان ادم هایی بوده ام که همشه با دماسنج و کیسه اب جوش و بارانی و چتر نجات سفر کرده ام. اگر دوباره به دنیا می امدم٬ سبک تر سفر میکردم. اگر زندگی از نو تکرار میشد در سپیده دم صبح های بهاری با پای برهنه به پیاده روی میرفتم و در پاییز تا دیر وقت به خانه بر نمیگشتم٬ چرخ و فلک های بیشتری سوار میشدم٬ طلوع خورشید را بیشتر تماشا میکردم و اوقات بیشتری را با بچه ها میگذراندم فقط اگر زندگی تکرار میشد.
رضا بیگ | یکشنبه 28 آبان1385 | 22:31 |
راستش حکایت همون حکایت سرماخوردگی هست اخه موضوع کش پیدا کرد من هم مجبور شدم دیگه دست بکار بشم. اصولا در هیچ شرایطی حاضر نیستم رنگ دکتر رو ببینم حتی رو به قبله اما بالاخره مجبور شدم. سرفه امانم رو بریده بود بعضی وقتها دیگه انقدر شدید میشد که حالم واقعا بهم میخورد. یه مدت محلش نذاشتم گفتم مثل همیشه خودش خوب میشه اما هر روز بدتر به جای خوبتر. کم کم داروهای گیاهی استفاده کردم اما بازم پر رو از رو نرفت تا اینکه دیشب رفتم بیمارستان اونم تازه به یک دلیل که مجبور شدم وگرنه نمیرفتم گفتم برم به داد خودم برسم این چند روز که سرم شلوغ هستش زمین گیرم نکنه یک وقت.
ساعت ۱۲:۳۰ شب بیمارستان ایرانیان مطب دکتر عمومی.
دکتر: خوب بگو چته جانم.
من: من اوهوم اوهوم... چند روزی بود که اوهوم اوهوووووووم سرما خورده اوهووووووووم بودم....
دکتر: خوب بسه بسه فهمیدم....
معاینه کردنش جالب بود... اول اون چوب بستنی رو کرد تو حلقم و تا ته همه جارو دید که داشت حالم بهم میخورد بعدشم خیلی شیک اون تبگیر رو گذاشت دهنم انگار ابنبات تعارفم میکنه بعدشم گوشی رو زد بگوشش و شروع کرد.... بکش.... نکش.... نگهدار... حالا بکش..... نه دیگه نکش.... خوب حالا دیگه هر چی دلت میخواد بکش. بعدشم رفت تا تو گوشهام و در اومد... حساسیت جانم... (زرشک)
گفتم اصلا همچین سابقه ای من نداشتم.... گفت دیگه از الان اینم رفت تو پروندت..
بدون هیچ حرفه دیگه ای رفت نشست پشت میز و شروع کرد به کامپیوترش ور رفتن یعنی نسخه مینوشت... یه لیست بلند بالا بود از داروها که هر کدوم به درد من میخورد رو تیک میزد بعدشم پیرینت کرد و داد دستم و گفت اینا رو میخوری اونم میزانی... گفتم همون اون رو همین الان میتونم بزنم دیگه... گفت اره جانم همین الان برو تا برات بزنن... ( خدا پدر تکنولوژی رو بیامرزه که بداد نسخه رسید اولین کسی که دعا گو هستش اپراتور داروخانست)
رفتم داروخانه نسخه ها رو دادم . دارو ها رو گرفتم و از دست اپراتور گیج شده بودم:
- روزی سه تا صبح ظهر شب بعد از غذا با اب زیاد...
- فقط شب... اونم یک دونه... بیشتر نه...
- هر هشت ساعت یک قاشف چای خوری...
- اینم میری میزنی الان.....
همه اینارو تند تند میگفت فقط یک مسئله ای بود اون اینکه من اصلا نمیدیدم دارو ها رو چون پایین گرفته بود و پیشخون نمیذاشت من درست ببینم... داروها رو گرفتم و تشکر کردم و تو دلم گفتم اره حتما من اینا رو میخورم... طبق دستور...
رفتم اینجکشن و امپول دادم.... یک امپول کوچولو موچولو... منو میگی خورد تو ذوقم... گفتم نگاه کن من این همه راه اومدم همش همین... گفتم اقا این خیلی کمه که اصلا افت داره برا من پس فردا بچه ها برام حرف در میارند.... گفت بخواب بخواب که همینم زیاده... زد و تشکر کنان اومدم بیرون و راه افتادم سمت خونه... ولی اثر کرد... خیلی بهتر شد . بهتر هم میشه... اینم از دیشب من.... خیلی خوش گذشت... 
خوب شد رفتم چون دیگه این شکلی شده بودم....

* یادم رفت بگم که با تحقیقات گسترده علت حساسیت گلهایی بود که یک هفته پیش برای خونه خریده بودم... الان همشون پشت درند.
رضا بیگ | چهارشنبه 17 آبان1385 | 11:29 |
I can feel it in my blood, I can hear it in my footsteps,
I can see it all around, that everywhere connections
Are breaking away,
and people know that something must change, must change;
There are
better men than I, who with courage and conviction
Are patrolling the lines,
waking up the sleepers who will not decide,
And do not think there’s
anything wrong;
But we are all living here in this beautiful world,
sharing
Sunrises every day, we may have different lives, but for all of us,
Here we will stay;
We’re living in one world, sleeping in one world,
dreaming
In one world, and no-one’s going anywhere,
We’re living in one
world, working in one world, breathing in one world,
We’re just the same as
anyone;
I believe there is a God, but it doesn’t mean that my God is
greater
Than yours, it only means we all have the right to believe, ’cos
nobody
Knows it for sure, for sure; if there’s a Heaven or Hell, or a sweet
Paradise,
Or a place where we all meet again, ’cos with minimal change
Everyone here is the same;
We’re living in one world, sleeping in
one world, dreaming
In one world, and no-one’s going anywhere,
We’re
living in one world, working in one world, breathing in
One world, we’re
just the same as anyone,
We’re living in one world, sleeping in one world,
dreaming in one world,
And no-one’s going anywhere;
We’re living in one
world, working in one world, breathing in one world,
We’re just the same as
anyone;
Listen to the voice of millions calling me and you,
Take
good care of everywhere ’cos this is my home too,
Laughing in one world,
crying in one world, hoping in one world,
Praying in one world, trying in
one world, this is my home too,
One world, one world, one world, one world,
One world, one world, one world.
Chris De Burgh
Download
!
Video
CLip
رضا بیگ | یکشنبه 14 آبان1385 | 16:20 |
عجب چیزه کوفتیه این سرما خوردگی. شما هم موافقید. نه؟ از کار و زندگی ادمو میندازه. همچین دست و بال ادم رو میبنده که اصلا هیچ کاری نمیشه کرد. تنبل شدم. تمام برنامه هام ریخت بهم. هیچوقت انقدر طولانی نمیشد این مریضیه لعنتی ها. اما این دفعه که مهمون داشتم و امتحان و اینترویو و هزارتا چیزه دیگه باید اینطوری میشد. اصلا یکجورایی این رسم شده. همون موقع که نباید اتفاق بیفته میفته به بدترین شکل ممکن هم میفته. اخره همه اینها بازم تقصیر کار خودمونیم. چون که من سرما خوردم یعنی خودم سرما خوردم کسی دیگه که سرما رو نکرد تو حلقم. یا هرچیزه دیگه ای کلا هر مشکلی. هر چی بدبختی و مشکل میاد بیرون دنبالش نگردیم که خودمون رو خر میکنیم. یک نگاه به خودمون بندازیم مشکل پیدا میشه و حل میشه.
من نمیدونم که کی میشه ما اخرش ادم بشیم ( خودم رو میگم) ادم بنده خدا هم انسان بود زندگیش رو میکرد.... صاف رفت اون سیب رو از درخت چید و اونطوری شد وای به حال ما... اما ادم هم با تمام ادمیتش اخرش ادم شد... ما کی قرار ادم بشیم.... نمیدونم....اصلا همچین قراری هست؟ حتما که هست...
فعلا
رضا بیگ | سه شنبه 9 آبان1385 | 12:29 |
سلا..م ...خوب(فییییین)ید؟....
من خوب نیستم
سرما خوردم تو این کویر و صحرا و گرما. چون که همش سرد و گرم میشه. بیرونم میای گرم٬ تو میری سرده نمیدونم این دفعه چندمه که سرما میخورم..... بی تعارف...رسما.... پدرم در اومده... مهمون هم دارم... اما خوب شد که اینها اینجا هستند
.... من برم تا شما ها هم سرما نخوردید.
راستی دوستانی که تازه با بلاگ ما اشنا شدند باید بگم که ما دو نفر هستیمـ رضا و امیدـ در دو جای مختلف... الکی که دوخط نشده که.... از کامنت ها اینطور پیداست که هنوز برای بعضی از دوستان مسئله روشن نشده... به هر حال اینم از این...
فِیلاً- حالشو ببرید
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر اینترنت پر سرعت دارید برید و The inner life of the cell رو ببینید اگر هم اینترنت پر سرعت ندارید یک ساعتی صبر کنید تا لود بشه.... ارزشش رو داره
رضا بیگ | چهارشنبه 3 آبان1385 | 12:17 |
"تنها"
پوینتر رو بگذار بین "ن" و "ه" یک اسپِیس بزن. چی میبینی؟
"تن ها"
یعنی چی؟
"تن" میتونه معنیه فرد بده و "ها" هم برای جمع دو یا بیش از دو نفر.
به همین راحتیه. فقط با یک اسپِیس میشه تنها رو شکست و به تن ها تبدیلش کرد.
از اون راحت تر بک اسپِیس. میشه تن ها رو به نتها تبدیلش کرد. در واقع به حالت اولیه و اصلیش برگردوند.
اسپِیس و بک اسپِیس دو تا از مهمترین کلید های کیبرد زندگی هستند.
اما بعضی وقتها همش اسپِیس میزنیم و میزنیم و میریم جلو٬ انقدر "تن" از "ها" دور میشه که "تنها" یادمون میره. باید اتفاقی بیافته تا دلمون براش تنگ بشه اونوقت باید وقت بگذاریم و حتی ناراحتی بکشیم و با بک اسپِیس های طولانی "تن" رو به "ها" نزدیک کنیم تا بالاخره برسیم به "نتها".
اما یک خوبی داره. بعد از این دیگه حاضر نیستیم از اسپِیس مثل گذشته استفاده کنیم. "تنها" ارزش بیشتری پیدا میکنه و دیگه هیچ وقت فاصله "تن" و "ها" را از هم زیاد نمیکنیم.
همیشه شاد باشی...
رضا بیگ | دوشنبه 24 مهر1385 | 3:4 |
نبسته ام به کس دل
نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من
نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من
ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من
******
کلی سرم شلوغه. امتحان ها پروژه ها هر روزم چندتایی بهشون اضافه میشه.
دانشگاه را وقتی با دانشگاه ایران مقایسه میکنم میبینم اونجا ما یک قل دو قل بازی میکردیم مدتیه دارم
معنی واقعیه درس خوندن و دانشگاه رو میفهمم.نمره هایی که اخر ترم میدند دستت نتیجه زحمت خودت
هستش و از هر لج و لجبازیه استاد یا رشوه به اداره اموزش دانشگاه پاک.
شرمنده که نتونستم به تک تک دوستان سر بزنم و نمیتونم. یک مدت که نمیشد کامنت گذاشت چون مخابرات اینجا فیلتر کرده بودش و الانم کلی دستم بنده.
تا یک هفته دیگه.
رضا بیگ | جمعه 21 مهر1385 | 11:48 |
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
رضا بیگ | چهارشنبه 12 مهر1385 | 13:22 |
گروهي همنشين من خلاف عقل و دين من
بگيرند آستين من كه دست از دامنش بگسل
ملامت گوي عاشق را چه گويد مردم دانا
كه حال غرق در دريا نداند خفته بر ساحل
چرا به خودتون اصرار میکنید که منم مثل شماهام..... اره درسته.... به حال من که فرقی نمیکنه... چرا اصرار دارید نقاب به صورت من بزنید... مگه همینطوری نمیپذیرید؟.... اگر نه که دست از سرم بردارید اونی که فکر میکنید نیستم.... دوست ندارم بگم چیم و کیم اما دوست دارم از صورتم بفهمید نه اینکه نقابی که دوست دارید رو روش بزنید و منم هم کیش خودتون پندارید... برید کنار...
توضیح:
احساس میکنم که دوستانی که این پست رو خوندن فکر کردن که دنیا روی سر من خراب شده.
من خیلی خوشحالم...خیلی ازادم.... اینو اینجا نوشتم که روزی نشون مخاطباش بدم.
برای مخاطبان این نامه متاسفم. اونها رنج میکشند نه من. من فقط خواستم که بهشون بفهمونم.
رضا بیگ | شنبه 8 مهر1385 | 19:44 |
رضا بیگ | یکشنبه 2 مهر1385 | 15:9 |
"ببین به هر حال این کار یک نوع ریسک هستش
در واقع سر تا سر ریسکه٬ ممکنه خوب از اب در بیاد ممکنم هست باعث دردسر بشه
دیگه بستگی به خودت داره
بگذار راحتت کنم٬ در مواقعی که با کارهایی که ریسکشون زیاده طرف هستی یک چیز بیشتر احتیاج نیست
برای این یک نیاز هم دوتا گزینه داری٬ انتخابش دیگه بستگی به خودت داره٬ هر دوتا یک کار رو انجام میدند
:حالا این دوتا گزینه چی هستند
مغز خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر یا دل شیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر"
بخشی از یک دیالوگ
رضا بیگ | یکشنبه 26 شهریور1385 | 15:54 |
هر کسی که شما ملاقات میکنید٬
گویی این نوشته را به گردنش اویخته:
" کاری کن تا احساس کنم مهم هستم."
اگر بتوانید این کار را بکنید٬ نه تنها در تجارت بلکه در زندگی نیز
موفق خواهید بود.
Mary Kay Ash
Entrepreneur of Mary Kay Cosmetics
- ریسک پذیز باشید نه محافظه کار.
- اشتباه کنید نه اینکه سعی کنید از اشتباه دوری کنید.
- ابتکار داشته باشید٬ نه اینکه منتظر دستورالعمل بمانید.
- نیروی خود را صرف راه حل ها کنید نه احساسات.
- برای کسب کیفیت بالا تلاش کنید٬ نه اینکه از استانداردها کم کنید.
- از خرابی استقبال کنید٬ چون گام اول برای سازندگی است.
- روی فرصت ها تمرکز کنید٬ نه مشکلات.
- تجربه کنید.
- مسئولیت مشکلات خود را به عهده بگیرید.
- کارها را اسان بگیرید نه سخت.
- خونسرد باشید!
- لبخند بزنید!
- خوش باشید!
پ. ن : حال و هوایم... حال و هوای بلاگری نیست....حس میکنم افتادم توی یک جاده ی جدید و وسیع تری از زندگی. فرصت میخوام....باید تنها باشم...تنها تر از همیشه.... تا به حال انقدر از زندگی لذت نبرده بودم...اینو گفتم که نگید طرف داره عذاب میکشه یا تو گل گیر کرده.... نه اینخبرا نیست کاملا بر عکسه.... به همه سر میزنم....
رضا بیگ | دوشنبه 20 شهریور1385 | 19:56 |
میدونی لبخند چیه؟!
بلدی لبخند بزنی؟
بیشتر لبخند تحویل میدی یا میگیری؟
کسی با لبخند جوابت رو میده؟
با لبخند با دیگران برخورد میکنی؟
به خودت چی لبخند میزنی؟ نه نمیزنی؟ خوب کسی که به خودش هم لبخند نمیزنه انتظار لبخند و روی خوش هم از دیگران نباید داشته باشه. طبیعتا دیگران هم از اون انتظار یک برخورد قشنگ با لبخند رو ندارند.
اول به خودت لبخند بزن بعد به دیگران. بایست جلو ایینه و یک لبخند بزن. ببین چقدر حال میکنی. اونوقت فکرش رو بکن چقدر برای دیگران دلپذیر هستش.
ایکاش لبخند زدن رو بیشتر از اخم کردن تمرین کنیم. توجه کردی حتی موقع تمرکز کردن رو مطلبی یا موضوعی اخم میکنی.
لبخند بزن......
پ . ن : تمرین میکنید؟
رضا بیگ | سه شنبه 14 شهریور1385 | 15:23 |
هیچ چیز به اندازه شب وسعت و عمق نداره حتی افکار ادم ها هم توش گم میشند. توی شب هیچ چیز انتها نداره یا اگر داره پیدا نیست اما خود شب چرا. شب را دوست دارم...در شب بودن را دوست دارم...اما شب بودن را نه. چطوری میشه وسعت و عمق داشت...سکوت رو زمزمه کرد....بستر پر از نقطه های روشن بود و تنها سرپناه ماه....اما شب نبود؟
گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد
گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد
می خواهم اکنون تا سحر گاهان بنالم
افسرده ام
دیوانه ام
آزرده جانم
رضا بیگ | جمعه 3 شهریور1385 | 23:52 |
- میدونستی من عدد شانس دارم؟
- نه بابا٬ افرین. حالا چند هست؟
- سه
- سه؟
- اره سه.
- حالا چطوری حساب کردی که سه شد؟ چه عدد شانس سه ای.
- مسخره نکن. جدی میگم.
- من کی مسخره کردم. حالا بگو ببینم جریان چیه. این سه رو از کجا اوردی؟ منم میخوام.
- من سومین بچه خانوادم.
- همین؟ خوب این شد دلیل اخه. خر گیر اوردی؟
- سومین ماه سال بدنیا اومدم.
- نه دیگه سر کاریم... خوب اگه اینطوریه که من دو تا عدد شانس دارم..یک...هشت
- گوش کن حالا تا روشنت کنم...سه ساله لیسانس گرفتم...تو شرکتی که استخدام شدم سه سال بعدش بهترین پست رو گرفتم.... سه سال بعد از استخدامم ازدواج کردم...
- اها اونوقت این شد که عدد سه شد عدد شانست...پس بزار بقیش رو من بگم...سه سال دیگه پدر میشی و اماده باش که بدجوری هم پدر میشی. پدر سه قلوها...تو سه بار ازدواج میکنی...وای وای ...اگر قرار باشه از هر ازدواجت فرزندی داشته باشی کمکم مهدکودک باید بزنی...از اینجا به بعدشم که دیگه مشخصه با اون همه بچه دیگه عدد شانستم کاری ازش بر میاد..دیگه خلاااااص...
خدایا من که عدد شانس ندارم...اصلا عدد شانس میخوام چه کار...ولی من نوکرتم اگر یک روزی خواستی بدی یک چیزی بده که بیرزه مثل یک یا نیم یا بیست پنج صدم...در این حدود...راضیم...شکرت..
شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا
بر منتهای همت خود کامران شدم
پ.ن اما کاملا بی ربط فکر کنید از دهنم پرید
ایینه چراغ
مشک و پنیر
تور حریر
حلقه سیر
مرد دلیر
دوماد فقیر
مادر پیر
کماج شیر
فرش حصیر
نون و پنیر
ارزونیتون دختر نمی دیم بهتون.
عدد شانس هم ارزونیتون.....
رضا بیگ | چهارشنبه 1 شهریور1385 | 21:31 |
خوب نداشتن تلفن و اینترنت تو خونه مثل تو غار یا قار زندگی کردن میمونه. ولی از حق نگذریم دوری از دنیای مجازی هم برای یک مدتی بد نیست برای همین تصمیم گرفتم برای خونه جدید کمی دیر تر اینترنت و حتی تلفن بگیرم...اما خداییش ادم دلش برای دوستای اینترنتیش تنگ میشه..فکر میکردم که نکنه این صمیمیت و دوستی فراتر از دنیای مجازی یا همون اینترنت کوفتی هستش؟
به هر حال من هم مثل امید جان ترک دیار مجازی میکنم و مدتی رو تو غار یا قار سر میکنم. البته من به ترک دیار کردن از هر نوعی عادت دارم
توصیه میکنم که روزه اینترنتی بگیرید البته کسایی که مصرفشون بالاست...اونایی که یواش میرند یواش میاند که گربه شاخشون نزنه همینطوری ادامه بدهند..
خوی اگر بار گران بودیم که خوب همینه که هست یا بود سنگینیش رو دوشه اینترنت بوده.. اگر هم نا مهربان بودیم که خوب دفعه دیگه کمی مهربان تر میشیم..
خوب و خوش هستید و باشید...
رضا بیگ | شنبه 21 مرداد1385 | 19:16 |
کمی تا قسمتی ابری با باد ملایم از جنوب به شرق در سطح زمین در ساعات اولیه صبح در پاره ای از اوقات افتابی با پدیده افزایش دما در هنگام ظهر و با افزایش موقتی ابر و رگبار پراکنده در بعر از ظهر همراه با نسیم خنک و اسمانی صاف در هنگام شب. شایان ذکر است که ارائه بلیط نشان دهنده شخصیت شماست در حالی که دو درب در جلو٬ دو درب در وسط و دو درب در انتها قرار دارد. صندلی خود را هنگام برخاستن ترک نکنید و ان هنگام که وارد میشوید بلند بگویید سلام علیکم اگر چه نباید در هنگام حریق از اسانسور استفاده نمایید. البته بر همه ما واضح و مبرهن است که علم و ثروت هر دو خوب هستند اما همکار محترم لطفا قبل از ترک محل لطفا سیفون رو بکشید و گلها رو نکنید که همین پنج روز و شش باشد. از ارائه خدمات به مجردها معذوریم و اینجا فقط دفتر ثبت ازدواج میباشد پس توقف بیجا مانع کسب است حتی تو دوست عزیز و نسیه را هم به یاد اور که به دیار باقی شتافت. به اطلاع دوستان برسانم که یکی بخر سه تا ببر که به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارارا. در اخر متذکر شوم که زنانه انتهای راهرو دست چنگال و مردانه ابتدای راهرو دست قاشق میباشد.
پس گرفته نمیشود تعویض فقط با ارائه فاکتور.
رضا بیگ | پنجشنبه 5 مرداد1385 | 21:10 |
سلام...
من حالم خوبه...کاملا سرحالم...و مشکلی نیست ولی مجبورم که دست به یک غیبت اونهم از نوع کبری بزنم و تصمیمم هم کاملا کبرایی هستش و حتی ریزعلی فداکار و پترس هم نمیتونند نظرم رو عوض کنند. احتیاج به تنهایی دارم. احتیاج دارم که از این دنیای مجازیه لعنتی مدتی دور باشم. شرمنده نمیتونم به دوستام سربزنم ولی به یادشون هستم. نمیدونم کی برمیگردم ولی برمیگردم. تا اون روز...
رضا بیگ | دوشنبه 26 تیر1385 | 19:0 |
می گویند درویشی با شاهدی نظربازی میکرد شیخ گفت ای درویش چه میکنی؟
گفت ماه را در طشت میبینم
جواب داد اگر در گردنت دمل نداشتی سر به سوی اسمان میکردی
رضا بیگ | چهارشنبه 21 تیر1385 | 12:38 |
Sometimes life brings some new rules and conditions for you. There
is no way to challenge with them; that just hurts you. So, if you do
not follow the new rules and conditions, you have to leave the
scene. Just conform to the new situation, human kind is adaptable.
Do not worry about the new things there is a big hand from sky
which supports you. Just go head and detect on your great goals.
Intensify your determination by trust in God that enhances your
soul to face problems. GO HEAD…THERE IS NOTHING TO FEAR FOR
رضا بیگ | سه شنبه 20 تیر1385 | 16:36 |
پوسته هندونه...
هر هر هر میخندی؟ مگه پوسته هندونه خنده داره...
دست کم میگیری پوسته هندونه رو....
اشتباه نکن خیلی کارا ازش میاد...حتی بیشتر از بعضیا....
اون گاو همین پوست هندونه رو میخوره و کلی شیر میده...
حالا صبحا بشین و شیرو کورن فلکس بخورو به پوست هندونه بخند...
پوست هندونه خیلی با معرفته...از گل هندونه مراقبت میکنه که بخوریم و لذت ببریم...اخرش شوتش میکنیم اونور و صدا از دلش در نمیاد...
دوستت دارم پوست هندونه...تو که من و کچل نمیکنی هان؟
رضا بیگ | شنبه 17 تیر1385 | 21:1 |
مشکلی در اجرای برنامه یا عملیات درخواستی پیش آمده است.شاید این مشکل به خاطر بروز رسانی سایت باشد،لطفا درخواست خود را دقایقی دیگر تکرار کنید و اگر همچنان مشکل ادامه داشت آنرا به ما اطلاع بدهید.
ای کوفت...ای درد...
ای بابا گِل بگیرند اینجا رو. این چه وعضشه. من اعصاب ندارم این بلاگفا هم حالا هی رو اعصاب من ویبره میره.
امید جون خوشحالم برگشتی. سخت نگیر ...درست میشه...یه مدت بی خیالی طی کن دیگه برات عادی میشه اینو بخون ببین ناپلئون هیل چی میگه در مورد استقامت:
انچه ما نمیبینیم٫انچه بیشتر ما حتی احتمال وجودش را حدس نمیزنیم٫نیروی ارام ولی مقاومت ناپذیری است که به کمک اشخاصی میشتابد که در برابر ناملایمات به مبارزه ادامه میدهند.
سی دی کذایی
چند روز پیش رفته بودم دانشگاه تا نامه اعمالم رو بگیرم ( نامه اعمالم رو گذاشتند کف دست راستم). موقع برگشتن تو پارکینگ با دوستم صحبت میکردم:
من: تو ماشینت سی دی چیزی داری؟
دوستم: اره. چی میخوای. هر چیزی که بخوای دارم.
- ببین یه سی دی ایرانی بده. از این ابگوشتیا...از اینا که دامبول دیمبول میکنند.. شاد باشه
- گرفتم....بیا اینو بگیر گوش بده...حالشو ببر... خوشت اومد از روش بزن
- دست درد نکنه..
خداحافظی کردیم. سوار ماشین شدم و سی دی رو گذاشتم تو player تراک یک شروع شد:
میخوام بگم دوست دارم نگو نه نمیشه
میخوام بگم عاشقتم نگو نه نمیشه
چقدر شاد بود ولی چقدر شعرش مذخرف بود...البته همشون همینند..
سی دی رفت روی تراک دو. منتظر بودم که یه چیزی شبیه : دیگ دیشیم دیگ دیشیم د د د بشنوم اما با یه موزیک لایت شروع شد و بعدشم خواننده میخوند که :
تو ایینه خودت رو ببین که چه زود زود
توی جوونی غصه اومده سراغت پیرت کنه
نذار که تو اوج جوونی غبار غم
بشینه رو دلت پیر و زمین گیرت کنه
ادامه
رضا بیگ | چهارشنبه 14 تیر1385 | 14:39 | شخصی
Shape of My Heart
He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesnt play for the money he wins
He doesnt play for the respect
He deals the cards to find the answer
The sacred geometry of chance
The hidden law of probable outcome
The numbers lead a dance
I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But thats not the shape of my heart
He may play the jack of diamonds
He may lay the queen of spades
He may conceal a king in his hand
While the memory of it fades
I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But thats not the shape of my heart
Thats not the shape, the shape of my heart
And if I told you that I loved you
Youd maybe think theres something wrong
Im not a man of too many faces
The mask I wear is one
Those who speak know nothing
And find out to their cost
Like those who curse their luck in too many places
And those who smile are lost
I know that the spades are the swords of a soldier
I know that the clubs are weapons of war
I know that diamonds mean money for this art
But thats not the shape of my heart
Thats not the shape of my heart
Dominic Miller & Sting
رضا بیگ | جمعه 9 تیر1385 | 20:7 |
امروز با خودم گفتم یکمی بشینم مثل ادمای متمدن٬ قهوه بدست٬ روزنامه رو زانو٬ تلویزیون تماشا کنم. اصولا رفاقت چندانی با تی وی ندارم همون در حد یک سلام و علیک بر پایه ی دوری و دوستی بیش نیست. وقتی تی وی رو روشن کردم حس کردم که داد بلندی کشید و خاک از بلند گوهاش زد بیرون. کنترل بدست و قهوه به لب داشتم میچرخیدم تو این ۷۰۰-۸۰۰ تا کانال رنگارنگ. رسیدم به شبکه های المانی که تازه داغ دلم تازه شد که هرچی المانی یاد گرفته بودم٬ تو این مدت یک سالی که با هاش سر و کار نداشتم همش یادم رفته. بعد از کلی ابراز تاسف درباره زبان المانی رسیدم به شبکه های ایرانیه لس انجلس. از ۱۰ تاشون ٬ ۸ تاشون تبلیغ پخش میکردند. دو تا دیگشون هم٬ یکیشون برنامه اموزش ارایشگری بود و زیر نویس که تبلیغ اخرین متد درمان ناتوانی جنسی اقایون رو میکرد. اون یکی هم که شهاب داشت منت دختر کابلی رو میکشید. با چشمانی مات و خیالی پریشان و فنجانی خالی در دست به گشت و گذار ادامه دادم. یه سری شبکه های جفنگ دیدم که اصلا زبانشون هم معلوم نبود چی هست. حالا دیگه رسیده بودم به شبکه های ایتالیایی یه مجری هم که قیافش تابلو بود که اصلا GAYبه دنیا اومده انقدر تند حرف میزد که تشنج کردم. این شبکه های ایتالیایی یکی دو تا هم نیستند و چقدر هم بی حیا هستند٬ خدا به دور. دین و ایمون ادم به باد میره. رسیدم به BBC , CNN قدری تامل کردم و انداختمشون توی Favorite list تا بتونم راحت تر پیداشون کنم. هنوز نا امیدانه ادامه میدادم که رسیدم به شبکه مورد علاقم٬ MTV. خیلی حال میکنم باهاش خیلی فانه. همینطور ادامه میدادم تا اینکه رسیدم به جام جم. یک اقای محترمی داشت اشپزی میکرد طبق معمول. نمیدونم چرا بی اختیار مکث کردم ببینم چیکار میکنه. بله٬ مکثم بی دلیل نبود. این عزیز اشپز خیلی با حال حرف میزد. توجه کنید:
خوب٬ حالا فیله و راسته ام رو میزارم کناااااار. اول پیازم رو تفت میدم تا پیاز اماده بشه تخم مرغم رو میزنم تا کف کنههههههه. حالا فلفل و نمکم رو به پیاز اضافه میکنمممم. روغنم رو میریزم تو تابه تا داغ بشه. فیله و راسته ام رو میزارم تو تابه تا اروووووووووم اروووووووووم سرخ بشه. حالا میخوام سوسم رو درست کنم.....
واقعا لذت بردم از این اشپز٬ در تمام برنامه خود کفا بود و از خودش مایه میگذاشت.
بعد از این تصمیم گرفتم که همون دوری و دوستی رو رعایت کنم و هیچ هدفی از نوشتن این پست هم نداشتم. نور مایند...
رضا بیگ | سه شنبه 6 تیر1385 | 20:50 |
خوش به حال دیوونه
که همیشه خندونه
از تموم زندگی روشو بر میگردونه
با کسی اون دیگه کاری نداره
از کسی اون دیگه پروا نداره
تو دلش عشق کسی جا نداره
اشنایی دیگه معنا نداره
خوش به حال دیوونه
که همیشه خندونه
سوسن-روحش شاد
رضا بیگ | دوشنبه 5 تیر1385 | 22:52 |
چرا انقدر کنایه
حتما باید چند پهلو ٬ حرف زد؟ رفتار کرد؟ عمل کرد؟
چرا ساده بودن سخت شده؟
چرا حرفامون رو رک به هم نمیگیم
چرا انقدر تناقض
چرا شکل موج سینوس رو بخودمون گرفتیم
ظاهرا اینروزا پیچیده بودن مد شده..
کلم پیچ..
رضا بیگ | چهارشنبه 31 خرداد1385 | 22:46 |
That was the spiral road going up to the sky. There were some trees in both sides of road with dried wood floating in the air. It was winter seemingly but the weather was not so cold. I was not alone there. There were some people without face and a dark hole on their chests. I asked one of them, " What's going on here?" , "why do not people have face?", " what is this dark hole in your chest?"
I did not expect her to answer me but I was hearing something. I tried to get it. That sound said, "look at trees."
Yeah, that was right. There was something inconcivable about trees. there was just a branch for each tree and a heart on the branch. Also, there was a face on the body of tree.
- Why?
- These hearts are downtrodden and broken.
- Faces?
- Owners of hearts
- Why do this people do that?
- They are waiting for their new hearts which come by spring.
- Would you like to see your own tree?
- Me? Am I condemned to be here?
- If it is Winter and trees are sleeping so why herats did not shed?
I was wainting for answer but she was disappeared.
رضا بیگ | سه شنبه 30 خرداد1385 | 23:1 |
کپی زنید جزوء را
اخ که فاینال میرسد
هر روز ببینید تیچ را
تا نمره به پاس برسد
رضا بیگ | سه شنبه 30 خرداد1385 | 17:29 |
دوست جدیدی پیدا کردیم٬
حدیث توی اخرین پستش نوشته از چیزایی که دلش میخواد. بخونید میفهمید. و برای خواننده یک سوال باقی گذاشته. با این که براش کامنت گذاشتم ولی در جواب سوالش باید بگم:
دلم میخواد
چند خط گریه کنم.
یه قلپ بخندم.
یه قدم حرف بزنم.
یه مشت نگاه کنم.
سر سوزنم که شده بپرم بالا.
برای افتاب سایه بون درست کنم.
تو ساحل برای موج خط و نشون بکشم.
جارو ببندم به دم همه ی موش ها.
به فیل یاد بدم چطوری زنگ دوچرخه بزنه.
سایه همه درختها رو بخرم.
به رستم بیلیارد یاد بدم.
یه دفعه معلم همه معلم ها باشم٬ حالشونو بگیرم.
خربوزه با عسل بخورم.
با پوست هندونه یه گاو رو خرش کنم.
وقتی چشمام رو میبندم دیگه کسی منو نبینه.
- لطفا به حسین کعبی و مهرزاد معدنچی برای عنوان بهترین بازیکن جوان رای بدهید. اینجا
رضا بیگ | پنجشنبه 25 خرداد1385 | 15:57 | عمومی

My life is precious
My life is precious.
My love is pure.
I saw an angel
Of that I'm sure.
She smiled at me on the subway.
She was with another man.
But I won't lose no sleep on that
'Cause I've got a plan.
You're beautiful, You're beautiful,
You're beautiful, it's true.
I saw your face in a crowded place,
And I don't know what to do
'Cause I'll never be with you.
Yes, she caught my eye
As I walked on by.
She could see from my face that I was flying high,
And I don't think that I'll see her again,
But we shared a moment that will last 'til the end.
You're beautiful, You're beautiful,
You're beautiful, it's true.
I saw your face in a crowded place,
And I don't know what to do
'Cause I'll never be with you.
You're beautiful, You're beautiful,
You're beautiful, it's true.
There must be an angel
With a smile on her face
When she thought up that I should be with you
But it's time to face the truth.
I will never be with you.
Download It
Listen
رضا بیگ | پنجشنبه 25 خرداد1385 | 10:45 |
طبق اخرین اخبار دریافتی علی دایی و میرزاپور کمر درد مصلحتی گرفته اند و به بازی با پرتغال نمیرسند.
پزشک تیم وضعیت چلنگر مترجم برانکو رو مساعد اعلام کرده و دارای هیچ گونه کمر دردی نمی باشد و در بازی ایران مقابل پرتغال حضور خواهد داشت.
کارشناسان بر این باورند که اگر تیم ایران در مقابل پرتغال بازنده شود تیم ایران به دلیل کمر درد مسابقات را ترک خواهد کرد.
رضا بیگ | سه شنبه 23 خرداد1385 | 16:54 |
خوب به هر حال فوتبال دیگه برد و باخت داره و البته مساوی هم داره بعضی وقتا ولی برای تیم ما بیشتر برد و باخت داره. یا سفید یا سیاه. ۷۰ دقیقه تیم خیلی خوب ۱۰ نفره تونست بازی خوبی از خودش نشون بده ولی تو ۲۰ دقیقه اخر معلوم نشد چه اتفاقی افتاد. بله درست خوندید ۱۰ نفره. چون دایی جون اگه قراره ۹۰ دقیقه فقط تمرین دو بکنه بهتره دور زمین این کار رو انجام بده و جاشو به یه جوون پر انرژی و پر انگیزه بده. چه خوب بود در اوج محبوبیت خداحافظی میکرد.
طبق اماری که من دارم و از وقتی فوتبال رو شناختم و بازی های تیم ملی رو دنبال کردم به یک مطلب رسیدم و اون اینکه هر وقت تیم ایران با لباس یه دست قرمز بازی میکنه بازنده میشه و نمونش بازیه دیروز. کم کم دارم فکر میکنم نکنه رنگ ملی ما قرمزه. چرا دیروز با لباس سفید بازی نکردند؟
اشکال نداره بازی بعدی پرتغال رو میبریم و انگولا هم مارو.
اینم موتور جستجوگر دوخط 
رضا بیگ | دوشنبه 22 خرداد1385 | 17:49 | عمومی
اولیش درمورد پست قبلیه. ما ادما ( در مورد ما ادما توضیح میدم) تو این دنیا و در این زمان فقط مراقب رعایت کردن حق و حقوق ماشینی هستیم و بکل نرم افزاری که این ماشین ها ( منظورم اتومبیل نیست) رو هدایت میکنه فراموش کردیم. تو پست قبلی من از کلمه اتومبیل استفاده نکردم ولی فکرها اول رفت به سمت اون ( اینرو از همون ۲-۳ تا کامنت میگم.) اگه خوندیش و به اتومبیل ربطش ندادی اونوقت میفهمی من چی میگم.
دوم اینکه امان از دست این ادمای سو استفاده گر و فرصت طلب. جرات نمیکنی روی خوش نشون بدی نهایت استفاده٬ سو استفاده٬ فرصت و همه چیو میبرند. بابا روتو برم٬ سنگ جلو تو اب میشه.
در مورد ادما توضیح بدم که یدفعه ینفر نشسته بود یعنی نموندم درد دل میکرد٬ انتقاد میکرد من که نفهمیدم اخرش چیکار میکرد ( برای بد کسی درد دل میکرد) هی میگفت مردم فلان٬ ادما اینطوری٬ اون اینطوری نباید باشه٬ مردم اشتباه میکنند٬ ادما سرشون نمیشه و از این چرت و پرتا داشت تحویل میداد.
گفتم اخه تو که داری این حرفا رو میزنی این ادم و مردمی که میگی٬ من و توهم جزیی از هموناییم. اگه همه من و تو ها خودشون رو درست کنند جای این حرفا٬ دنیا بهشت میشه.
همین تمام
خوب به سلامتی امید جان برگشته به پهنه ی بی انتهای سایبر ( خوش امدی). دوستان یه مدت به بنده مرخصی بدید باید این کله رو بدم دم باد. بزودیه دیر بر میگردم....

رضا بیگ | جمعه 5 خرداد1385 | 13:0 | عمومی
چراغه قرمز رو خاموش نگه دار ولی چراغه سبز رو همیشه روشن نکن.....بعضی اوقات چشمکزن نارنجی مفیده.
همیشه مراقب امپر اب و بنزین باش. ولی زیاد نگران امپر اب نباش چون بالا-پایین میره ولی اخرش برمیگرده سرجای خودش. بیشتر نگران امپر بنزین باش که همش در حال پایین اومدنه.
هیچ وقت بدون نور و یا با نور بالا حرکت نکن چون بدون نور خودت نبینی کجا داری میری و در هر دو حالت کسی که از روبرو میاد تو رو نمیبینه.
همیشه یجوری پارک کن که فضا برای حداقل یه نفر دیگه هم باشه.
دنده عقب رو به عنوان اخرین راه حل ممکن انتخاب کن.
موقع صبقت گرفتن اجازه بده اونی که پشت سر تو وقبل از تو شروع کرده به صبقت گرفتن مسیرشو ادامه بده وگرنه هیچ کدومتون نمیتونید مسیرتون رو ادامه بدید.
موقع ترمز کردن ناگهانی پشت سرت رو نگاه کن که کسی نباشه اگه بود فلاشر بزن.
شاید مارپیچ حرکت کردن برای تو لذت داشته باشه اما اونی که از بیرون نگاهت میکنه برات تاسف میخوره.
وقتی بین خطوط حرکت کنی هیچوقت مسیر کسی که موازی با تو هستش رو قطع نمیکنی.
مراقب رادار سرعت باش بعضی جاها نمیارزه که جریمه بشی.
اجازه بده اونی که عجله داره بره...باهاش کورس نذار...خودت صدمه میبینی..
و هیچ وقت ترافیک رو فراموش نکن.
رضا بیگ | پنجشنبه 4 خرداد1385 | 16:13 | عمومی
سه بار سه تا پست مختلف نوشتم و دیلیت کردم ٬ امروز روزش نیست.....بعضی روزا بعضی کارا نمیگیره حتی اگه صد دفعه در صدد انجام دادنش باشی تا مراحل اخر میری ولی بازم اتفاق نمی افته٬ انجام نمیشه.
رضا بیگ | پنجشنبه 4 خرداد1385 | 11:38 |
حرف میزنه میگند : حرف نزنی نمیگند لالی
حرف نمیزنه میگند: زبونت رو موش خورده
گوش میده میگند:دیوار موش داره
گوش نمیده میگند:حرف تو کلش نمیره
میخنده میگند:نیشش شله٬ سبکه
نمیخنده میگند: با صد من عسلم نمیشه خوردش
صاف میشینه میگند:عصا قورت داده
ورجه وورجه میکنه میگند:یارو جلف
بلند حرف میزنه میگند:صدات رو بیار پایین
یواش حرف میزنیه میگند:مگه نون نخوردی
نگاه میکنیه میگند: چشمات رو بندا پایین بی حیا
نگاه نمیکنیه میگند: یارو پرتِ ٬ شوتِ ٬ تو باغ نیست
یه چیزی اینجا گم شده .......
رضا بیگ | سه شنبه 2 خرداد1385 | 0:21 | عمومی
با دوستی صحبت میکردم امروز که یه حرفی بهم زد موقع خداحافظی. استعدادش رو دست کم نگیرید. فکر کنم بهش الهام میشه. امروز به من گفت : یه عصر خیلی خوب برات ارزو میکنم. از قضا جاتون خالی چه عصری شد! یه عصر زیبا با دمای هوا بین ۳۲ تا ۳۷ درجه( دقیقشو میخوای چیکار گزارش هواشناسی که نمیخونی) با یک مخلوط کن همون که ذکر خیرش تو چند پست قبلی بود( من اسمشو گذاشتم: سانتریفیوژ). اصل مطلب محتویات مخلوط کن بود که بدین شرح عنوان میگردد(دو تا نقطه٬ یکی رو سر اون یکی)
شیر
موز
توت فرنگی (بمیرم برات)
سیب
عسل ( با هانی اشتباه نگیرید اون تو مخلوط کن جاش نمیشه)
خرما
گردو ( شیکستم)
پودر نارگیل
شکلات
بستنی وانیلی
۲ عدد بیسکویت کرمدار شکلاتی
البته صفا و صمیمیت و ذوق و صلیقه به مقدار کافی هم جناااااااااب ماااااااا به مخلوط کن مرحمت کردههههههه و اضافه فرمودییییم( سایه همایونی کم نشه). در پایان باید بگم که من رضا فرزند پدرم اهل کاشان نیستم( البته فرزند پدرم هستم) و روزگارم هم اتفاقا شکر خیلیم خوبه٬ در سلامتی کامل جسمی٬ روحی ٬ عقلی و صد البته مزاجی ( گفتم شاید بعضی از دوستان بعد از دیدن محتویات مذکوره در سلامتیه مزاج بنده شک در دل راه دهند.) اضافه کلام فرمودههههههه ام ( سایه جنااااب ما کم نشود)
دوستان اگر من رو ندیدید حلال کنید چون فکر کنم به زودی به جرم غنی سازیه عصرانه پرونده ام به شورای امنیت عصرانه بروم.
رضا بیگ | شنبه 30 اردیبهشت1385 | 18:7 | شخصی
اخه لوتی این بود رسمش. رفاقت رو میگم. من نمیگم بی تقصیرم ولی این مزدم نبودا. تو درست میگی خیلی وقت بود که بهت سر نزده بودم اما حالت رو که میپرسیدم از اون نزدیکی ها هم که رد میشدم بلند میگفتم " چطوری؟" گفتم شاید صدام بهت برسه. اینارو نمیگم که بگم دلم از دستت پر یا قهر قهر تا روز قیامت٬ دارم میگم که صداقت بینمون باقی بمونه.میگم تو هیچ وقت عوض نمیشیا...همون صدا...همون اهنگ همیشهگی که میخونی....همون گرما....اینا همش من و به بی نهایت میبره...اون شبم که اومدم پیشت دیدم کلی از من دلخوری٬ برا همین این دفعه پاچه ها رو بیشتر زدم بالا و اومدم سراغت..پیدا بود تو هم هی با اون موجها میخواستی من و پس بزنی اما نه دیدی کوتاه نمیام و باهام اشتی کردی..تمام اتفاقات این مدت رو برات تعریف کردم...اون موقع چقدر اروم شده بودی بعدشم باهم کلی اسمون رو نگاه کردیم و اون سوال تکراری رو از من پرسیدی که " من ابی ترم یا اسمون؟" ولی اون شب یه نامحرم بینمون بود. از اینور ساحلت به اونور میدوید و چقدرم خنک بود. من میدونستم که داره به من حسودی میکنه...همیشه ازت خواستم که وقتی من پیشتم هیچکس دیگه رو راه نده ولی اون اونشب کاره خودش رو کرد...چند روزی با بدن درد سر کردم ولی خاطرات اونشب تسکینش میداد...از این به بعد هر وقت خواستم بیام سراغت رو بال پرنده ها پیغام میزارم تا حسودا رو دور کنی
رضا بیگ | پنجشنبه 28 اردیبهشت1385 | 21:11 |
- گفت ابتدا
- پرسیدم پس قبلش چه بوده؟
- سپس گفت انتها
- گفتم پس بعدش چه خواهد بود؟
رضا بیگ | سه شنبه 26 اردیبهشت1385 | 0:14 |