فکرشو بکن صبح علی طلوع روز شنبه چهارم فروردین ساعت دو و نیم از خواب ناز بیدارت کنند ناهار خورده و نخورده بشوننت پشت ماشین که چی؟ بریم مسافرت ! هر کاری می کنی یه جوری مخشونو بزنی که بابا حالا هیچ هتل و مسافرخونه ای جا نیست میریم آواره میشیم و جاده ها شلوغه و خطرناکه و این حرفا فایده نداره که نداره. قبلا تصمیم گرفته شده و مثل یه راننده تو سری خور هر جا که دستور میدند باید بری. بابا چشماش ناراحت و رانندگی طولانی نمی تونه بکنه.
حالا کجا؟ شمال. شمال؟ الان؟ آره بابا فکرشو نکن برو. مثل یه راننده توسری خور جامعه گفتیم چشم و رفتیم. آقا چشمتون روز بد نبینه آب و هوا که نگو سرد و بارونی و برفی (من نمی دونم این همه آدم واسه چی میرن شمال) طول روز رو رانندگی میکردم شبها یه دو ساعتی رادیو گوش می دادم (هیچ تفریح دیگه ای نبود) و می خوابیدم. برگرشتن از چالوس اومدیم که نزدیک بود توی برف گیر کنیم. ۶ ساعت از مرزن آباد تا کرج رانندگی کردم تازه یه کله باید تا اصفهان میومدم. اومدم ولی عدل همون یه تیکه که خواستیم به قوانین احترام بزاریم بیست تومن ناقابل جریمه شدیم. ۱۲۰ تا بیشتر نمیرفتم خود یارو هم فهمید ولی جناب پدر بد جور توپید به جناب ستوان و لج کرد و نوشت. خلاصه این بود داستان مسافرت نوروزی با اعمال شاقه.
نتیجه اخلاقی این که در نوروز آدم باید بشینه تو خونه و هوای مسافرت هم به سرش نزنه. "اردیبهشت" فصل به این زیبایی رو مخصوصا گذاشته اند واسه مسافرت.
اینم صوغاتی
امید بیگ | سه شنبه 14 فروردین1386 | 3:38 | عمومی
نوروز برای من یه حالت خاصی داره یه تقدس یا همچین چیزی٬ از نظر من شاید مهمترین و بهترین اتفاقی که در سال رخ میده همین نوروزه و با همه وجودم دوستش دارم. با تمام این احساسم سال خوبی رو برای همه آرزو می کنم.
از کپی کردن بی نهایت متنفرم ولی این متن استاد بقدری زیبا بود که دلم نیومد کپیش نکنم.
بهرام ... بر بال ابرهای سپیدبال
گرز تیشتر را
بر پیکر تختهسنگهای کوهستان کوبید
و خروش تندر؛ زمین و آسمان را درنوردید
بهرام ... با نیزهی تیشتر
بر بال ابرهای پر از باران
بر گسترهی فراخ بیپایان پیچید
و درخش آذرخش؛
زمین و سبزه و سنگ ... و پهنهی دشت رنگارنگ را
روشن کرد
چکه چکه ؛ دانههای باران
در رگهای زمین
فرورفتند ...
و از ریشه و آوند گلها
فراز آمدند ...
بوی گل را یاری کردند،
تا از میان مویرگهای آن
بیرون تراود ...
باد ... بوی گل را بر گردونهی خویش نشاند
و بر گسترهی سپندارمذ زمین روان شد
تا با گرمای جان جهان - رَپیتوین -
به خوان نوروزی ایرانش افشانَد
نوروز ایران بر شما خجسته باد
فریدون جنیدی
نوروز 1386 خیامی
امید بیگ | سه شنبه 29 اسفند1385 | 3:28 | عمومی
ای بابا نیم ساعت نشستم دارم فکر میکنم چی بنویسم. نه یعنی اینکه از کجاش بنویسم یا چطوری بنویسم. خودمونیم عجب چیز کوفتیه این بلاگ نویسی. اول به عنوان یک تفریح شروع میشه ام کمکم میشه تکلیف و از اون جایی که همه ی دوستنا مبدونند و اشراف

دارند هیچ چیز زجر اورتر از تکلیف نیست ( مخصوصا پیک بهاریه حل نشده ی شب سیزده).
الان که دارم همین جفنگیات رو مینویسم ( من واقعا عذر میخوام که الان داری اینارو میخونی٬ حالا من نوشتم تو دیگه چرا؟) کلی کار دارم. درس و پروژه و کار و مهمون و شمع و گل و پروانه همه جمعند چون معمولا قرعه به نام من دیوانه میزنند.
حالا حداقل تا اینجا که اومدید این رو بخونید که دست خالی نرید:
در یکی از روزهای اردیبهشت شادی و غم در کنار دریاچه ای هم دیگر را دیدند.به هم سلام دادند و در کنار ابهای ارام نشستندو گفتگو کردند.شادی از زیبیی های روی زمین سخن گفت٬ از شگفتی های هر روزه ی زندگی در دل جنگل . در میان تپه ها . از اوازی که سپیده دمان و شامگاهان شنیده میشود.
انگاه غم سخن گفت و با هر انچه شادی گفته بود موافقت گرد٬ زیرا غم٬ جادوی ان لحظه و زیباییش را میفهمید. غم هنگامی که از زیبایی ماه اردیبهشت در مرغزار و در میان تپه ها سخن میگفت٬ بیانی شیوا داشت.
شادی و غم زمانی دراز سخن گفتند٬ و درباره هر انچه که میدانستند تفاهم داشتند.
دو شکارچی از ان سوی دریاچه میگذشتند. هنگامی که به این سوی اب نگاه کردند٬ یکی از انان گفت:"نمیدانم ان دو نفر کیستند؟" دیگری پاسخ داد:"گفتی دو نفر؟ اما من فقط یک نفر میبینم."
شکارچی اول گفت: " اما دو نفر انجا هستند." شکارچی دوم گفت: " من در انجا فقط یک نفر را میبینم٬ تصویری که در دریاچه افتاده نیز تصویر یک نفر است."
شکارچی اول گفت: " نه. دو نفرند. تصویری که در اب راکد افتاده است از ان دو نفر است."
اما مرد دوم تکرار کرد: " من تنها یک نفر میبینم." و دیگری باز گفت : " اما من به وضوح دو نفر را میبینم."
تا به امروز هنوز یکی از شکارچی ها میگوید که دیگری لوچ است و دو تا میبیند٬ در حالی که ان دیگری میگوید:" دوست من کمی کور است."
"جبران خلیل جبران"
حالا شما لوچ هستید یا کور؟ 
تا بعد 
رضا بیگ | یکشنبه 29 بهمن1385 | 22:11 | عمومی
اول یه کم درددل دارم بکنم بعد شعر زیبای احمد شاملو رو بخونید که همچین بی مناسبت هم نیست.
- اول اینکه برای پروانه بسیار متاثر شدم و همونطور که توی کامنتم گفتم واقعا نمی دونم چی بگم.
- دوم یه گوشی W810i به سلامتی خراب کردیم و صاحب گوشی (خواهرم) از گردنمون پایین نمی آید. اگه کمکی می تونید بکنید اینجا توضیحاتش رو دادم.
- سوم با هر مکافاتی بود یه گواهی پزشک جور کردم با یه درخواست انتقال فرستادم تبریز. قرار سه شنبه توی شورای آموزش مطرح بشه و جواب بدند. دعا کنید موافقت کنن و گرنه وزارت خونه رو روی سرشون خراب می کنم.
- چهارم اینکه در اینجا نفرت و انزجار خود را از هر گونه فیلم و برنامه انقلابی و نسبتا انقلابی اعلام میکنیم و در این ایام فرخنده حتی به سمت و سوی تلویزیون نمی رویم.

پریا
يکي بود يکي نبود
زير گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.
زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا.
گيس شون قد کمون رنگ شبق
از کمون بلن ترک
از شبق مشکي ترک.
روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج شبگير مي اومد...
« - پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسه شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟ »
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميکردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا
***
« - پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديبه مياد يه لقمه خام مي کند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟
شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-
پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين:
اسب سفيد نقره نل
يال و دمش رنگ عسل،
مرکب صرصر تک من!
آهوي آهن رگ من!
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ديبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبک مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه خندون مي ريزن
نقل بيابون مي ريزن
هاي مي کشن
هوي مي کشن:
« - شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدي پادشاس، ديب گله داره
سياهي رو سياس، ديب گله داره » ...
***
پريا!
ديگه توک روز شيکسه
دراي قلعه بسّه
اگه تا زوده بلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.
آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزد ز دست و پا.
پوسيده ن، پاره مي شن
ديبا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، کوير و نمکزار مي بينن
عوضش تو شهر ما... [ آخ ! نمي دونين پريا!]
در برجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر کي که غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا کينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: گرگرگر!
تو قلب شب که بد گله
آتيش بازي چه خوشگله!
آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده،
به جستن و واجستن
تو حوض نقره جستن
الان غلاما وايسادن که مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش کنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش کنن
به جائي که شنگولش کنن
سکه يه پولش کنن:
دست همو بچسبن
دور ياور برقصن
« حمومک مورچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
« قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو » در بيارن
پريا! بسه ديگه هاي هاي تون
گريه تاون، واي واي تون! » ...
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا ...
***
« - پرياي خط خطي، عريون و لخت و پاپتي!
شباي چله کوچيک که زير کرسي، چيک و چيک
تخمه ميشکستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف، حرفاي سر بسه مي گف
قصه سبز پري زرد پري
قصه سنگ صبور، بز روي بون
قصه دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه خاموش مي خورين
که دنيامون خال خاليه، غصه و رنج خاليه؟
دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسته نبود.
دنياي ما عيونه
هر کي مي خواد بدونه:
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره
هر کي باهاش کار داره
دلش خبردار داره!
دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
دنياي ما - هي هي هي !
عقب آتيش - لي لي لي !
آتيش مي خواي بالا ترک
تا کف پات ترک ترک ...
دنياي ما همينه
بخواي نخواهي اينه!
خوب، پرياي قصه!
مرغاي شيکسه!
آبتون نبود، دونتون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
کي بتونه گفت که بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه قصه تونو ول بکنين، کارتونو مشکل بکنين؟ »
پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه مي کردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي کردن پريا.
***
دس زدم به شونه شون
که کنم روونه شون -
پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن
[ پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن
[ خنده شدن، خان شدن بنده شدن، خروس سر کنده شدن،
[ ميوه شدن هسه شدن، انار سر بسّه شدن، اميد شدن ياس
[ شدن، ستاره نحس شدن ...
وقتي ديدن ستاره
يه من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي کنم، بازي رو تماشا مي کنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يکيش تنگ شراب شد
يکيش درياي آب شد
يکيش کوه شد و زق زد
تو آسمون تتق زد ...
شرابه رو سر کشيدم
پاشنه رو ور کشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي کوه رسيدم
اون ور کوه ساز مي زدن، همپاي آواز مي زدن:
« - دلنگ دلنگ، شاد شديم
از ستم آزاد شديم
خورشيد خانم آفتاب کرد
کلي برنج تو آب کرد.
خورشيد خانوم! بفرمائين!
از اون بالا بياين پائين
ما ظلمو نفله کرديم
از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.
از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم
ها جستيم و واجستيم
تو حوض نقره جستيم
سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم ... »
***
بالا رفتيم دوغ بود
قصه بي بيم دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود
قصه ما راست بود:
قصه ما به سر رسيد
غلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين!
احمد شاملو
امید بیگ | شنبه 21 بهمن1385 | 2:48 | عمومی
چرا همه ما یاد کودکیمون که می افتیم گل از گلمون میشکفه؟ کلی به خوشی ازش یاد میکنیم و همیشه هم به یک ارزو ختمش میکنیم: " ای کاش میشد برگردم به اونوقتها."
چون که ازاد بودیم؟ چون که مجبور به عهده دار بودن مسئولیتی نبودیم؟ چون صبح تا هر وقت دلمون میخواست میخوابیدیم؟چون همه قربون صدقمون میرفتن و دوستمون داشتن؟ چون برای اینکه صدامون در نیاد هر جه میخواستیم تهیه میشد؟
شاید پاسخ بعضی ها به همه اون سوال ها مثبت باشه. اما اینطور نیست و چیزی فراتر از اون در این مسئله نهفته است.
باید بگم که خیلی از ادمها (ما) به زور بزرگ میشند. چون ازمون انتظار دارند که بزرگ بشیم. توجه کردید پدر مادر ها چقدر از عبارت " دیگه بزرگ شدی" استفاده میکنند. خوب یک جمله رو به یک ادم از همه جا بیخبر که چند دفعه بگی باورش میکنه. بچه ها باور میکنند که بزرگ شدند. به زور بزرگ میشند و اون عالم بچه گی ازشون گرفته میشه. پس بیخود نیست الان انقدر حسرتش رو میخوریم چون که کممون بوده. بیشتر از اینها میطلبیم.
بزرگ شدن و بزرگ بودن هیچ افتخاری نیست. البته به این معنی که امروزه وجود داره. تو وقتی یک ادم بزرگ هستی که مشکلاتت بزرگتره٬ ساده ها برات پیچیده جلوه کنند٬ رفتارت عجیب باشه٬ پر ادعا و پر توقع باشی٬ اصولا دیگه همه چیز رو میشناسی و احتیاج به کشف کردن نداری٬ و خیلی مورد های دیگه.
اما بچه که بودی همه چیز تازه گی داشت٬ به هر چیزی انقدر خیره میشدی و بازی میکردی با هاش تا کشفش کنی و هیچ وقت هم توقف نداشتی هر روز یک چیزه جدید. خودت تلاش میکردی که دنیای اطرافت رو بشناسی. کمی که کامل تر میشدی شروع میکردی به شناختن خودت و شناختن بدنت. کامل تر که شدی مشاهداتت عمیق تر شد هر چی پیش رفت کامل تر شدی و راه طبیعی خودت رو پیش میرفتی تا کمال که یک دفعه بهت گفتند : بزرگ شو ٬ دیگه بزرگ شدی. همه چیز به هم ریخت.
بیایید بزرگ نشیم.
بیایید کامل بشیم.
بچه هامون رو بزرگ نکنیم. اجازه بدیم خودشون خودشون رو کامل کنند. ما صاحب اصلی بچه ها مون نیستیم. یک نفر هست که اصل کار دستشه و انقدر انسان رو مجهز به روی این زمین خلق کرده که خودش راه کمالش رو طی کنه. ما انسان ها بی نظیریم. خودمون رو باور کنیم.
<رضا>
رضا بیگ | پنجشنبه 12 بهمن1385 | 18:52 | عمومی
آره حاجی داشتم برات می گفتم که حتما صلاح و مصلحتی تو کاره و خدا رو چه دیدی ایشاالله خیر هم باشه... اینا رو یه بنده خدایی در مورد تبریز رفتن داشت می گفت اومد جمله بعدی رو بگه گفتم جمع کن بابا٬ از کی تا حالا صلاح و مصلحت سرت شده؟ خیر سیخی چنده دیگه؟ برو دنبال دمپایی بازیت. هر چی میگم بابا اصلا خودم می خوام برم، حال نمی کنم اینجا واسم، دانشگاه تبریز باحالتره و ... همه گیر دادند به و الا ماشااله دلداری و بدتر از اون نصیحت. آقا من از همین جا اعلام میکنم من تبریز رو دوست دارم
و اصلا شوخی نمی کنم. بله دیگه این ترم هم تموم شد و هنوز خیلی از نمره هام رو نزدند. وقتی نمراتم رو بگیرم (احتمالا یه ده روز دیگه) میرم تبریز.
امتحانات خوب بود (امروز آخریشو دادم) ولی چشمم آب نمی خوره معدلی که میخواستم رو بیارم. نمره دو تا از درسهایی که با من سازگاری نداره خیلی جالبه : انقلاب اسلامی : ۱۳ تاریخ اسلام : ۱۷
. واسه این که به معدل مورد نظر برسم باید خر میزدم راه دیگه ای نداشت. ۲ فروند قرص اعصاب خوردم و یه ۱۰۰ صفحه از کتاب انقلاب رو خوندم، چه چرندیاتی، انگار واسه بچه دبستانی دارن کتاب مینویسند حالم به هم خورد انداختمش اون طرف و نمره ام کم شد.
این قالب نازنین هم از درد بیکاری درست شد. راستی این مدت که ما نبودیم غیر از حاج رضا کسی دسته گلی چیزی تو وبلاگش افشا نکرده؟
امید بیگ | سه شنبه 3 بهمن1385 | 5:47 | عمومی
آیا فکر کردی؟
آیا فکر کردن هنر است؟
آیا هنر سواد می خواهد؟
آیا سواد برای رندگی لازم است؟
آیا زندگی می کنیم؟
آیا زندگی ما را .... ؟
آیا جمهوری اسلامی؟
آیا ... حق مسلم ماست؟
آیا هواپیما سقوط کرد؟
آیا چیزی بهتر از مردن وجود دارد؟
آیا شهردار رییس جمهور میشود؟
آیا مشکل اقتصادی وجود خارجی دارد؟
آیا سفره تان بوی نفت می دهد؟
آیا اینترنت ملی؟
آیا غیبت کردید، استاد بگه برو حذف کن؟
آیا هیچکس شما را دوست نداشته؟
آیا جواب سلامتان "گم شو کثافت" بوده؟
آیا از همه چیز و همه کس فرار کردید؟
آیا آینده را رنگی می بینید؟
آیا می بینید؟
آیا احساس می کنید به شعورتان توهین میشود؟
آیا اوسکلید؟
آیا کار و زندگی ندارید؟
آیا هنوز دنبال چیز بدرد بخوری در این نوشته هستید؟
آیا ناراحت شدید؟
آیا بی خیالی را تجربه کردید؟
امید بیگ | سه شنبه 7 آذر1385 | 0:11 | عمومی
جریان ما ز یاران چشم یاری داشتیم رو که یادتون هست. به سلامتی داستان به بیت دوم ختم و بخشی از مشغله فکری ام برطرف شد. شاید زودتر از اینها باید به این نتیجه می رسیدم ولی خوب ماهی رو هر وقت از آب بگیری می میره.
من : شما رو بخیر و ما رو به سلامت
دوست : نخیر "شما" رو بخیر و ما رو به سلامت
- آره همون که تو می گی. فقط تمومش کن
- باشه خدا حافظ
- خوش گلدی 
احساس آرامش می کنم. Linkin Park آهنگ زیبایی داره که تقدیم می کنم به ایشان :
Don't Stay
Sometimes I, need to remember just to breathe
Sometimes I, need you to stay away from me
Sometimes I’m in disbelief I didn’t know
Somehow I need you to go
Don’t stay
Forget our memories
Forget our possibilities
What you were changing me into
Just give me myself back and
Don’t stay
Forget our memories
Forget our possibilities
Take all your faithlessness with you
Just give me myself back and
Don’t stay
Sometimes I, feel like I trusted you too well
Sometimes I, just feel like screaming at myself
Sometimes I’m in disbelief I didn’t know
Somehow I need to be alone
I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored
I don’t need one more day of you wasting me away
I don’t need you anymore, I don’t want to be ignored
I don’t need one more day of you wasting me away
With no apologies
حضور محترمه پروانه خاتون فی الحال راپورت امریه حضرت عالیه را به عرض می رساند:
شبها هوا مطبوع و روزها کمی گرم است. مردم همچنان زیستن پیشه دارند و شکر گو. دختران زیبا عصرها به گردش در کوچه و خیابان در آیند و عجبا که عنایتی به ما ندارند. دختری سبزه رو با چشم و ابروی سیاه از ولایت کرج در دانشگاه پسند کرده ایم ولی گویا صاحب دارد و صاحب اهل ولایت سنندج است و از وجناتش پیداست که غیرت در خونش غل غل می کند. خدا عاقبت را بخیر کند. صاحب خانه از تهران به منزل مراجعت کرده و از برای مراعات حال پیره زن از Volume خود و کامپیوتر کاسته ایم. اوضاع خورد و خوراک بد نیست چیزی طبخ و بلادرنگ میل می کنیم. مصرف ترامادول را قطع کرده ایم و خدا را شکر مشکلی نداشته ایم. امتحانات تا بحال خوب بوده به یاری خدا همینطور ادامه می دهیم. اوضاع روحی روانی در اندازه مقبول خوب است و دارو های پزشک روانی را تا به سطل آشغال بدرقه کردم. دقدقه اساسی فعلا امتحانات است و اگر در پرتو عنایات مولوکانه و پدرانه حساب بانکی خدمتگذار شارژ شود ملالی جز دوری نداریم. زیاده عرضی نیست. امید بیگ راپورتچی ولایت تبریز.
امید بیگ | چهارشنبه 28 تیر1385 | 15:38 | عمومی
می خواستم در این پست یه سری توضیحات در مورد خودم و برداشتهای برخی از دوشتان که از نوشته های اخیرم حاصل شده بنویسم (که تقریبا نوشته بودم) اما منصرف شدم و فقط به عنوان مطلب اکتفا می کنم. دلیلش هم اینه که هر کسی آزاده هرطور دوست داره فکر کنه حتی اگر در مورد من باشه و اشتباه ولی بدانید که من هم دلایل خودم رو دارم.
اصفهان
جای همه دوستان خالی خیلی خوش گذشت و اصلا درس نخوندم. شبها کنار زاینده رود قدم زدن چنان لذتی داشت که نگو و صعود شبانه از کوه صفه خستگی که نداشت هیچ، آرامش عجیبی می بخشید.
تعویض
گویا وقت تعویض من با رضا فرا رسیده و این در شرایطیه که من هنوز مصدومم. دیگه چاره ای نیست باید اومد تو زمین. فقط یه نکته : چون در امتحانات پایان ترم قرار دارم اگر نوشتن مطلب دیر شد یا به وبلاگتون سر نزدم ناراحت نشید. حتما سر فرصت همه مطالبتون رو می خونم به قول معروف دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره. رضا جان خوش بگذره.
آمدند نبودم
بسی باعث سرافرازی و خوشنودی بود که در موقع سفر محمود سوسکه به تبریز اینجا نبودم. شندیم در سخنرانی خود چند تا سوتی اساسی داده و خلاصه خنده بازار بوده تازه چندتا تیکه ترکی اومده و ملت حسابی خر کیف شدند و رفتند تو کار صوت و کف.
ترمی که نکوست از بهارش پیداست
امروز اولین امتحان رو در شرایط بسیار گرم و عرق ریزان دادم. هر چند فقط چند ساعت توی اتوبوس و یک ساعت قبل امتحان جزوه کپی شده یکی از بد خطترین دخترای کلاس رو خونده بودم امتحانم بد نشد امیدوارم تا آخرش همین طور خوب بشه.
امید بیگ | سه شنبه 27 تیر1385 | 1:42 | عمومی
دوست جدیدی پیدا کردیم٬
حدیث توی اخرین پستش نوشته از چیزایی که دلش میخواد. بخونید میفهمید. و برای خواننده یک سوال باقی گذاشته. با این که براش کامنت گذاشتم ولی در جواب سوالش باید بگم:
دلم میخواد
چند خط گریه کنم.
یه قلپ بخندم.
یه قدم حرف بزنم.
یه مشت نگاه کنم.
سر سوزنم که شده بپرم بالا.
برای افتاب سایه بون درست کنم.
تو ساحل برای موج خط و نشون بکشم.
جارو ببندم به دم همه ی موش ها.
به فیل یاد بدم چطوری زنگ دوچرخه بزنه.
سایه همه درختها رو بخرم.
به رستم بیلیارد یاد بدم.
یه دفعه معلم همه معلم ها باشم٬ حالشونو بگیرم.
خربوزه با عسل بخورم.
با پوست هندونه یه گاو رو خرش کنم.
وقتی چشمام رو میبندم دیگه کسی منو نبینه.
- لطفا به حسین کعبی و مهرزاد معدنچی برای عنوان بهترین بازیکن جوان رای بدهید. اینجا
رضا بیگ | پنجشنبه 25 خرداد1385 | 15:57 | عمومی
خوب به هر حال فوتبال دیگه برد و باخت داره و البته مساوی هم داره بعضی وقتا ولی برای تیم ما بیشتر برد و باخت داره. یا سفید یا سیاه. ۷۰ دقیقه تیم خیلی خوب ۱۰ نفره تونست بازی خوبی از خودش نشون بده ولی تو ۲۰ دقیقه اخر معلوم نشد چه اتفاقی افتاد. بله درست خوندید ۱۰ نفره. چون دایی جون اگه قراره ۹۰ دقیقه فقط تمرین دو بکنه بهتره دور زمین این کار رو انجام بده و جاشو به یه جوون پر انرژی و پر انگیزه بده. چه خوب بود در اوج محبوبیت خداحافظی میکرد.
طبق اماری که من دارم و از وقتی فوتبال رو شناختم و بازی های تیم ملی رو دنبال کردم به یک مطلب رسیدم و اون اینکه هر وقت تیم ایران با لباس یه دست قرمز بازی میکنه بازنده میشه و نمونش بازیه دیروز. کم کم دارم فکر میکنم نکنه رنگ ملی ما قرمزه. چرا دیروز با لباس سفید بازی نکردند؟
اشکال نداره بازی بعدی پرتغال رو میبریم و انگولا هم مارو.
اینم موتور جستجوگر دوخط 
رضا بیگ | دوشنبه 22 خرداد1385 | 17:49 | عمومی
اولیش درمورد پست قبلیه. ما ادما ( در مورد ما ادما توضیح میدم) تو این دنیا و در این زمان فقط مراقب رعایت کردن حق و حقوق ماشینی هستیم و بکل نرم افزاری که این ماشین ها ( منظورم اتومبیل نیست) رو هدایت میکنه فراموش کردیم. تو پست قبلی من از کلمه اتومبیل استفاده نکردم ولی فکرها اول رفت به سمت اون ( اینرو از همون ۲-۳ تا کامنت میگم.) اگه خوندیش و به اتومبیل ربطش ندادی اونوقت میفهمی من چی میگم.
دوم اینکه امان از دست این ادمای سو استفاده گر و فرصت طلب. جرات نمیکنی روی خوش نشون بدی نهایت استفاده٬ سو استفاده٬ فرصت و همه چیو میبرند. بابا روتو برم٬ سنگ جلو تو اب میشه.
در مورد ادما توضیح بدم که یدفعه ینفر نشسته بود یعنی نموندم درد دل میکرد٬ انتقاد میکرد من که نفهمیدم اخرش چیکار میکرد ( برای بد کسی درد دل میکرد) هی میگفت مردم فلان٬ ادما اینطوری٬ اون اینطوری نباید باشه٬ مردم اشتباه میکنند٬ ادما سرشون نمیشه و از این چرت و پرتا داشت تحویل میداد.
گفتم اخه تو که داری این حرفا رو میزنی این ادم و مردمی که میگی٬ من و توهم جزیی از هموناییم. اگه همه من و تو ها خودشون رو درست کنند جای این حرفا٬ دنیا بهشت میشه.
همین تمام
خوب به سلامتی امید جان برگشته به پهنه ی بی انتهای سایبر ( خوش امدی). دوستان یه مدت به بنده مرخصی بدید باید این کله رو بدم دم باد. بزودیه دیر بر میگردم....

رضا بیگ | جمعه 5 خرداد1385 | 13:0 | عمومی
چراغه قرمز رو خاموش نگه دار ولی چراغه سبز رو همیشه روشن نکن.....بعضی اوقات چشمکزن نارنجی مفیده.
همیشه مراقب امپر اب و بنزین باش. ولی زیاد نگران امپر اب نباش چون بالا-پایین میره ولی اخرش برمیگرده سرجای خودش. بیشتر نگران امپر بنزین باش که همش در حال پایین اومدنه.
هیچ وقت بدون نور و یا با نور بالا حرکت نکن چون بدون نور خودت نبینی کجا داری میری و در هر دو حالت کسی که از روبرو میاد تو رو نمیبینه.
همیشه یجوری پارک کن که فضا برای حداقل یه نفر دیگه هم باشه.
دنده عقب رو به عنوان اخرین راه حل ممکن انتخاب کن.
موقع صبقت گرفتن اجازه بده اونی که پشت سر تو وقبل از تو شروع کرده به صبقت گرفتن مسیرشو ادامه بده وگرنه هیچ کدومتون نمیتونید مسیرتون رو ادامه بدید.
موقع ترمز کردن ناگهانی پشت سرت رو نگاه کن که کسی نباشه اگه بود فلاشر بزن.
شاید مارپیچ حرکت کردن برای تو لذت داشته باشه اما اونی که از بیرون نگاهت میکنه برات تاسف میخوره.
وقتی بین خطوط حرکت کنی هیچوقت مسیر کسی که موازی با تو هستش رو قطع نمیکنی.
مراقب رادار سرعت باش بعضی جاها نمیارزه که جریمه بشی.
اجازه بده اونی که عجله داره بره...باهاش کورس نذار...خودت صدمه میبینی..
و هیچ وقت ترافیک رو فراموش نکن.
رضا بیگ | پنجشنبه 4 خرداد1385 | 16:13 | عمومی
حرف میزنه میگند : حرف نزنی نمیگند لالی
حرف نمیزنه میگند: زبونت رو موش خورده
گوش میده میگند:دیوار موش داره
گوش نمیده میگند:حرف تو کلش نمیره
میخنده میگند:نیشش شله٬ سبکه
نمیخنده میگند: با صد من عسلم نمیشه خوردش
صاف میشینه میگند:عصا قورت داده
ورجه وورجه میکنه میگند:یارو جلف
بلند حرف میزنه میگند:صدات رو بیار پایین
یواش حرف میزنیه میگند:مگه نون نخوردی
نگاه میکنیه میگند: چشمات رو بندا پایین بی حیا
نگاه نمیکنیه میگند: یارو پرتِ ٬ شوتِ ٬ تو باغ نیست
یه چیزی اینجا گم شده .......
رضا بیگ | سه شنبه 2 خرداد1385 | 0:21 | عمومی
تا بنده ای یابنده ای تا بنده ای یابنده ای
رضا بیگ | یکشنبه 24 اردیبهشت1385 | 18:20 | عمومی
تا حالا به له شدن توت فرنگی تو مخلوط کن توجه کردی....
ما ادما خیلی جون سختیما ولی اونی که از
بیرون داره نگاهمون میکنه دلش به حالمون میسوزه؟
رضا بیگ | جمعه 22 اردیبهشت1385 | 18:53 | عمومی
کوچه
نون سنگک
گل یاس
دمپایی
پیرمرد
دیوار
۴
توپ
کاه گل
خاکی
پسربچه
افتاب
تیرچراغ برق
درچوبی
عروسک
هشتی
دوچرخه
دختربچه
مرد جوون
دستگاه پنبه زنی
.
.
.
رضا بیگ | دوشنبه 11 اردیبهشت1385 | 13:37 | عمومی
such a known unclear sentence : I AM NOT GOING TO FAIL EVERY ONE, BUT THE FAINAL EXAM WON'T BE EASY.
رضا بیگ | چهارشنبه 30 فروردین1385 | 14:39 | عمومی
Some times LIFE is so galling. But some times it is fully nice that you wish you could pause it at that moment.
رضا بیگ | سه شنبه 29 فروردین1385 | 15:39 | عمومی
خوب با این خبر خوشحال(؟) کننده که جناب رییس جمهور درمورد هسته گفتند و حالا یا شاید احتمالا در امدن ایران از طیفون هسته و بوش و بروبچه های غرب که دوست دارن به هرصورت یه گیری به بقیه ملت ها بدن که خوب بهتر از بیکاریه وگرنه در لانه سفید رو باید گل بگیرند میگردند دنبال یه بهانه دیگه. من فکر کنم که یه لول میاند پایین تر و این دفعه گیر میدند به سلاحهای جدید ایران که در رزمایش همش از دم با موفقیت صد در صد که اگر تشویقشم میکردی بیشترم میشد امتحان شدند. اقا ایران سلاح کشتار جمعی داره و مگر نه اینکه خاورمیانه یه منطقه ای هست که از چاه های نفتش صلح فوران میکنه پس نباید هیچ گونه سلاح کشتار جمعی دقیقا مثل همونایی که تو عراق بود در این منطقه باشه. و این میشه که بعد از بمب اتم حالا چشممون به سلاح کشتار جمعی روشن میشه.
اما یه بحث دیگه بحث غنی سازی ارانیم و کامل شدن چرخه سوخت اتمی هستش که بعضی ها اونرا یه ادعا میدونند ولی به زودی خبر خوشحال کننده دیگر خواهیم شنید و اون تعلیق غنی سازسی اورانیم ولی از طرف دیگه اعلام اینکه ابران اصلا خود هسته را غنی میکند. ام چه هسته ای. و اون هسته ای نیست جز هسته بسیار خطرناک و مرگ اور زردالو. بله هسته زردالو.محققان مي گويند هسته زردآلو به علت داشتن تركيبات سيانور درصورتي كه زياد مصرف شود, ممكن است كشنده باشد . بله پس غنیش میکنند و ازش کیک سیانور میگیرند. اونجاست که جامعه جهانی باید نگران باشد. هر چیزی رو از ما بگیرند ما یه چیز دیگه رو غنی میکنیم. مهم اینکه غنی کنیم. و غنی سازی رو به تعلیق نکشانیم. زنده باد غنی.
ببخشید غنی سازی.
تا ..... بعدی٬ فعلا
........ = هر انچه که دوست داری بگنجان.
رضا بیگ | یکشنبه 27 فروردین1385 | 14:23 | عمومی
در همین جا خشم و انزجار خود را از هر گونه ویروس اعم از کامپیوتری٬ انسانی و حیوانی اعلام و از سازمانهای بین المللی درخواست نابودی تمامی ویروسهای جهان را می کنیم.
یک گروه از ویروسهای تروریست در طول سه روز گذشته بر پیکر اینجانب تاخت و تاز کرده و علیرغم مقاوت شجاعانه تیپ یک لشکر گلبولهای سفید٬ بنده را سرنگون ساخته و در بستر بیماری افکندند٬ بطوری که از شدت بدن درد توان حرکت نداشته و مدام تب داشته ام. اکنون به لطف پنیسیلین و استامینوفن کدیین بهبودی حاصل شده.
این روزها اخبار تلویزیون پر شده از تصاویر مصاحبه های معمولا تکراری :
- "ما همه جوره پشتیبان دولت هستیم و در ۲۲ بهمن هم ثابت می کنیم."
- "دولت با خیال راحت برنامه های خودش رو دنبال کنه و بدونه که مردم پشتش ایستادند."
- "دولت هر تصمیمی که بگیره مطمئن باشه که مردم پشتیبان دولت هستند."
و از این قسم اظهارات وجود. باور کنید من از این همه پشتیبانی شگفت زده شدم. اینها یا خود را به خریت زدند یا واقعا .... که در این صورت می توان گفت که تا یک نسل آینده هم روی اصلاح این مملکت نمیتوان حساب کرد.
داشتن انرژی هسته ای خوبه٬ خیلی هم خوبه٬ اصلا خداست٬ ولی به چه قیمت؟ یکی نیست بگه اگر ایران تحریم بشه بارش روی دوش همین مردمه که از گرانی و فقر فریاد میزنند و تازه صداشون به گوش کسی نمی رسه. دولت که فشار زیادی متحمل نمیشه٬ این مردم هستند که به خاطر سیاست های کودکانه یک عده خاص باید زیر بار این تحریمها کمرشون خرد بشه و صداشون هم درنیاد. آخرش هم گفته میشه دلیل همه بدبختی های ما آمریکاست.
امید بیگ | سه شنبه 18 بهمن1384 | 1:39 | عمومی
نه همین
DKNY
Addidas
Gucci
BOSS
Mavi
Zara
Giordano
Puma
Nike
Calvin Klien
D&G
Polo
Peierr Cardian
Guess
MNG
Mexx
Poll and Bear
Diesel
Bubery
Lacoste
زیباست نشان ادمیت بلکه
Mercedes
BMW
Toyota
VW
Audi
Ferrari
Lamborghini
هم هست نشان ادمیت
پس خود ادم کو؟
رضا بیگ | سه شنبه 11 بهمن1384 | 18:52 | عمومی
عجب تفریح خوبیه قالب خوراندن. این قالب هم مثل قبلی واسه WordPress طراحی شده بود. البته هنوز کمی کاره چون با Browser های غیر از IE درست جواب نمیده باید XHTML Validate بشه. هر قالبی رو که خوشتون اومد بگید در اوقات فراقت Convert میکنم.
اگه دانشگاه قبول نشم باید برم سربازی و شهید بشم در این صورت چندتا قالب واسه بلاگفا می فرستم که یادگاری بمونه.
امید بیگ | دوشنبه 10 بهمن1384 | 7:18 | عمومی
من یه مشکل بزرگی با عنوان مطلب دارم. همیشه با خودم درگیری دارم ( من یک خود درگیر هستم ایا؟ ) که چی باید باشه اون عنوان....الانم برا اینکه بی عنوان نباشه اونو نوشتم (اون بالایی رو میگم)...پس گیر ندید به عنوانهای من همونطور که تا الان کسی گیر نداده اما فکر کنم کمکم صداها در بیاد ولی همینه که هست....
امید جان رو من میشناسم زندگیش سبک به خصوص خودش رو داره و خوب این شامل کنکور هم میشه اخه چرا نشه؟ من در عمرم ۲ بار کنکور دادم (ازاد و سراسری) که هر دو تاشم مست بودم اما امممما دوستان توجه کنند که مست خواب ( دوستانی که زود قضاوت میکنند خودشون رو بشناسند) بودم اخه هیچ چیز به اندازه خواب برای من لذت اور(یا شاید بخش) نیست ( اره من تنبل ولی تو نه تنبل) امید جان هم حتما کنکور با اون کله داغ خیلی بهش چسبیده اخه همه چیز داغش میچسبه اما شما بستنی رو همون یخ بخورید...( منم یخ کنم)
اقا این قضیه دختر شایسته چیه؟ مگه ما دختر شایسته هم داریم تو ایران(منظورم چنین حرکت هاست)..البته من اصلا خودم رو شایسته نمیدونم ولی اگر واقعا حقیقت داره و میخواهند این کار رو انجام بدهند خوب بدهند از ما که دیگه گذشت...چرا عصبانی میشی خواننده محترم خوب تو هم شایسته ای بله شما هم شایسته ای ٬ اره اره توهم همینطور...بله بله شما...شما..خوده شما اها اره خودت تو هم شایسته ای اره همه شایسته ایم....
اقا اون ترم اول که من تازه وارد دانشگاه شده بودم و تو کمپ زندگی میکردم یه هم اتاقی داشتم که چشمتون روز بد نبینه اهل بنگلادش بود. فارغ التحصیل BBA از تگزاس بود و داشت برای MBA میخوند...خوشبختانه دو ترم بیشتر باهاش هم اتاق نبودم ولی تو این دو ترم خیلی هرس منو در میاورد ولی خوب منم حالشو میگرفتم...
روز اول که وارد اتاق شدم انگار که رفتم تو قار ...همه جا تاریک و صدای زوزه ی خرس میاد نگو اقا خواب تشریف داشتن...تا اینجاش گفتم خوب یارو اهل کار و با فوت و فن خوابیدن کاملا اشناست منم که بدم نمیاد یه ۳-۴ ساعت بدون هیچ مزاحمتی بخوابم....اما وقتی بیدار شد و شروع کرد به حرف زدن دیدم نه یارو کلانتر و ما هم اینجا هیچ چاره ای نداریم جز اطاعت به حر حال بزرگ اتاق بود دیگه...
بعد از چند روز حسابی با هم اشنا شدیم ولی من میترسیدم باهاش صحبت کنم با اینکه امریکا بود و به قول خودش اصلا زبون مادریشم فراموش کرده بود(جون خودش) و از خود انگلیسی زبونها بهتر صحبت میکرد ولی ولی ولی...من با اون لهجه نمیدونستم چیکار کنم باور کنید اگر با همون لهجه برای گنجیشک جیک جیک میکرد گنجیشکه نمیفهمید چی میگه....بیشتر وقتها من ازش میخواستم که دوباره جملش رو تکرار کنه اما عصبانی میشد میگفت تو که زبان بلد نیستی اصلا چرا اومدی...ببینید من کجا گیر کرده بودم...
دیگه کمکم روش تو روی من باز شده بود و هی میگفت واقعا شما ایرانیها زباناتون چقدر افتضاحه و میرفت تو مسایل سیاسی و فرهنگی و خلاصه همه ایران رو میبرد زیر سوال....منم دیگه خوب قضیه اون رگه و اینها...تا اینکه روزهای اخری که میخواست بره و شرش کم دوباره بحث کردووو بهش گفتم بابا اخه بنگالی که من اصلا نمیدونم اون کشور داقونت کجاست رو نقشه چی میگی تو...حالا یه مدرک داری و زبانت خوبه که ایکاش خوب نبود با اون اکسنتت که فخرم میفروشی اصلا تا حالا شنیدی بگن بنگلادش زلزله اومد یا نه حداقل اون زد تو گوش اون یکی....خلاصه حسابی خودمو خالی کردم الانم اگه دوباره ببینمش همونارو براش میگم.....با ایرانی در میافتی....ایرانی گیرت داره....ایرانی میزنه داغان پاغانت میکنه...
دوستان من هرچی از ذهنم بگذره مینویسم......
تا بعد.....
راستی اینم معیارهای انتخاب دختر نمونه از موازی
رضا بیگ | یکشنبه 2 بهمن1384 | 20:18 | عمومی
آیا می پذیری که زین پس دیوان را پرستش نکنی و خدای یگانه مزدا که دانا و توانای برتر است بپرستی و در زندگی راه نیکی پیش گیری و از بدی و مردار و کشتار بپرهیزی؟
آیا قبول می کنی که بهوه جهان هستی را در شش روز متوالی آفرید و روز هفتم استراحت کرد و می پدیری که موعودی که یهوه به آمدش بشارت داده در کوه صهیون خواهد آمد و قوم بنی اسراییل را از ظلم و ستم نجات خواهد داد؟
آیا قبول می کنی که خداوند فرزند خود را در قالب انسان به زمین فرستاد تا برای بخشوده شدن گناهان انسان قربانی شود و اینک زنده است و روزی باز خواهد گشت تا به رهبری او سپاه نیکان در جنگ آرماگدون پیروز شود؟
آیا شهادت می دهی خدایی جز الله نیست و محمد پیامبر اوست؟
امید بیگ | شنبه 17 دی1384 | 6:33 | عمومی
پیکر ۹ شهید نیروی انتظامی به وطن نخواهد آمد
۹ سرباز ایرانی در حمله ددمنشانه یک گروه سنی به نام جند الله به یک پاسگاه مرزی ایران-پاکستان گروگان گرفته شدند. این گروه در قبال آزادی این ۹ نفر٬ آزادی ۱۶ نفر از اعضای گروه که در زندان ایران هستند خواستار شده است.(خوب ۸ تا می گرفتند که ۱ به ۲ بشه) اینجا کجاست از همین الان می تونید این ۹ نفر را مرده حساب کنید. به همین مناسبت مجلس ختمی در وبلاگ دو خط بر گزار خواهد شد.
من تکذیب می کنم٬ همه چیز رو تکذیب می کنم
آقای تکذیبان محکوم زاده (کمال خراز) باز هم در پی اتشار ۳ مطلب روزنامه گاردین در مورد فعالیت هسته ای ایران که تلاش ایران را برای دستیابی به تسلیحات هسته ای را بر پایه یک سند ۵۵ صفحه ای را عنوان می کند در یک حرکت آچمز دست به تکذیب زد. آنچه که ایشان تکذیب یا محکوم نکرده اند این است که از تخم پدرشان هستند.
ای تو اون روحت ...
جمهوریت٬ مشروعیت٬ مقبولیت٬ اسلامیت و ولایت فقیه٬ همه از مغز اون روحی سرچشمه گرفت که به خدا نسبت دادند. خدا لعنتش کنه با این تئوریهای احمقانه اش. (مطلب جالب احمد زيدآبادی رو در اینجا بخونید.)
ای رضا٬ ای اینترنت٬ ای مکان عوض کرده٬ ای نخست وزیر سقت شده
دسترسی رضا جان به اینترنت٬ در پی تعویض مکان (به سلامتی و میمنت) سخت شده و شدیدا کم پیدا گشته اند٬ از خدای متعال اینترنت پر سرعت و ۲۴ ساعته برای ایشان مسئلت داریم. در ضمن جسارتا در گذشت نا بهنگام نخست وزیرشان را تسلیت عرض نموده برای بقای عمرشان دعا می کنیم.
کویر رو عشق است
سازمان ملل نام سال ۲۰۰۶ را سال بین المللی کویر و کویرزدایی نامید. به همین مناسبت سفری کویری خواهم داشت٬ در کویر قدم می زنم٬ غروب را تماشا کرده و سیگار می کشم.
انقلابی در فرهنگ
روح الروح الله (مقام معذب رهبری ک..نا له نصار) به اعضای شوارای عالی انقلاب فرهنگی در مراسم رای گیری برای تعیین دبیر شورا فرمودند می توانند با خدا احتجاج کنند چرا که بهترین افرادی را که می شناختند برای این شورا انتخاب کرده اند. در این رابطه پرسش شد "اصولا رهبری چه افرادی را می شناسد؟" بهترین افراد٬ وضعیت فرهنگی جامعه را چنان به بحران کشاندند که تا چند سال آینده هیچ اثری از فرهنگ ایرانی به چشم نخواهد خورد و بجای آن فرهنگ غنی٬ پربار و دیرین اعراب رواج پیدا خواهد کرد. در آخر پس از رای گیری محمدرضا مخبر بعنوان دبیر شورا معرفی شد. (همه هم واسه ما دکتر شدن تو این مملکت)
زانتیاها را جمع کنید٬ RD سوار شید
محمود سوسکه در یک حرکت تاریخی دستور جمع آوری خودروهای دولتی زانتیا را داد و گفت بجاش پرو ۴۰۵ ٬ RD ٬ پراید یا پیکان سوار شوید. خوب زانتیاها میرن تو گاراژ کلی هزینه میشه خودروهای سفارشی محمود جون خریداری بشه مردم هم میگن دمش گرم راس راسی داره یه کارایی می کنه. همینه دیگه هر بلایی سرمون بیاد حقمونه.
تله موش با طعمه پنیر لیقوان
عجب دنیاییه! (توصیف بسیار زیبای آدولف هیتلر رو بخونید) گزارش بازتاب با عنوان تله پیچیده CIA برای ایران رو بخونید. هیچ اسم و نشانی از این کتاب که در خبر دکر شده نیست. من که باور نمی کنم سازمانی که بودجش ۳ برابر کل بودجه ایرانه اینطور ناشی گری کنه٬ اصلا گیریم که درست٬ اون عامل واسطه چقدر پول ممکنه گرفته باشه تا سازمان مطبوعش رو بفروشه؟ هر جور فکر کنید جور در نمیاد.
دوغ بخور راحت بخواب
بدستور وزارت بهداشت در ادارات دولتی مصرف نوشابه های الکلی و غیر الکلی ممنوع شد. بجاش کارمندان دوع بخورن که راحتتر بخوابن.
امید بیگ | پنجشنبه 15 دی1384 | 2:11 | عمومی
امروز (۵ دی) بنا بر روایتی (روایت دیگر ۱۵ اردیبهشت) سالروز درگذشت آشو زرتشت بود. هر آنچه فکر کردم نتوانستم مجسم کنم که این بزرگ مرد چگونه آدمی بوده. شاید دلیلش این باشد که او را درست نشناخته ام٬ ولی می دانم که چه رنجها کشیده و چه پاک بوده و چه زیبا سروده
بهترین گفته ها را با گوش بشنوید
و با اندیشه روشن بنگرید
سپس هر مرد و زن از شما٬ از این دو راه نیکی و بدی
یکی را برای خود برگزینید
پیش از آن که روز بزرگ گزینش راه زندگانی فرا رسد
این آیین ما را دریابید و نیک بفهمید (گاتها بند ۲ از سرود ۲)
بدون شک او مهترین فرد در عدالت گستری٬ آزادی خواهی و یکتا پرستی در روزگاران کهن بوده و بخش زیادی از فرهنگ پربار ایران زمین از او و دین پاکش است.
یاد و پیام پاکش را در دلهای خود گرامی می داریم.
امید بیگ | سه شنبه 6 دی1384 | 1:12 | عمومی
شاید یکی از تاثیر گذار ترین گروهای Rock دهه هشتاد و نود Scorpions باشد یعنی در زمان نوجوانی و کودکی ما که موسیقی درست حسابی در ایران نبود که گوش کنیم ولی با این وجود یکی دو کاست به دستم رسید که کلی باش حال کردم.
اگر آخرین آلبوم این گروه (Unbreakable) را گوش کرده باشید حتما به آهنگ Maybe I Maybe You توجه خاصی داشته اید این آهنگ ساخته انوشیروان روحانی است و تمهای ایرانی در آن کاملا مشهود است. شنیدن این آلبوم و بویژه آهنگ Maybe I Maybe You را شدیدا توصیه می کنم.
مطلبی در مورد آهنگساز و دریافت آلبوم
اشعار آلبوم
Enjoy
امید بیگ | جمعه 2 دی1384 | 13:35 | عمومی
قبل از اینکه از ایران خارج بشم برای ادامه تحصیل البته باید بگم قطع و وصل تحصیل فکر میکردم که کار خیلی سختی باید باشه برای بچه های ایرانی چون که خیلی ها رو دیده بودم و شنیده بودم که شکست خوردند تو این راه. الان که ۸ ماه از تجربه جدید میگذره و با توجه به عملکرد خودم و مشاهده بچه های دیگه به نتایج جالبی رسیدم. اولین مشکلی که نود درصد ما بچه های ایرانی برای تحصیل در خارج از کشور داریم٬ مشکل زبان هستش. تو دانشگاه ما بیشتر ایرانیها محصل مقطع زبان هستند و این همش بخاطر عملکرد اشتباه نظام اموزشی ما در ایران هستش چون اهمیت زیادی بهش نمیدهند پس ارزش فراگیری پیدا نمیکنه. من اینجا با بچه های کشور های دیگه که صحبت میکردم همشون میگفتند که زبان از دبستان و کودکی باهاشون کار میشه. با یه دوست نیجریه ای صحبت میکردم در مورد مقاطع تحصیلی تو ایران٬ از من پرسید که بچه ها از چه سنی به مدرسه میرند٬ منم گفتم ۶ سالگی٬ کم مونده بود که تو روز روشن جلوی چشمهای خودم شاخ در بیاره. من فکر کردم که شاید سن کمیه که تعجب کرده در صورتی که گفت تو نیجریه بچه ها از ۴ سالگی میرند مدرسه و از همون موقع باهاشون زبان انگلیسی کار میکنند. اما از طرف دیگه ما بچه های ایرانی تو علوم پایه حرف اول رو میزنیم تو دانشگاه و ۹۰ درصدمون امتحانات تعیین سطح رو پاس میکنیم. مشکل زبان برای بعضی بچه های ایرانی به یک مشکل بزرگ دراومده که حتی عده ای بی خیال تحصیل در خارج شدند. امیدوارم هر چه زودتر یه فکری در مورد زبان خارجه و تدریس اون در مقاطع تحصیلی پایین تر و بصورت جدی بشه. که طبق معمول نخواهد شد...(مسایل بزرگتر از این حل نشده که حادتر هم شده)
رضا بیگ | دوشنبه 21 آذر1384 | 18:51 | عمومی
خوب اگه خدا بخواد مثل اینکه وزیرمون نفت داره نه ببخشید نفتمون
وزیر داره...و از قرار شارون از این جریان خیلی ناراحته و میخواد به ایران
حمله کنه و رفته در حالت اماده باش بنده خدا نفت رو با بمب اتم نه ببخشید نیروی هسته ای اشتباه گرفته...بمون در اماده باش حالشو ببر سرتم گرم میشه کچل...اصلا اینا همش تقصیر پرزیدنت عزیزمون که طبق معمول رفته تو هاله و در افشانی کرده و کلی تعریف اسراییل رو کرده و طبق معمول گفته اسراییل جاش رو زمین نیست و باید بره تو اسمونا و طبق گفته خودش یه جای خوب واسشون تو اروپا پیدا کرده ولی هنوز اعلام نکرده که کجاست...و طبق اخرین اخبار٬ غنی سازیه
مصنوعی با موفقیت انجام شده و مادر و نوزاد هر دو حالشون خوبه...و مثل اینکه چندتا از بر و بچه های فوتبالیست توپشون افتاده بوده تو خونه ی یه خانم بیوه ی نه چندان محترم که رفتن پسش بگیرن
ردپاشون اونجا مونده و باعث دردسر شده...چه خبره...
رضا بیگ | دوشنبه 21 آذر1384 | 5:1 | عمومی
مکزیک
ایران
انگولا
پرتغال
چهره ی سر مربی هنگام قرعه کشی خندان بود...امیدوارم چند ماه دیگه هم همینطور باشه....
رضا بیگ | شنبه 19 آذر1384 | 14:41 | عمومی
منوچهر نوذری بعد از یک ماه که در بیمارستان مدرس برای بیماری کلیوی بستری بود دیروز درگذشت٬ خدایش بیامزد.
او اولین فرد در ایران بود که رفت جلوی دوربین تلوزیون و گفت "مردم این چیزی عکس منو توش می بینید اسمش تلوزیونه" از سال ۳۵ توی رادیو فعالیت داشت٬ در سن هفده سالگی وارد عرصه دوبله شده و از پیشکسوتان این عرصه بود٬ او فعالیت سینماییش را در سال ۳۸ شروع و نویسندگی٬ کارگردانی و بازیگری کرد.
از کارنامه درخشانش که بگذریم مردی بزرگوار٬ روشن٬ باسواد و بسیار محترم بود اما در هیچ برنامه ای از او تجلیل نشد و به قول خودش برای بزرگ داشت چهره های ماندگار بعنوان تماشاچی هم دعوتش نکردند. چرا؟ دلیلش واضحه چون برعکس خیلیهای دیگه خودش رو آلت دست حکومت نکرد.
امید بیگ | جمعه 18 آذر1384 | 3:33 | عمومی
خوب منم اومدم (گودزیلا وارد میشود) .در مورد بلاگ حرف نگفته ای نمونده همه رو امید تمام و کمال توضیح داده و من فقط باید بگم که این بلاگ یک بلاگ سیاسی٬ اجتماعی٬ فرهنگی٬ علمی٬ تاریخی و غیره نیست من فقط میدونم همینه که هست و از واقعیات دنیای خودمون صحبت میکنیم.
تا بعد...
رضا بیگ | چهارشنبه 16 آذر1384 | 1:6 | عمومی
چند روز پیش با زضا تصمیم به راه اندازی وبلاگی مشترک گرفتیم که به مرحله عمل در اومد. توضیحات مختصری در بخش درباره وبلاگ نوشته شده که امیدوارم کافی باشه. اما یه چیزایی هم به نظرم میرسه که گفتنش خالی از لطف نیست:
-
ممکنه که در اینجا مباحثی مطرح بشه که خوشایند بعضیها نیست که این یه چیز کاملا عادیه. در جایی که هر کسی آزادانه نظر خودشو ابراز میکنه جای هیچ دلخوری نباید باشه و هر کسی با منطق و تفکر خودش در مورد مطالب قضاوت می کنه و نظرش رو میگه (به این میگن آزادی بیان).
-
در مورد زمان پست ها هم سعی میشه که در هر روز آپدیت داشته باشیم ولی هیچ تضمینی وجود نداره.
-
وبلاگ هیچگونه بحث تخصصی رو دنبال نمی کنه. و در موضوعات ذکر شده با توجه به صلاح دید نگارندگان و مباحث روز آپدیت میشه.
برای پست اول فکر کنم کافی باشه. فعلا...
امید بیگ | سه شنبه 15 آذر1384 | 0:15 | عمومی