راستش رو بخوای هم منتظرش بودم هم ازش میترسیدم ولی امشب فقط منتظرشم فردا ساعت 10 میدون انقلاب اصفهان رو همینطور مجسم میکنم یه بار سبز و مسالمت آمیز یه بار سبز و گاز اشک آور و یه بار سبز و "سرخ" {زبونم رو گاز بگیر}
و بالاخره فردا 13 آبان
حال چشام خیلی بده
- هر کی: که چی بشه؟
- که بدجوری دلم پره باید با یکی درد دل کنم کی بهتر از یه صفحه وب که هر چی میخوای تو گوشش میخونی و صداش هم در نمیاد فقط ممکنه "فیلتر" بشه
- چی شد که این تصمیم رو گرفتی؟
- راستش رو بخوای داشتم اخبار می خوندم که گذرم افتاد دم حجره سید ممد آقا و توی گالری، عکسهای سفر ایشان به اصفهان را ملاحظه کردم (ملاحظه کنید)و وای که اگه بدونی چه حالی شدم. تمومه اون شور و شوق قبل انتخابات و شبهای تبلیغات و ستاد و ... خلاصه بدجوری رفتم تو اون حال و هوا یه دفه مثل این که اینکه از خواب بپرم به زمان حال برگشتم و دیدم "حال چشام خیلی بده" این شد که تصمیم گرفتم بنویسم.
- قانع شدم میتونی بنویسی فقط یه چیزی بنویس که به قول ابراهیم نبوی سبز راه راه نشی و کارت به انفرادی و بازجو و دادگاه و رسانه دولتی و اعتراف و ... اینا نکشه.
- حالا بکشه چی میشه از همین الان اعتراف میکنم که بدجوری خس و خاشاک شدم بلکی بیان خاموشمون کنن.
یادش بخیر عجب روزایی بود شور و "امید" رو توی چشمای همه میشد دید حتی اجمدی نژادی ها اما حالا همه "یه حالتی تو چشماشونه که .... " خلاصه حال چشمامون خیلی خرابه. به قول ابراهیم رها اینم از دستاوردهای دولت بعد از نهمه
قالب بلاگ با فایرفاکس مشکل داشت که رفع شد اگه مشکلی دید لطفا گزارش کنید.
والا، به خدا قسم، این انقلاب ...
امتحانات امونت رو بریده تازه عدل زد و مریض شدی بگو خدایا هم اکنون ما رو بکش.
به یادتون هستم.
ولم کن بابا تو یکی
کلی چرت و پرت و فحش و ناسزا و مطالب رکیک دیگه به این دنیا و اون دنیا و اون یکی وسطیش نوشته بودم که بلاگفا آشغال ... ..... همه شو پروند. من نمی دونم چرا اینجا وبلاگ می نویسم. فقط بدونید که حالم خرابه و اعصاب مصاب تعطیل.
اما عشق را به بند نکشانید.
بگذارید میان با هم بودنتان فاصله ای باشد
کنار هم بایستید٬ اما نه چسبیده به هم!
جبران خلیل جبران
سلام به همگی.. مقداری مشغولیات باعث شده که اپ کردنمون دیر بشه. می اییم !
یک معترف یا همچین چیزی...
۱- ۲۲ سالمه. ۲ سال هست که از ایران خارج شدم و هنوز هم مراجعت نداشتم
و معلوم نیست کی داشته باشم یا اصلا مراجعتی در کار باشه.
۲- دو ترم مونده به فارغ التحصیل شدن در رشته مهندسی صنایع٬ مدرک رو بی خیال شدم و از ایران خارج شدم.
۳- تمام دوستان من از نظر سنی از خودم بزرگتر هستند.
۴- علاقه زیادی به رانندگی و عکاسی دارم. البته با دوربین رادار پلیس.
۵- بنده رکورد داره حمل اپانتیس عفونی به مدت دو سال هستم. البته این توفیق اجباری بود و مدیون پزشکان محترم هستم که تشخیص نمیدادند.
۶- یادم نمیره روزی رو که با مامانم رفتیم مدرسه داداش کوچیکم. چون داداشم اون موقع که ۷ سالش بود رو ناظم مدرسه کمربند کشیده بود جلو کل مدرسه.یادم نمیره چه بقضی کرده بود اقای ناظم.
۷- یکی از دوستانم توی دانشگاه با بقیه دوستان شرط بندی کرده بود که در طول یک ترم که ۴ ماه باشه هر جور که شده یعنی به هر طریقی که شده منو عصبانی کنه. اما متاسفانه شرط رو باخت. ![]()
۸- ترم های اول که تازه وارد بودم اینجا٬ توی خوابگاه بودم. خوابگاه یک اشپزخونه داشت که با بچه ها روز ها غذا درست میکردیم. یک روز به کل حواسمون پرت شد و غذا سوخت اونم چه سوختنی. کل لابی خوابگاه رو دود برداشت. ایدی کارت همه رو گرفتن غیر از من که روز بعدش به خدمتشون برسند. اما اخرش امدند سراغ خودم چون فیلم ضبط شده رو که چک کرده بودند دیده بودند اخرین نفر که سر غذا بوده و از اشپزخونه میاد بیرون من بدبخت بودم. دیدم هدِ سکیوریتی واسم پیغام گذاشته که من باید برم دفترش. با یک لبخند بی شرمانه وارد شدم. بهم گفت: پسر جان دیگه تکرار نشه.
۹- یادش بخیر اون موقع که ایران بودم با پسر خاله هام تو خیابون بودیم با پای پیاده. توی پیاده رو یک وانتی پارک کرده بود دم در یک خونه. به نظر که اثاث میبردند. یک پیر مردی هم ایستاده بود دم در و اطرافش رو نگاه میکرد. تا ما ۵ تا پسر رو دید گفت :"جوونا یه دستی بزنید این یخچال رو بزاریم تو وانت." تا اینو گفت ما ۵ تا بی اختیار وایسادیم به دست زدن. خیلی جدی ها. بنده خدا پیر مرده خشکش زده بود و ما رو نگاه میکرد. اخرش ترکید از خنده. اما کمکش کردیم هر چی اثاث داشت گزاشتیم تو ماشین.
خوب بسه دیگه همین ها...
حالا باید همش منتظر بشینیم به مناسبت های مختلف همه اعتراف منند. اولیش که بد نبود. منم بقیش رو گذاشتم برای اعتراف بعدی.
بازی " دست خود رو کنی "
این بازی بسیار ناجوانمردانه است و من هم بصورت ناخوانده، غیر رسمی و نصفه نیمه واردش شدم (در وبلاگ ماهور). من فکر می کنم که آدم بعضی مواقع نیاز داره درون خودشو همونطور که هست نشون بده. حالا به همین بهانه یه چندتا از این موارد رو می نویسم که این نیازه برآورده بشه. شخص خاصی رو هم دعوت نمی کنم. هر کی دلش خواست از طرف من دعوت میشه که هر چند تا مورد که دوست داره بنویسه. چون بیشتر دوستان از دسته گلهایی که به آب دادند نوشتند من هم سعی می کنم چند تا بنویسم.
۱- قدم ۱۶۵ سانتی متره
۲- رضا پسر داییمه
۳- از روی کنجکاوی دوست دارم بمیرم.
۴- از ۵ سالگی توی زیر زمین خونمون "سیگار کوپنی" (اون روزا سیگار کوپنی هم بود)می کشیدم (اصطلاح درستش "کاه دود" کنایه از پایین ندادن دود سیگار) در ۱۲ مهر ۷۴ کلاس اول دبیرستان بودم که سیگار کشیدن رو بطور جدی شروع کردم (پایین می دادم) و تا حالا ادامه دادم. نکته دیگه اینکه تا حالا سعی نکردم ترک کنم.
۵- تا قبل از دبیرستان بچه خرخون و بسیار سوسول (از لحاظ درس و مدرسه) بودم.
۶- دوره متوسطه رو ۶ ساله خوندم. کاردانی رو ۸ ترمه
۷- رکورد افتادن درسهای قران و معارف در اختیار بنده هست. در دبیرستان قران ۱ سه مرتبه، قران ۲ چهار مرتبه (در واقع ترم دوازدهم با نمره ۱۰پاس شد)، بینش اسلامی ۱ دو مرتبه. در دانشگاه معارف ۱ سه مرتبه (دفعه چهارم هم نمره ام ۸ بود ولی چون استاده می خواست بره مکه همه هشتها رو ده کرد و رفت.) اخلاق اسلامی دو مرتبه.
۸- اول راهنمایی یه روز وقتی رفتم در خونه دوستم که با هم بریم مدرسه برای اولین بار یه استکان عرق که باباش توش آلبالو و توت سیاه خوابونده بود خوردم و رفتیم مدرسه. (تعجب می کنم که هیچ کس بوش رو نفهمید یا فهمید و به روی خودش نیاورد)
۹- وقتی سرباز بودم توی پادگان آموزشی هیچکس به اندازه من بازداشت نشده بود. با بیش از ۱۰۰ ساعت بازداشت (در ۲ ماه خدمت) رکورد دار پادگان بودم. عمده این بازداشتها بخاطر سیگار بود. بعد از این که به مسول بازرسی گفتم ۱۰ ساله که سیگار میکشم دیگه کاری به کارم نداشتند.
دیگه بسه. تا بیشتر از این آبروی خودم رو نبردم برم.
خدای من
گویند هر آنکس که از والده خود قهر به انجام رساند می رود به زمره شعرا می پیوندد. حال آنکه آیا همه شعرا با والده خود مشکل دارند یا آشتی فرمودند؟ یا آیا پس از آشتی باز هم شعر گفتند یا بوسیده و کنار گذاشتند؟ نمی دانم. نمونه را در زیر بخوانید.
خدای من خداییست برای خود
خدای من انسانها را بنده نمی پندارد
خدای من دوست می دارد بدود در میان ازدهام انسانها
خدای من رفاقتی دیرین با جوانه دارد
خوشحال می شود از بوی سیگار تفکر
می درخشد از راستی مست
می شکفد در زیبایی مهر
خوشنود از دود غلیظ بخشش
خدای من خداییست برای خود ...
The Fight For Freedom
There's a sound heard across the land
It's heard across the sea
You'll only hear it if you listen with your hearts
And one day hope to be free
To hear the sound of freedom many gave their lives
They fought for you and me
Those memories will always live in silence
And now it's our time to be free
Where the eagles fly - I will soon be there
If you want to - come along with me my friend
Say the words and you'll be free
From the mountains to the sea
We'll fight for freedom again
Scream out loud for all the world to hear
From sea to shining sea ??
Let freedom ring and every man be king
To live as one through the years
Now is the time we all must stand together
So raise your hands show them we are strong
Side by side the fight goes on forever
Marching to the battle with this song
Where the eagles fly - I will soon be there
If you want to - come along with me my friend
Say the words and you'll be free
From the mountains to the sea
We'll fight for freedom again
MANOWAR
که چی؟
این منم امید بیگ، از این که چیزی نمی نویسم یا به وبلاگهاتون سر نمیزنم از من برنجید. من در حال حاضر هیچ گرفتاری یا بهانه ای برای این کارم ندارم جز بی حوصلگی. همین حالا که این مطلب رو مینویسم با بی میلی این کار رو انجام میدم. پس از من برنجید. باور کنید با بی علاقگی ایمیلهایم رو چک می کنم و حوصله اخبار خوندن هم ندارم. با وجودی که هیچ مشکل و گرفتاری مادی یا معنوی ندارم کاملا سالم و سرحالم دچار بی حوصلگی هستم و راستش رو بخواهید یه جورایی ازش لذت می برم. اما چیزی که روشن است این حالت مقطعی بوده و ظاهرا رو به افول چون یواش یواش دارم به علاقه مندی های سابق رو می آورم. وقتی آدم شدم به همگی سر میزنم.
از من برنجید.
حوصله ندارم
زنده ام ولی زندگی نمی کنم. فقط نفسی میاد و میره، هیچ کار مثبت و حتی غیر مثبتی انجام نمی دم. وقتم رو به فجیع ترین شکل۱ می کشم. حوصله هیچ چیز رو ندارم حتی بلاگری یا کتاب خوندن. حس می کنم دارم زنگ میزنم یا دچار فرسایش فصلی شدم. اسمش رو گذاشتم "استراحت مطلق" فارق از هر گونه فکر و خیال. گرچه کار سختیه ولی خوب مزیتهایی هم داره. مثلا آزادی کامل یعنی هر کاری عشقم می کشه می کنم و مجبور به انجام هیچ کاری نیستم. بعضی شبها میرم کوه جای همگی خالی خیلی حال میده.
بعد از شش ماه عذاب و اعصاب خردی به این روش زندگی نیاز دارم. خلاصه یه جورایی دارم تلافی می کنم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱- خوابیدن، خوردن، سیگار، سیگار، سیگار، سیگار، سیگار، سیگار،... خوردن، سیگار، سیگار، سیگار، سیگار، سیگار، سیگار،.... از نو
این تلخ کامیهای شیرین
پیاده روی های نیمه شب همیشه براش لذت بخش بود اما امشب ... از آوازهایی که می خوند میشد حال و هواش رو حدس زد. دوست داشت تا صبح توی این خیابونهای خلوت راه بره و آواز بخونه اما چیزی به طرف خونه می کشوندش. یکی دو بار راهش رو کج کرد ولی فایده نداشت، همه راه ها به خونه ختم میشد. وقتی کلید رو توی قفل در انداخت لحظه ای مکث کرد بعد با خودش گفت میشه باز هم بیاد بیرون و قدم بزنه و این دفعه با حال و هوایی دیگه. آره فکر خوبی بود ...
وقتی بعد از طی کردن پله ها وارد آپارتمان شد یک راست رفت سر یخچال قوطی ویسکی رو از جا یخی برداشت و یک لیمو و نمکدون، رفت پای کامپیوتر، CoolDisk رو از جیبش در اورد و Plug کرد. تلفن رو برداشت و شماره مهدی، دوستش رو گرفت. می دونست که بیداره. نصفه شب رفته بودند هتل نارجستان شام بخورند. همینطور که صحبت می کرد در قوطی رو باز کرد و یه لیوان پر کرد. لیمو هم با دقت از وسط نصف کرد، کمی نمک زد و به سلامتی ....
تلخی الکل کمی ناراحت کننده بود و ناگهان ترشی لیمو... جای مهدی و داوود رو خالی کرد و خدا حافظی. دوباره تلخی الکل و ترشی لیمو که با نمک معجزه می کرد. از توی CoolDisk چند تا فایل Open کرد، نوای دلنشین گیتار و صدایی از حنجره ای گرفته که مال خواننده گروه Gipsy King بود لذت خاصی می بخشید. نگاهی تردید آمیز به قوطی و لیوان کرد، آره ... امشب فرق داشت، یه نصفه لیوان دیگه، باز تلخی الکل و ترشی لیمو با نمک...تق فندک و صدای روشن شدن سیگار ... تلخی خفیف دود سیگار. خودش رو سپرد به نوای گیتار و دراز کشید، صورتش کرخ شده بود، چشمها رو بست و غرق موسیقی شد. لعنتی... سیگار تموم شده بود و خاکسترش ریخته بود روی لباسش. دوباره نشست و باقی مونده قوطی رو خالی کرد توی لیوان. سرش گیج میرفت با این حال افسوس می خورد که چرا قوطی تموم شده بود. وقتی ترشی لیمو، تلخی این پیک آخر رو شست یاد اون خاطرات تلخ پادگان افتاد، توی بازداشتگاه به خودش قول داده بود دیگه زیاد مشروب نخوره اما بی خیالی ناشی از الکل ذهنش رو منحرف کرد... یاد امین افتاد، کاش نصفه شب نبود و می تونست تلفنی باش حرف بزنه. امین یچه ای با روحیه ای باور نکردنی بود که هر موقع باش حرف می زد لایه ای از امید روی ذهنش کشیده میشد و روحیه می گرفت. خودش هم می دونست فایده نداره، این تو بمیری ها از اونها نبود. چه میشد کرد باید ساخت. سیگار بود که توی زیر سیگاری خاموش میشد و عرق سردی که روی پیشانیش می نشست.
این بار به مسافتی طولانی نیاز داشت که قدم بزنه. پیاده روی فرصت خوبی بود برای تسویه حسابهای شخصی. نگاهی به ساعت انداخت ۳:۵۵ . پاکت سیگار و فندکش رو توی جیبش گذاشت و رفت ...
از عشق تو ليلي...........رفتم زير تريلي
شاید این مشکل به خاطر بروز رسانی سایت باشد،لطفا درخواست خود را دقایقی دیگر تکرار کنید و اگر همچنان مشکل ادامه داشت آنرا به ما اطلاع بدهید.
ای کوفت...ای درد...
ای بابا گِل بگیرند اینجا رو. این چه وعضشه. من اعصاب ندارم این بلاگفا هم حالا هی رو اعصاب من ویبره میره.
امید جون خوشحالم برگشتی. سخت نگیر ...درست میشه...یه مدت بی خیالی طی کن دیگه برات عادی میشه اینو بخون ببین ناپلئون هیل چی میگه در مورد استقامت:
انچه ما نمیبینیم٫انچه بیشتر ما حتی احتمال وجودش را حدس نمیزنیم٫نیروی ارام ولی مقاومت ناپذیری است که به کمک اشخاصی میشتابد که در برابر ناملایمات به مبارزه ادامه میدهند.
سی دی کذایی
چند روز پیش رفته بودم دانشگاه تا نامه اعمالم رو بگیرم ( نامه اعمالم رو گذاشتند کف دست راستم). موقع برگشتن تو پارکینگ با دوستم صحبت میکردم:
من: تو ماشینت سی دی چیزی داری؟
دوستم: اره. چی میخوای. هر چیزی که بخوای دارم.
- ببین یه سی دی ایرانی بده. از این ابگوشتیا...از اینا که دامبول دیمبول میکنند.. شاد باشه
- گرفتم....بیا اینو بگیر گوش بده...حالشو ببر... خوشت اومد از روش بزن
- دست درد نکنه..
خداحافظی کردیم. سوار ماشین شدم و سی دی رو گذاشتم تو player تراک یک شروع شد:
میخوام بگم دوست دارم نگو نه نمیشه
میخوام بگم عاشقتم نگو نه نمیشه
چقدر شاد بود ولی چقدر شعرش مذخرف بود...البته همشون همینند..
سی دی رفت روی تراک دو. منتظر بودم که یه چیزی شبیه : دیگ دیشیم دیگ دیشیم د د د بشنوم اما با یه موزیک لایت شروع شد و بعدشم خواننده میخوند که :
تو ایینه خودت رو ببین که چه زود زود
توی جوونی غصه اومده سراغت پیرت کنه
نذار که تو اوج جوونی غبار غم
بشینه رو دلت پیر و زمین گیرت کنه
ادامه
برو بریم
جای همه دوستان خالی (بخصوص آقا رضای گل) چهارشنبه دو هفته پیش بطور ناگهانی تصمیم گرفتیم بریم اصفهان که خود داستانی بود. با شور و شوق زیادی رفتیم و یک هفته اصفهان بودیم خیلی خوش گذشت اصلا نفهمیدم یک هفته چطور تمام شد، ولی صبح شنبه که رسیدم تبریز کوهی از غم بر دلم نشست و تا شب حالم گرفته و اعصابم خرد بود. نمی دونم چه مرگم شده بود، دلشوره و ترس از یه چیزی که خودم هم نمی دونستم چیه امونم رو بریده بود. دلم می خواست برم یه گوشه زار زار گریه کنم اما از آخرین باری که گریه کرده بودم انقدر گذشته بود که یادم رفته چطور گریه می کردم. وقتی فهمیدم دایی حسن و دایی امیر با آقا امین اومدن تبریز گل از گلم شکفت. دیشب رو با هم بودیم خیلی خیلی خوش گذشت (آقا رضا جات خالی) انقدر خندیدیم که تمام ماهیچه های شکم و صورتم درد گرفت. امروز هم رفتیم کندوان خیلی خوش گذشت. وقتی توی فرودگاه از هم خداخافظی کردیم دوباره شروع شد. می خواستم برم ازشون خواهش کنم چند روز دیگه هم بمونند یا من هم با خودشون ببرند اما ... سعی کردم ناراحتیم رو پنهان کنم.
انتقالی به هر قیمت خریداریم
من یکی که اینجا موندگار نیستم. می خوام برم یه سری مدارک پزشکی و روان پزشکی جور کنم و باش انتقالی بگیرم. اگه تا حالا دیونه نشده باشم با موندن توی این شهر حتما میشم. فوق فوقش انصراف میدم مگه یه کارشناسی چقدر ازرش داره که آدم این همه بابتش عذاب بکشه؟ پس فردا اگه معتاد شدم کی جواب میده؟
داستان اصفهان رفتن
چهارشنبه ۳۱ خرداد غذا خوری دانشگاه (معروف به بازداشتگاه) ساعت دوازده و نیم :
پژمان : اصفهان نمیری؟
من : نه. فکر نکم.
- پسر چه حالی میده بری لب زاینده رود قدم بزنی و سیگار بکشی.
- آره، بخصوص شب باشه، خیلی حال میده. نگو بابا من ...خلم یهو میزنه به سرم بلند میشم میرم.
- کلاس ها چی؟
- ... لقش. این دخترهای کلاس فقط بدرد جزوه گرفتن می خورن. باید از جزوه هاشون استفاده کرد.
- راست میگی. چیزه.... پایه ای بریم؟
- پایه ام ولی شنبه امتحان ورزش رو چیکار کنیم. گرچه من که نمی تونم بدوم باید یه جوری بپیچونمش. مثلا می گم من زانوهام مشکل داره.
- یه دقیقه صبر کن برم آمارش رو بگیرم.
- برو. منم میرم بیرون یه سیگار بکشم.
[ چند دقیقه بعد پژمان می آید ]
- آقا حله. میگه اگه نرید امتحان فوقش چند نمره از امتحان عملی تون کم می کنه.
- خوبه. دیفرانسیل رو چیکار کنیم؟
- اونو میشه از جزوه خوند. کاری نداره که.
[ به همین ترتیب همه درسها رو قرار شد از جزوه بخونیم ]
پژمان [در حالی که چشمهاش برق میزد] : پس بریم ؟
من [در حالی که پکی به سیگار میزدم نگاه متفکرانه ای به پژمان کردم] : برو بریم. فقط من باید برم بانک پول بگیرم.
- من هم همینطور. پس پا شو بریم.
چند ساعت بعد توی اتوبوس بودیم و صبح کنار زاینده رود قدم می زدم و سیگار می کشیدم. به همین راحتی.
تلقینات اربعه
-
تبریز بهترین شهر دنیاست
-
دانشگاه ما بهترین دانشگاه دنیاست
-
به من خیلی خوش میگذره
-
اصلا دلم نمی خواد به اصفهان برگردم
به نظر شما این تلقینات رو دو هفته، شبی ۲۰۰ بار ذکر کنم حالم خوب میشه؟
به سلامتی امین هم معاف شد. خیلی خوشحال شدم. بیچاره جاش خیلی بد بود. حالا هم داره واسه کنکور می خونه. براش آرزوی موفقیت می کنم.
کلنجار یک مالیخولیایی
این درست نیست. نمی شود که زندگی به یکباره تا به این اندازه گند و نکبتبار بشود. اشتباهی بزرگ رخ داده٬ بله باید دید زندگی من با چه کسی عوض شده؟ شاید نه٬ این همان زندگی من است و من عوض شده ام! نه نمی توانسته هیچکدام اتفاق افتاده باشد. پس چگونه بدین شکل متحول شده ام؟ این افکار بی بنیان از کجا سرچشمه می گیرند؟ مگر این من نبودم که تصمیم گرفتم به اینجا بیایم؟ مشکل همین جاست٬ پس من کم طاقت شده ام و شاید کم حوصله. نه به هیچ وجه٬ تا جایی که بخاطر دارم مانند فلز بوده ام٬ هنوز هم هستم٬ ولی فلز هم نقطه ذوب دارد. آیا درست است؟ گرمای زندگی من به نقطه ذوبم رسیده؟ نمی دانم شاید٬ دیگر هیچ نمی دانم. مرا بحال خودم واگذارید. این افکار محمل چرا دست از سرم بر نمی دارند؟ چرا نمی گذارند مثل همه زندگی کنم؟ به هدفم بیاندیشم و در مسیرش گام بردارم؟ مغزم٬ مغزم تحمل این همه چرندیات را ندارد. باید می دانستم یا حداقل پیش بینی می کردم که ممکن است به این دالان بی سر و ته وارد شوم که راه باز گشتی در آن نیست و پیش روی جز تاریکی و اشکال و اجسام وهم گونه که فقط در تاریکی و سیاهی به نظر می آیند چیز دیگری نیست و دل را به یک انگاره خوش کردن که در پایان این دالان روشنایی و سپیدی هست و هیچ تضمینی نیست باشد و چه بسا تا ابد گرفتار این کابوس باشی و بپوسی و آخر هیچ.
همین که دارم اینها - این افکار مخرب - را می نویسم خود نشانه ضعف من است. اما دیگر دیر شده٬ خیلی دیر. سابق در بدو شکل گرفتنشان سرکوبشان می کردم اما حالا ... حالا که به غده ای به اندازه مغزم تبدیل شده چه؟ به خواب پناه می برم تا مگر این غده چند ساعتی ذهنم را راحت بگذارد ولی مگر می شود؟ خواب تصنعی! یک لحظه صبر کن، اگر اینرا بعنوان یک واقعیت بپذیری چه؟ یکی از واقعیات زندگی. مساله حل میشود، این زندگی توست و گریزی نیست. نه امکان ندارد، من موجودی نیستم که چنین زندگی کنم، من انسانم و انسان خود زندگی خود را می سازد. این چیزی نیست که من زندگی بخوانم. خفه شو خودت هم نمی دانی از این زندگی چه می خواهی. دست از سرم بردار آری تو راست می گویی فقط راحتم بگذار. چرا راحتم نمی گذارند؟ خواب... باید بخوابم...
ما ز یاران چشم یاری داشتیم
اواخر هفته گذشته از دو روز تعطیلی استفاده کردم و رفتم اصفهان که ای کاش پاهام از چهار ناحیه می شکست و نمی رفتم و باعث دلخوری نمی شدم. از سه شنبه که برگشتم تبریز همینطور فکرم مشغوله و حالم گرفته. حتی با اینکه توجیه منطقی داشتم به فرد دلخور زنگ زدم که یه جوری دلجویی کنم اما مورد کم لطفی شدید واقع شدم که بر افسردگی ام افزوده و حال و حوصله هیچ چیز رو ندارم. خدا پدر سازنده ترامادول رو بیامرزه وگرنه خواب هم نداشتم. آخرش یه جوری باید باش کنار بیام یا حل میشه و دوستی ادامه داره یا ... "خود غلط بود آنچه می پنداشتیم"
عصرانه
شیر
موز
توت فرنگی (بمیرم برات)
سیب
عسل ( با هانی اشتباه نگیرید اون تو مخلوط کن جاش نمیشه)
خرما
گردو ( شیکستم)
پودر نارگیل
شکلات
بستنی وانیلی
۲ عدد بیسکویت کرمدار شکلاتی
البته صفا و صمیمیت و ذوق و صلیقه به مقدار کافی هم جناااااااااب ماااااااا به مخلوط کن مرحمت کردههههههه و اضافه فرمودییییم( سایه همایونی کم نشه). در پایان باید بگم که من رضا فرزند پدرم اهل کاشان نیستم( البته فرزند پدرم هستم) و روزگارم هم اتفاقا شکر خیلیم خوبه٬ در سلامتی کامل جسمی٬ روحی ٬ عقلی و صد البته مزاجی ( گفتم شاید بعضی از دوستان بعد از دیدن محتویات مذکوره در سلامتیه مزاج بنده شک در دل راه دهند.) اضافه کلام فرمودههههههه ام ( سایه جنااااب ما کم نشود)
دوستان اگر من رو ندیدید حلال کنید چون فکر کنم به زودی به جرم غنی سازیه عصرانه پرونده ام به شورای امنیت عصرانه بروم.
... و بار دیگر به دانشگاه شرفیاب شدیم
بالاخره سازمان سنجش در یک اقدام انسان دوستانه اسامی پذیرفته شدگان تکمیل ظرفیت رو اعلام کرد که خوب نام اینجانب هم در بین اسامی بود.
سه شنبه گذشته وقتی دم در دانشگاه از تاکسی پیاده شدم عجولانه به حسین که حال داده بود و همراهم اومده بود گفتم خداییش اینجا هم جا بود ما قبول شدیم؟! سیگار لازم شده بود. همینطور که سیگار می کشیدم اطراف رو نگاه می کردم و ملتی که توی خیابون تردد می کردند رو نظاره می کردم. انگار وارد یه کشور دیگه شده بودیم همه با یه زبون دیگه صحبت می کردند که ما هیچی ازش نمی فهمیدیم. همون مردمی که هر کدوم از ما بی نهایت جوک از خریت شون گفتیم و شنیدیم و خندیدیم در برخورد اول غریب نواز٬ مهربان و خونگرم به نظر می رسیدند. اواسط خیابونی تقریبا قدیمی٬ باریک و نسبتا پر رفت و آمد یک امارت قدیمی و زیبا با دیوارهای خشتی و کهنه واقع شده بود با درب آهنی سفید رنگ که بالای آن تابلوی "مرکز آموزش عالی ...." با زمینه سفید پشت درختهای کنار خیابون پنهان شده بود. سیگار که تموم شد خرامان خرامان وارد شدیم سریع نگاهی به دور و بر انداختم گویا زمان استراحت بین کلاسها بود پنجاه شست نفر روبروی ساختمان امارت ایستاده بودند که شاید بخاطر موهای بلند حسین بیشترشون نگاهها رو به طرف ما چرخوندند بعضی سرد٬ بعضی خشن٬ کمی گرم و اکثرا کنجکاو. پاسخ همه نگاهها با یک نگاه گذرا داده شد و از پله های سنگی ساختمان بالا رفتیم داخل کوریدور از سمت راست کلاس ۱ ٬ کلاس ۲ ٬ آموزش٬ ریاست تابلو ها رو سریع خوندم و جلو تر از حسین وارد اطاق آموزش با سه میز که به شکل U چیده شده بود شدم و سراغ میز وسطی رفتم که مردی میانسال٬ خوش قیافه٬ خوش تیپ با موهای جو گندمی و ژل زده پاسخ گرمی به سلامم داد که بعدا فهمیدم رییس دانشگاه بود. بعد از خوش آمد گویی و توضیح در مورد ثبت نام و تعداد دانشجویان و غیره چندین فرم دادند که پر کنم در فاصله انجام ثبت نام حسین در محوطه بیرون چرخ می زد٬ سیگار می کشید و دانشگاه و دانشجوها رو برانداز می کرد. وقتی برای گرفتن فتوکپی از مدارک بیرون امدم با اشتیاق خاصی شروع به تعریف کردن از دانشگاه کرد و آرزو می کرد توی همچین دانشگاهی درس بخونه. خودم هم از برخورد پرسنل و دانشجوها خوشم اومده بود و در مجموع راضی بودم.
بی خیال
دوره آموزشی با تمام آن سختی ها، فشارهای روحی و جسمی و با همه آنچه که قبلا گفتم به پایان رسید اما همه آنچه برایم مانده خاطره خوش است و یک دوست خوب که با آن همه سختی و عذاب برابری می کنه. برای بیشتر کسانی که سربازی رفته اند آموزشی شیرین ترین دوران خدمت محسوب میشه اما من هنوز نمی دونم ولی باید اعتراف کنم که این دو ماه از برجسته ترین دوران زندگی ام می باشد. خوش گذرانی در زیر فشارهای جسمی و بخصوص روحی تجربه جالبی بود که شاید هیچ جای دیگه تکرار نمی شه یا مثلا بجای اینکه با بهترین دوستت بشینی چهار کلمه حرف حساب بزنی مجبور باشی چرندیات چند تا ...خل رو تحمل کنی و الکی بخندی. بیشترین چیزی که فکرم رو مشغول کرده همین تضادهاست که در هر لحظه مشهود بود.
چند دلخوشی بود که جزو خوش گذرانی های من بود مثل سیگار اون هم با ترس و لرز که پشت آسایشگاه یا ساختمان کلاسها می کشیدیم یا کتاب (مخصوصا صادق هدایت) که معمولا دو سه ساعت بعد از خاموشی زیر چراغ خواب یا هر جایی که نور بود می خوندم. مرور خاطرات شیرین با امین هم خیلی حال می داد چون همه خاطراتم از بس که مرور نکرده بودم داشت یادم می رفت.
بعد از مراسم پایان دوره دیگه از اون جو خشک نظامی خبری نبود. سیگار را با خیال راحت می کشیدم حتی راحت تر از خونه. نیمی از چهره بچه ها برای پایان دوره از خوشحالی می درخشید و نیمی ناراحت بخاطر تقسیمات. امین هم که اصفهان افتاده بود ناراحت بود، حتی من هم خیلی حالم گرفته شد شاید بخاطر دوری راه بود اما بیشتر واسه این بود که با امین یه جا نیوفتاده بودم ولی باید زد به دنده بی خیالی کاری که در مدت خیلی خوب یاد گرفتم.
در هر صورت صبح روز هفدهم باید خودم رو به ستاد فرماندهی استان کردستان معرفی کنم. امیدوارم که هر جا که باشم فرمانده خوبی داشته باشم چون در این صورت است که میشه حال کرد. اونطور که می گفتند جای خوبیه تا شانس ما چی باشه.
یاْس صبحگاهی
من امروز یه چیزی کشف کردم اسمش و گذاشتم یاْس صبحگاهی. صبح بلند شدم با یه بدن خسته که انگار ۱۰۰ تا فیل از روش رد شدن. هیچ احساس قشنگیم نداشتم. یه جورایی با خودمم قهر بودم اصلا خودم و توی ایینه نگاه نکردم. یه احساس بی میلی شدید نسبت به همه چیز. و بی تفاوت نسبت به زمان٬ اینکه الان ترافیک سنگین میشه و راحت طولانیه. برو بابا صبحانه چیه ماله بچه ننه هاست. چقدر رانندگیم بد شده. به هیچ کس راه نمیدم. از چراغهای قرمز بدم میاد. خیلی عصبیم میکنند. امروز مثل همیشه با لبخند به کسی سلام نکردم. روی صندلی کلاس نمیتونستم صاف بشینم. نسبت به حرف های استاد بی اعتنا. کتابام بسته رو میز. اما نمیدونم چطوری همه چیز یه دفعه عوض شد توری که خودمم نفهمیدم. الان بهتر از دیروز همین ساعت هستم.
ای تو روح هر چی نظام و نظامیه
نیروی افنضاحی جمهوری اسلامی ایران
از : فراگیر امید ... پ خ اسفند ۸۴
به : خوانندگان محترم وبلاگ دو خط
موضوع : اعلام نفرت و انزجار از هر چی نظام و نظامی
سلام علیکم
احتراما به استحضار می رساند اینجانب فراگیر فوق از نظام و نظامی گری نفرت با شدت بالا پیدا کرده و به همگان توصیه می کنم که به خدمت سربازی نروند که بد کوفتی است. و اما اتقاقات جاری شده : در هفته دوم آموزشی ۴۸ ساعت بازداشت به اتهام مصرف مشروبات الکلی که البته اثبات نشد. دوشنبه گذشته ۲۴ ساعت بازداشت به جرم حمل سیگار که با یک تعهد و ۲۴ ساعت بازداشت دیگه در قسمت حل شد. جای دارد تشکر ویژه کنم از جانشین فرمانده گروهان جناب سروان .... که در هر دو پرونده پشتیبان و حامی من بود و اگر ایشان نبود خدا می داند که اکنون کجا بودم. باور کنید هیچ چیز مثل نظام آدم رو آزار نمیده به همه چیز آدم گیر می دهند. آزادی فردی آدم رو رسما نقض می کنند و هیچ چیز نمی تونی بگی خلاصه مطلب که جهنم است.
سال نو رو به همه دوستان عزیز بویژه رضا جان تبریک می گم شاید دیر باشه ولی ما امسال نوروز نداشتیم جای دشمنتون خالی ۲۱ روز ماموریت نوروزی بودیم وقتی هم که برگشتیم گفتند کسر آموزش داریم و مرخصی میان دوره ندادند. امروز تا صبح دوشنبه یعنی مرخصی میان دوره دادند. قابل توجه رضا جان که شهرمان خیلی قشنگ و زیبا شده از پادگان که اومدم بیرون کف کردم دوست داشتم پیاده بیام خونه ولی خیلی خسته بودم عصر حتما تلافی می کنم.
فرسان جان از این که بیاد ما بودی خیلی ممنون سال خوبی رو برات آرزو می کنم. اگه وقتی بود باز هم می نویسم ولی می دونید که وقت کم و اعمال بسیار.
کوه شرق پادگان زیبا و استوار بود
ساعت نزدیک ۱۰ بود و مشمولین پشت در پادگان منتظر بودند. به مهدی و داود که واسه بدرقه اومده بودند گفتم بروند و به کارشان برسند. یه پروژه دیگه گرفته بودند و کارفرما منتظر بود. یکی از بچه های دانشگاه رو دیدم٬ سیگار تعارف کرد٬ با این که خیلی نیاز داشتم نگرفتم٬ بعد هم از هم جدا شدیم. نیم ساعتی گذشت دژبان اومد بیرون تا ملت رو به صف کنه و ببره داخل. موقع داخل شدن دیگه صفی وجود نداشت ملت مثل گوسفند از در وارد شدند و در بلوار جلوی در دوباره به صف شدند. خیلی عجیب بود که هیچ کس رو بازرسی نکردند. یه افسر اومد و گفت امروز پذیرش میشید و مرخصی می گیرید تا شنبه یه سری توضیحات داد در مورد موبایل و سیگار و دیگر چیزهای ممنوع و گفت که برای لباس شخصی احترام قایل هستم و بازرسی نمی کنم ولی از شنبه تا بند پوتینهاتون هم بازرسی میشه. به دژبان دستور داد که ما رو به نمازخونه ببره. توی راه از کنار میدون صبحگاه رد شدیم که چند دسته سرباز داشتند آموزش می دیدند و در همون حال که افسر بالا سرشون بود و داشتند پامرغی میرفتند از ما استقبال کردند :
"برگردید بدبختها اینجا پدرتون رو در میارن"
"به هتل بهشتی خوش اومدید"
"بیچاره نمی دونی کجا اومدی"
"برید حالشو ببرید٬ به اینجا میگن هتل بهشتی٬ بهشته به خدا"
"کسی سیگار نداره؟ یه سیگار بنداز اینجا"
چند تا سرباز دنبال ما راه افتادند و شروع به توضیح دادن کردند که اینجا یه هفته اولش سخته و بعد بخور و بخوابه و گروهان مقداد کونگشادخونه ست و تو گروهان مسلم پدر در میارن. توی نماز خونه دوباره به صف شدیم و دوباره یه افسر اومد و یه سری توضیحات داد و گردان رو مشخص کرد بعدش هم چندتا لیست توی جمعیت پخش کردند تا ملت اسمشون رو بنویسند. حدود ۶۰۰ نفر بودیم و خیلی طول کشید تا همه اسمشون رو بنویسند.
وقتی همه اسمشون رو نوشتند از روی لیست اسمها رو صدا کردند و هر لیست به صف از نمازخونه خارج شد و رفت جلوی دفتر گردان. توی راه٬ سربازهای دوره قبل دوباره شروع به استقبال کردند. همه می گفتند مقداد گویا گروهان خیلی گشادی بود. تک و توک متلک هم می گفتند یکیشون به من گفت پایه هات رو میزنی و میای اینجا. من هم گفتم بیخیال سردار٬ درست میشه. جلوی دفتر گردان جانشین فرمانده ضمن خوش آمدگویی دوباره توضیحاتی داد (این که میگم توضیحات یعنی یادم نیست چی گفت) و بعد یه سرباز شروع به تقسیم ملت برای گروهانها کرد. اول گروهان مسلم. از روی لیست اسمها رو می خوند اولین لیست همون بود که من هم اسمم آخرش بود.رفتیم توی گروهان مسلم همونجا که می گفتند پدر در میارند. یه کم حالم گرفته شد ولی بعدش گفتم من که چند روز بیشتر اینجا نیستم پس بیخیال. رفتیم جلوی ساختمان گروهان٬ ظاهرش که خیلی تمیز بود گویا تازه ساخته بودند. دوباره به صف شدیم و اسمها رو نوشتند. گروهبان اومد و برای خوش آمد گویی ده دوازده تا بشین پاشو داد.
موقع تحویل گرفتن لبلاسها بود٬ کلاه٬ اورکت٬ پیراهن و شلوار(اصطلاحا لباس کار)٬ پوتین٬ کمربند٬ لباس گرم٬ جوراب هفت قلم لباس بود که باید تحویل می گرفتیم. همه ایستاده بودند و داشتند لباسهاشون رو با هم عوض می کردند تا براشون اندازه بشه. همه رو چپوندم تو یه پلاستیک و یه گوشه ایستادم. نیم ساعتی الاف بودیم تا جانشین گروهبان اومد و یه لیست بلند بالا از وسایلی که نیاز داریم و باید بیاریم گفت و ملت نوشتند و من چون خودکارو کاغذ نداشتم حفظ کردم. بعد برگه های مرخصی رو توضیع کردند. ساعت نزدیک چهار بود و حتی ناهار هم به ما نداده بودند. داشتم از گرسنگی میمردم صبحانه هم نخورده بودم. دوباره گروهبان اومد و بشین پاشو شروع شد. موقع نشستن شهید و موقع برپا علی باید با صدای بلند گفته می شد. حدود پنجاه تا بشین پاشو داد. دیگه داشتم غش میکردم. یه چیزایی در مورد پاسخ دادن به افسر گفت که وقتی گفتند خسته نباشید جواب نصر من الله و فتح قریبه و وقتی خواستید پاسخ مثبت بدید باید بگید بله سرکار و برعکس خیر سرکار.با صدای بلند پرسید "مفهومه؟" همه گفتند "بله سرکار" گفت "خسته نباشید" چند نفر گفتند نصر و من ..... گفت نشد و دوباره بشین پاشو شروع شد. چند تا بشین پپاشو اونجور که می خواست رفتیم و فرمان بشین داد. شروع کرد به سخنرانی :
توی گروهان مسلم زیر آب زنی نداریم هر کسی اومد زیر آب بزنه دهنش رو پر خون می کنم. من از چاپلوسی و پاچه خواری بدم میاد٬ وظایفت رو اونجور که ازت میخوان انجام بده٬ مرد باش٬ پیش من جا داری. تنها کسی که ازتون دفاع می کنه و مثل این کوه (اشاره به کوه شرق پادگان) پشتتون ایستاده منم. اینجا یه هفته طول میکشه تا به آمادگی بدنی برسید بهدش راحتید. همه به اینجا میگن "هتل". بعد از ارشد گروهان که خودش سرباز وظیفه بود پرسید مگه نه؟ اون هم تایید کرد.
سربازی که کنار من بیرون صف ایستاده بود مدام حرفهاش رو تایید می کرد و می گفت با این که درجه ش کمه ولی خیلی خرش میره. ما دیدیم به سرهنگ هم احترام نمیزاره ولی حرفش در رو داره.
حرفاش که تموم شد فرمان برپا داد و بعد هم قدم رو. پشت در پادگان چهار پنج تا گروهان به صف بودند تا بعد از بازرسی خارج بشوند. ما هم بعد از ده دوازده تا بشین پاشو نشستیم. حدود نیم ساعت منتظر شدیم تا نوبت ما شد و دژبانها شروع به بازرسی گروهان کردند بعد هم برگه های مرخصی مهر شد و از پادگان اومدیم بیرون. بیرون از پادگان چشمم به همون هم دانشگاهی افتاد رفتم جلو و گفتم سیگار داری؟ گفت آره و به پاکت نیمه پر Magna در آورد. جای اونهمه Wineston Lights که دم در دانشگاه ازم گرفته بود یک نخ از سیگاراش رو بر داشتم. وای که سیگار چه حالی میداد.
شنبه باید برگردم پادگان لباسهام رو هنوز اندازه نکردم اتیکت هم نگرفتم. اصلا حسش نیست.
از خاک بر آمدیم و به خاک می رویم
پروژه ارتباط بی سیم بین دو شعبه از یک قرض الحسنه با موفقیت به انجام رسید. پروژه بسیار کوفتی بود٬ خیلی خسته شدیم ولی به هر حال تمام شد.
فردا ساعت ۸ صبح به خدمت نظام وظیفه اعزام خواهم شد. البته از طریق بعضی منابع خبری و آگاهان همچنین عوامل نفوذی اطلاع حاصل شد که در دانشگاه قبول شدم ولی چون سازمان سنجش هنوز اسامی رو اعلام نکرده باید چند روزی رو مهمون پادگان آموزشی باشم.
در همین جا وصیت می کنم که اگر از دنیا رفتم اسم شهید به من نچسبانید که من مسلمان نیستم همچنین از خانواده آن مرحوم در خواست می کنم برای من عزاداری نکنید که حالم از هر چی عزاست به هم می خورد. از تمامی دوستان که این مدت چرت و پرت های من رو تحمل فرمودند و اظهار لطف کردند تشکر می کنم و تشکر ویژه می کنم از پروانه هیچستان
اگر عمری بود باز هم نوشتار شما رو خواهم خواند و شما هم چرت و پرتهای من رو تحمل خواهید کرد.
معضل بزرگی به نام " کنکور "
امروز با هر مکافاتی بود رفتم سر جلسه. اولش اصلا حالم خوب نبود. سوزش معده حاصل از مشروب خوری دیشب٬ کم خوابی بعلاوه مقدار قابل توجهی سر درد. یه لیوان قهوه بسیار سنگین خیلی کمکم کرد. سوالات عمومی رو خوب زدم واسه تخصصیها حالم بهتر شده بود رفتم یه سیگار کشیدم و برگشتم افتادم وسط ۷۰ تا سوال کوفتی. نزدیک ۵۰ فروندشو منهدم کرده بودم که وقت تمام شد تازه مخم داشت گرم میشد. حیف شد.
عطر الکل فضای راهرو رو پر کرده بود. بغل دستیم همینطور به من نگاه می کرد. اونطور که من مشغول حل کردن و محاسبه و Trace کردن برنامه ها بودم فکر می کرد خیلی خوندم و حتما قبول میشم و حتما تو دلش می گفت "نگاه کن تو رو خدا چه کسایی تو دانشگاه قبول میشن. دهنش بوی گد عرق میده."
مراقبمون یه دختر نه چندان زیبا ولی با نمک بود. اون هم بو برده بود. وقتی از سیگار کشیدن برگشتم دیدم با یکی دیگه که از خودش خوشگل تر بود کنار صندلی بنده اطراق کردن و هر هر می کنن گویا یه چرخی هم تو پاسخنامم زده بودن. من هم اخمهامو کشیدم تو هم و رفتم نشستم. وقتی جلسه تموم شد دفترچه سوال رو که دادم بش گفتم خسته نباشید فرمودند "بهتر شدی؟" سری تکون دادم٬ گفت "موفق باشی" فرمودیم ممنون.
به گمونم رضا جان غربت زده شده. اگه می تونستم حتما یه سر بش میزدم. این سربازی بد جور زده تو حالم. هر چی میگم بابا از سن و سالم خجالت بکشید تو گوششون نمیره.
سفر
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی٬ ما که سوختیم...
کوزه گر یه مدت اصلا آب نخورد
ما بودیم و یه کامپیوتر Pentium III دیزلی که دلمون رو با همون جمله کزایی که میگه "کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره" خوش می کردیم. تا این که مهدی یه جاش بلند شد که دست به یک Upgrade عظیم بزنه٬ که بعد از مسافرت شمال زد (خدایش عوض دهد) چند روز پیش گفت بیا Case و Monitor و Keyboard هم عوض کن. نتیجه این که پنج روز بود که کامپیوتر نداشتم. (ولی دیشب همه رو آورد. باز خدایش عوض دهد) حالا می خوام تلافی این چند روز رو دربیارم.
این شهید که گفتی یعنی چه؟
ما نفهمیدیم شهادت چیست و به چه کسی شهید می گویند؟ از اونجا که دوران دبستان خیلی زرنگ بودم یادمه می گفتن کسی که در راه اسلام بمیره شهید میشه. پرسیدم وقتی مرده دیگه چه فرقی میکنه در راه مدرسه باشه یا اسلام؟ پاسخ دادند: کسی که در راه مدرسه بمیره هم شهید میشه چون بطور غیر مستقیم در راه اسلام بوده. اونجا دیگه من عقلم نرسید بگم پس اینطوری همه شهید میشن و در اسلام مرگ معمولی نداریم و همه اموات (خدا اموات شما رو هم حفظ کنه) شهید محسوب میشن چون همه غیر مستقیم در راه اسلام می میرن. این جناب محمود سوسکه اگه یه پیره زن در شعاع ۳ کیلومتری پایگاه سپاه یا بسیج منطقه ای بخوره زمین و پاش بشکنه نه تنها او را جانباز خطاب می کنه بلکه بعد صد و بیست سال که مرد٬ شهید رو می چسبونه بهش. نتیجه گیری اخلاقی اینکه ایشان دچار عارضه کمتر شهید بینی بوده و که بیماری بسیار خطرناکی می باشد.
دو پروژه عظیم در دست اقدام
اولیش وب سایت یک شرکت بی در و پیکره که خودشون هم نمی دونن از کجا باید شروع کرد. من که همیشه از سینه شروع می کنم حالا تا ببینیم خودشون چی دوست دارن. دومیش هم یک برنامه حسابداری تحت شبکه هست که یه جورایی خاص می باشد. امیدوارم زیاد طول نکشه همیشه از پروژه های سنگین بدلیل طولانی شدن بدم میاد. اول باید تجزیه تحلیل بشه که از فردا شروع می کنم. چند تا Component هم لازم دارم که 280 هزار تا آب می خوره٬ رایگان و Crack و این حرفا هم تو کارش نیست.
بدهکاری یا بزهکاری
اگر فرض کنیم که نیمی از عمرم را خواب بودم نیم دیگر را قطعا بدهکار بودم. شدیدا بدهی بالا آوردم همین روزا پرسنل نه چندان شریف نیروی انتظامی دعوتنامه اقامت در هتل دستگرد را برایم ارسال می کنند. باید تا اول اسفند شدیدا بچسبم به کار یا بجای صرف انرژی زیاد برای برنامه نویسی یک نقشه سرقت تمیز طراحی کنم که از Mode بدهکار به Mode بزهکار ارتقاء یابم.
خدایا چنان کن که پایان کار
من خوشنود باشم و سخت پولدار
عکسهای هنری گرفته شده توسط اینجانب در سفر به شمال
طلوع 180 Km/H سرعت تونل دره مه آلود ساحل آفتابی ساحل و آسمان آبی هتل نارجستان 1 هتل نارنجستان 2 ببری رو سنگ فرش هتل
باید رفتء آری
من که نمی تونم راجع به مسائلی که تو مملکت پیش میاد بی خیال باشم البته قبلا بودم ولی دیگه نمی تونم چون به هر حال توی این جامعه دارم زندگی می کنم و بعنوان بخشی از اون دارای حقوقی هستم و اهل لوطی گری در این مورد هم نیستم. ولی این هم نمیشه که چشمم که به روزنامه میوفته از اون تیتر اول تا آخر روزنامه تو دلم فحش بدم و اعصابم رو خرد کنم که چرا اون این رو گفته و اون یکی اینکار رو کرده. مدتها بود سعی داشتم راهکاری پیدا کنم که یه جورایی اعتدال رو حفظ کنم که نشد و فقط یه شعر رو تو ذهنم مرور می کنم :
چو ایران نباشد به تخمم که نیست
روم جای دگر زمین قحط نیست
همه تن به تن کون به دشمن دهیم
از آن به که خود را به کشتن دهیم
خواهش می کنم دم از وطن پرستی و ناسیونالیسم و این حرفا نزنید. کلفت ترین وطن پرستها هم اول به زندگی خودشون می رسن بعد به وطن مگر اینکه زندگیی نداشته باشن. من هم دارم متحول میشم٬ همه میشن. باور کنید هنوز ایرانیم و افتخار می کنم ولی دیگر زندگی سخت شده در این خرابه های تمدن با شکوه ایران. آنچه که دیگر نمی بینم شکوه و راستی و درستی است. هر آنچه از دستم بر بیاد می کنم ولی دوست دارم این ۲۰ سال باقی مونده رو با خیال راحت به درس خوندن و پژوهش و تحقیق بگذرانم. دوست دارم " آزاد " باشم. دوست دارم " آزاد " باشم.
اعتراف
- سلام پسرم. منتظرم٬ بگو.
- راستش (!!؟)
- خداوند به افکار تو آگاهه فرزندم. چیزی رو پنهان نکن.
- من راستش تا حالا اعتراف نکردم. نمی دونم باید چی بگم.
- احساس گناه می کنی؟
- گناه؟ نمی دونم٬ شاید.
- از چی پسرم؟ می تونی بگی. گوش می کنم.
- پدر من کوتاهی کردم. نباید اجازه می دادم اونها دارو ندارم رو ازم بگیرن. گر چه قدرتی نداشتم ولی باید جلوشون می ایستادم.
- اشرار مورد غضب خداوند هستند و تاوان کارهاشون رو خواهند داد.
- برای من فرقی نمی کنه. چیزی که از دست دادم بر نمی گرده. حداقلش خیلی دیر.
- از خداوند بخاطر خطاهایی که کردی طلب بخشش کن. پسرم
- بله پدر "خداوندا بخاطر خطاهایی که کردم ... "
- بنام پدر٬ پسر و روج القدس. خداوند تو را از شر دشمنان و بدخواهان حفظ کند. آمین.
- آمین.

