الان که دارم همین جفنگیات رو مینویسم ( من واقعا عذر میخوام که الان داری اینارو میخونی٬ حالا من نوشتم تو دیگه چرا؟) کلی کار دارم. درس و پروژه و کار و مهمون و شمع و گل و پروانه همه جمعند چون معمولا قرعه به نام من دیوانه میزنند.
حالا حداقل تا اینجا که اومدید این رو بخونید که دست خالی نرید:
در یکی از روزهای اردیبهشت شادی و غم در کنار دریاچه ای هم دیگر را دیدند.به هم سلام دادند و در کنار ابهای ارام نشستندو گفتگو کردند.شادی از زیبیی های روی زمین سخن گفت٬ از شگفتی های هر روزه ی زندگی در دل جنگل . در میان تپه ها . از اوازی که سپیده دمان و شامگاهان شنیده میشود.
انگاه غم سخن گفت و با هر انچه شادی گفته بود موافقت گرد٬ زیرا غم٬ جادوی ان لحظه و زیباییش را میفهمید. غم هنگامی که از زیبایی ماه اردیبهشت در مرغزار و در میان تپه ها سخن میگفت٬ بیانی شیوا داشت.
شادی و غم زمانی دراز سخن گفتند٬ و درباره هر انچه که میدانستند تفاهم داشتند.
دو شکارچی از ان سوی دریاچه میگذشتند. هنگامی که به این سوی اب نگاه کردند٬ یکی از انان گفت:"نمیدانم ان دو نفر کیستند؟" دیگری پاسخ داد:"گفتی دو نفر؟ اما من فقط یک نفر میبینم."
شکارچی اول گفت: " اما دو نفر انجا هستند." شکارچی دوم گفت: " من در انجا فقط یک نفر را میبینم٬ تصویری که در دریاچه افتاده نیز تصویر یک نفر است."
شکارچی اول گفت: " نه. دو نفرند. تصویری که در اب راکد افتاده است از ان دو نفر است."
اما مرد دوم تکرار کرد: " من تنها یک نفر میبینم." و دیگری باز گفت : " اما من به وضوح دو نفر را میبینم."
تا به امروز هنوز یکی از شکارچی ها میگوید که دیگری لوچ است و دو تا میبیند٬ در حالی که ان دیگری میگوید:" دوست من کمی کور است."
"جبران خلیل جبران"
حالا شما لوچ هستید یا کور؟ ![]()
تا بعد ![]()

