تبليغاتX
|| دوخط ||

کور و لوچ

ای بابا نیم ساعت نشستم دارم فکر میکنم چی بنویسم. نه یعنی اینکه از کجاش بنویسم یا چطوری بنویسم. خودمونیم عجب چیز کوفتیه این بلاگ نویسی. اول به عنوان یک تفریح شروع میشه ام کمکم میشه تکلیف و از اون جایی که همه ی دوستنا مبدونند و اشراف  دارند هیچ چیز زجر اورتر از تکلیف نیست ( مخصوصا پیک بهاریه حل نشده ی شب سیزده).

الان که دارم همین جفنگیات رو مینویسم ( من واقعا عذر میخوام که الان داری اینارو میخونی٬ حالا من نوشتم تو دیگه چرا؟) کلی کار دارم. درس و پروژه و کار و مهمون و شمع و گل و پروانه همه جمعند چون معمولا قرعه به نام من دیوانه میزنند.

حالا حداقل تا اینجا که اومدید این رو بخونید که دست خالی نرید:

در یکی از روزهای اردیبهشت شادی و غم در کنار دریاچه ای هم دیگر را دیدند.به هم سلام دادند و در کنار ابهای ارام نشستندو گفتگو کردند.شادی از زیبیی های روی زمین سخن گفت٬ از شگفتی های هر روزه ی زندگی در دل جنگل . در میان تپه ها . از اوازی که سپیده دمان و شامگاهان شنیده میشود.

انگاه غم سخن گفت و با هر انچه شادی گفته بود موافقت گرد٬ زیرا غم٬ جادوی ان لحظه و زیباییش را میفهمید. غم هنگامی که از زیبایی ماه اردیبهشت در مرغزار و در میان تپه ها سخن میگفت٬ بیانی شیوا داشت.

شادی و غم زمانی دراز سخن گفتند٬ و درباره هر انچه که میدانستند تفاهم داشتند.

دو شکارچی از ان سوی دریاچه میگذشتند. هنگامی که به این سوی اب نگاه کردند٬ یکی از انان گفت:"نمیدانم ان دو نفر کیستند؟" دیگری پاسخ داد:"گفتی دو نفر؟ اما من فقط یک نفر میبینم."

شکارچی اول گفت: " اما دو نفر انجا هستند." شکارچی دوم گفت: " من در انجا فقط یک نفر را میبینم٬ تصویری که در دریاچه افتاده نیز تصویر یک نفر است."

شکارچی اول گفت: " نه. دو نفرند. تصویری که در اب راکد افتاده است از ان دو نفر است."

اما مرد دوم تکرار کرد: " من تنها یک نفر میبینم." و دیگری باز گفت : " اما من به وضوح دو نفر را میبینم."

تا به امروز هنوز یکی از شکارچی ها میگوید که دیگری لوچ است و دو تا میبیند٬ در حالی که ان دیگری میگوید:" دوست من کمی کور است."

"جبران خلیل جبران"

حالا شما لوچ هستید یا کور؟

 

تا بعد

 

< آرشیو وبلاگ > < بالای صفحه >